12/15/2009

زنگ که زد تمام مدت تو جلوی چشمم بودی
فکر کردم چقدر سخت است همزمان دو مَرد را خواستن توی زندگی!سعی کردم حرف نزنم ! لحنم سرد باشد! اما نشد!خندیدم حتی!ولی خنده هم باعث نشد یاد تو نیافتم
تمام مدت آن صحنه جلوی چشمم بود که من از اصفهان رسیده بودم تهران و تو نیم ساعت زودتر از رسیدن من جلوی در" با آن همه ریش که از ندیدن من گذاشته بودی "قدم زده بودی ! پیاده که شدم تو ساکم را گرفتی دستت و توی خانه همدیگر را سفت بغل کردیم
داشتم فکر می کردم کداممان باعث شدیم عقب بیافتیم از زندگی؟و فکر کردم کداممان آن یکی را پرت کرده به جلوتر حتی؟؟؟


آدمی که ریاضی خوانده ذهنش هم ریاضی می زند . این به کرات به من ثابت شده ! مثل الان که نشسته ام سر کلاس یک کدامشان تمرین حل می کند پای تخته و من نشسته ام و روی کاغذ شکل هندسی می کشم . حتی آن گُل و گیاهی که بقیه می کشند را با شکل های هندسی کامل می کنم

سرم را خم می کنم ! بوی تند عرق(عرق انگور)می پیچد توی دماغم ! سرم را بلند می کنم بوی تند باز می پیچد ! سرم یک طرف ! دستم یک طرف! پاها یک طرف!تو خوابیده ای اما! با دهان باز!مادرت می گفت : "بینی ات کیپ شده که خر و پف می کنی " و من با نگاه فقط دستهایت را دنبال می کنم که تاب می خورند در هوا ! تو می گویی :" همه ی مادرها لینک هستند به هم " و من نمی فهمم حرفت را!اما باز سرم را تکان می دهم که " آره لینک هستند " دلم می خواهد تو و مادرت را بغل کنم! و فکر می کنم لحظه های بزرگی را در زندگی ام به خاطر خجالت از دست داده ام!این هم روی بقیه

امروز به عادت پله های مدرسه را دو تا یکی کردم. برگشتنی همه شان دو تا یکی کردند . و من برای اولین بار خجالت کشیدم ازشان ! مدیر مدرسه برای بار هزارم تذکر داد که : " شما باید الگو باشید برای بچه ها " و من تمام مدت فکر کردم که این زن واقعن تا به حال از سر کوچه خانه شان تا خانه را لِی لِی نرفته؟پله ها را دو تا یکی نکرده؟از روی نرده ی پله ها سُر نخورده؟؟؟؟

تعداد آدم هایی که در زندگی ام بودند روز به روز کمتر می شوند و این عین خیالم نیست! انگار خیالم راحت است که اگر تو باشی بس است مرا! کاری نیست مرا با بقیه!همین که تو هستی انگار همه ی آنها هستند . نه که بگویم تو کاری می کنی که همه ی آنها با هم می کردند ! نه ! تو چون کاری نمی کنی بس هستی مرا!تو چون شبیه هیچ کدام از آنها نیستی بسی مرا

در اتاقت که راه می روم اشک هم نمی آید حتی! فقط راه می روم ! اندازه ی همه ی قدم زدن های عمرم در اتاقت راه می روم!هِی راه می روم! از این سر اتاق می روم آن سر اتاق!نمی دانم چه کسی و با چه حالی هر هفته این اتاق را تمیز می کند؟لباس هایت را بو می کشم و مادر نگران هِی سرک می کشد! و من هی قدم می زنم!در اتاقت قدم می زنم و نگاه می کنم به تمام عروسکهایی که دست نخورده همان گوشه کنارها خاک می خورند!به لباس هایی که نیستی بپوشی شان ! به حرفهایی که نیستی بزنی شان! به خنده ها ! به گریه ها ! اینکه اگر بودی چه کسی الفبا را یادت می داد؟ و اخم می کنم برای نبودنت!برای همیشه نبودنت!برای هیچ وقت نبودنت

کاش یکی خفه ش می کرد! یک ریز حرف می زند و من نگاه نمی کنم! کاش یکی خفه ش کند! موبایلم که زنگ می خورد می دَوَم ! پایم گیر هم کند به یک چیزی تِلو تِلو می خورم و می دَوَم . می بینم که تو نیستی! یک زمانی هم این وضعیت پیش آمده بود باز! یک زمانی که من تمام مدتش را راه می رفتم! حالا اما نای راه رفتن ندارم!از اینکه آرام دراز کشیده ام روی تخت می ترسم! از اینکه هیچ کاری نمی کنم! از اینکه زخم بستر بگیرم!از اینکه صدایم در نمی آید!از این سرفه ها می ترسم! مینو که زنگ می زند دلم می خواهد از پشت تلفن هق بزنم برایش . بغضم را قورت می دهم و می گویم : " خوبم " می گوید : " شیر را بگذار روی شوفاژ ...یکهو گرمش نکن ...این مفیدتره"چقدر دلتنگم!چقدر دلتنگم! مادرِ نگران!مادرِ تغذیه کننده! پدرِ سرگشته ! چقدر تنها مانده اید شماها!چقدر تنها مانده ام من اینجا

