4/11/2013

متاسفانه از یک گربه خوشم آمده.

4/09/2013

موش داریم . حرفش را هم که می‌زنم ترس می‌دود تویِ تمامِ تنم. موهایِ تنم واقعی سیخ می‌شود. بدبختی این‌جاست که از مرگ‌شان هم عذاب می‌کِشَم.مامان چسب ریخت.یک عده‌شان چسبیدند به چسب و جیغ زدند.بعد همه‌شان را کُشتند. مرگِ دسته‌جمعی. خدایِ بزرگ، فاجعه‌ست.ساعت‌ها نشستم و گریه کردم. بچه‌دار هم شده‌ند. خیلی ریزه میزه بودند. جیغ‌هایشان با فاصله بود. انگار خیلی برایشان مهم نبود. مثل بچه‌ای که رویِ برف سُر می‌خورد و می‌ترسد، اول‌بار گریه می‌کُند بعد یک‌هو خوشش می‌آید و ادامه می‌دهد.مثل همان‌ها جیغ زدند و بعد ساکت شدند و نگاه کردند. بزرگ‌ترها اما تا لحظه‌ی مرگ جیغ می‌زدند.اَه، صدایِ جیغِ ریزِ موش چندش‌ناک ترین صدایِ رویِ زمین است، حتی از صدایِ برخوردِ یک شیِ زبر با چوب هم بدتر. حتی از صدایِ کشیده شدن ناخن به سطحِ زِبر هم وحشتناک‌تر.
کفش‌هایِ مامان را جویده‌ند.باید تویشان را می‌دیدید ، یک جایِ سالم باقی نگذاشته‌ند. پاکت‌هایِ ماکارانی پاره شده‌ند. گونی‌هایِ برنج سوراخ سوراخ. انگار طاعون به‌سرعت دارد پخش می‌شود.این‌طور حسی داریم همه‌مان. خاله می‌گوید پرنده داریم تویِ خانه، باغِ پرنده، برای همان‌ها آمده‌ند، من که باورم نمی‌شود.پرنده چه ربطی به موش دارد؟ انگار که لاک‌پشت بیاید برایِ مار. 
بچه‌ی موش چشم ندارد. باور کنید راست می‌گویم.پوووووف، چندش، انگار از تمامِ تنم حلزون می‌ریزد بیرون حرفش را که می‌زنم. نمی‌دانم چطور جرات کردم با این حجم از تنفرم برایشان گردو ببرم و مشت مشت خالی کنم تویِ سوراخِ بچه‌هاشان، خواستم کمی مرگ‌شان را به تاخیر بیندازم. شاید بزرگ‌تر که شدند بتوانند از خود دفاع کنند و یا هوشی به خرج دهند با گردو و تویِ تله‌ی چسب نیافتند.
تمامِ شب خواب‌شان را دیدم . تن‌ها راهِ عذابِ من با موش‌ها ماندن تویِ یک محیطِ بسته‌ست. به یک دقیقه نکشیده خودم راخواهم کُشت. شک ندارم.
بعدها موش تن‌ها علتِ مرگِ من خواهد بود بی‌شک.

4/03/2013

به دنیا اومدم تا عاشقم باشی
:)

4/02/2013

چطور میشه وقتی دلت ضعف میره برا کَسی ، همون لحظه بیزار هم باشی ؟ و وقتی بیزاری از کَسی،  همون وقت دلت ضعف بره براش؟؟تو این حال دست و پا میزنم.

3/21/2013

نمی‌خواهم بیافتم به تعریفِ این‌که هِی می‌گویند سالِ گذشته فلان و سالِ جاری بهمان. اما سالی که گذشت برایِ من پُر بود از اتفاق. شاید نه به اندازه همه‌ی عمر، اما بود به اندازه‌ی بیشتر از خودش. شاملِ دو تصادفِ سنگین که به‌نظر می‌آمد جمع کردنِ هردوشان از عهده‌ی من خارج است،اما جمع شد. تصادف اول که همراهِ دو دوست بودم و تصادف دوم که تن‌ها منجر به شکستن دستم شد. می‌گویند "ماشینی که اومد نداره رو رد کن بره" اما نشد.نمی‌شود.دوست‌ش دارم.تعلقِ خاطرم به یک تکه آهن واقعا بیشتر از به آدم‌هاست.ماشینی که هنوز یک هفته از خریدش نگذشته بود و افتاد توی چاله و شاسی‌ش جمع شد.جالب است که به جز این اتفاقِ آخر هیچ‌وقت خودم پشتِ رُل نبودم که این بارِآخر هم ترمزم برید.سالِ پر از اتفاق برای من و یک تکه آهن‌م گذشت و رفت.دوستانِ زیادی از دست دادم به هردلیلی و دوستان زیادی مرا از دست دادند به هر دلیلی. امسال اما خوش‌م می‌شود؟شاید که.
عید را تویِ خانه ماندن خوب است.

3/06/2013

وِراکروز خوب است.ماشینِ خوبی‌ست.امروز بعد از سال‌ها حس کردم اتفاقا بورژوا بودن خوب است و خجالت ندارد.چیزی که همیشه بابت‌ش در عذاب بودم
بینِ خاطراتت با یک آدمِ مشخص یک‌هو برمی‌خوری با آدمی دیگرکه سهیم بوده درخیلی‌هاشان ، فقط کمرنگ بوده ، یا خودش خواسته کمرنگ باشد، یا تو ندیدی‌ش. پررنگ‌ها ، کم‌رنگ می‌شوند و کم‌رنگ‌ها، پُررنگ.حسِ خوبی‌ست.باید برای‌تان پیش بیاید تا بفهمید الانِ من را. روزهایم که فقط با کار پُر می‌شوند و مَزمَزه کردنِ خاطراتِ کم‌رنگ که پُررنگ‌شان می‌کنم. من بهار نیامده ، پُرازسبزم.

2/21/2013

آدمِ آرمایش بودم. از وقتی یادم هست همه‌ی آدم‌های دنیا را خواسته‌م که آزمایش کنم.خیلی مسخره قبل‌ش حتی می‌دانم که چه می‌شود.من، می‌ت‌را ،آدمِ آزمایش دیگران، همه‌ی اطرافیانم را آزمایش کردم . حتی دوست‌های دور. هیچ‌کس بینِ من و دیگری، بینِ من و دیگران، من را انتخاب نکرد.
دستِ چپم زیرِ بالشت، دستِ راستم رویِ دیوار.لب می‌کِشَم.
آدم‌های دنیا نُرمال بودند جز این‌که حاضر است برایِ من از همه بگذرد.
آن‌هایی که چشم‌هایِ رنگی دارند ، دنیا را رنگی نمی‌بینند.