اینکه خوابت برده باشد و من آرام از زیر دست چپت بیایم توی بغلت ! تو تکان بخوری! چشمانت نیمه باز شوند! لبخند بزنی! دستت آرام دنبال پتو بگردد که مبادا من سرما بخورم و من قایمکی لبخند بزنم و تو نفهمی یواشکی خندیدنم را! خر و پفت " مادرت می گفت بینی ات کیپ شده " بلند شود . من تکان بخورم ! تو بیدار شوی! مرا محکم تر بغل کنی ! ناز کنم و بگویم : " اَه یه کم بر اون طرف تر " و تو فاصله بگیری ! اما دستانت هنوز دور من است ! باز خواب نیاید به چشمانم ! غلت بزنم ! از پشت بغلم کنی! گرمای نفسهایت را پشت گردنم حس کنم! پتو را بکشی روی من ! صبح از پنجره ریخته شود توی اتاق و من فکر کنم به اینکه صبح های آخر پاییز که تو می روی سر کار بدون حضور تو چقدر سردند! تو بیدار شوی!دست بکشی روی چشم هایم! دست بکشی به موهایم! ببوسی چشم هایم را! پتو را بکشی بالاتر و آرام بلند شوی! و من فکر کنم به اینکه تا کِی باید صبر کنم تا تو دوباره با لباس و کیف بیایی زیر پتو و ده دقیقه ی آخر را محکم بغلم کنی و این بشود صبحانه ی همان روزت! و تو که رفتی من تازه چشم هایم گرم خواب شوند و باز با صدای تو از خواب بیدار شوم که زنگ بزنی و یگویی :"هنوز خوابی؟" و من خودم را لوس کنم برایت و تو هِی نازم را بکشی

11/17/2009

تمام شب را خواب دیدم مار زاییدم . صبح که بیدار شدم یادم افتاد به مَرد و مار دانشور ! توی آینه نگاه کردم ! خیلی هم رنگ به چهره ام بود! هیچ نترسیده بودم !مادر گفت : مار ثروته یا دشمن مادر! نترس! و من اصلن نترسیده بودم . از حیاط روبروی خوابگاه ..آنجا که غَفور بود ...ترسیده بودم اما!بدجور هم ترسیده بودم!همانطور که داشتم سوال طرح میکردم برای امتحان بچه ها صدای اره ی چوب شنیدم . در را باز کردم و رفتم توی بالکن !صندلی گذاشتم و سَرَک کشیدم . دیدمش که وسط یک عالم خنزر پنزر نشسته روی یک صندلی و نگاهش به روبرو و اره را می کشد روی چوب! آب دهانم را قورت دادم .نگاهمان افتاد به هم و من دویدم توی اتاق

غَفور داستان عجیبی داشته لابد! می دانم که دیوانه است و یک بار هم آمده توی خوابگاه!بدون لباس! این طرفِ خوابگاه غَفور است و آن طرفِ خوابگاه قبرستان! من هیچ نمی ترسم اما از قبرستان! غَفور هم دلم را به رحم می آورد. نمی دانم چرا باید حس مادرانه به یک پیرمرد داشته باشم. دخترها از این طرفِ دیوار تحریک اش می کنند و او از آن طرف شلوارش را می کشد پایین و خودش را می مالد به دیوار! الهام می گوید: " کبریت بی خطره ...اومده توی خوابگاه...نکبت می خواسته چهارصدتا دختر رو....." و باز هم می خندد. دلم برایش می سوزد ! وقتی بچه ها از این طرف می خوانند : " غَفور لجش گرفته....مورچه گازش گرفته " نگاهش بال بال می زند . دنبال سرپناه می گردد . توی حیاط خانه اش همه چیز هست . کتری! قوری! یک بُخاری که دَمَر افتاده وسط حیاط! پَتو ! ظرف! و یک عالم کتاب که مرتب توی یک کتابخانه گوشه ی حیاط چیده شده! با دو اتاق گِلی گوشه ی حیاط! از تنهایی اش دلم می گیرد

شب که سرم را می بَرَم زیر بالش ...صدای داد و فریادش می آید. به زمین و زمان بد و بیراه می گوید.چشم هایم را روی هم فشار می دهم و به تو فکر می کنم . به تو که در آن دنیای تاریکت چقدر ترسیده بودی وقت تنهایی ات ! همان وقت ها هم که در
آن تاریکی بودی به تو فکر می کردم ! گوش چپم درد می کند و درد مثل همه ی آن چیزهای دیگر مرا به یاد تو می اندازد . سعی می کنم بخوابم . پتو را می کشم روی سرم و تند تند ... پشتِ هم می گویم : گاو ...گاو ..گاو ...گاو ...گاو!بچه که بودم از ترس اینکه مادر نشنود زیر پتو می گفتم : گاو ...گاو ... گاو ....گاو و الان از ترسِ اینکه هم اتاقی ام بیدار نشود . همیشه ترسیده ام از یک چیزی...هربار به نوعی

پیاز را که می ریزم توی ماهیتابه تازه اشکم در می آید . الهام با خنده می زند پُشتَم و می گوید : گریه نکن ! یا خودش میاد یا جَسَدِش! و من لب می گَزَم ! لب می گَزَم برای جَسَدی که سالها پیش آمد و من گریه نکردم برایش

هوا که سرد می شود هزار جور چیز هَوَس می کنم ! دلم می خواهد شال و کُلاه کاموایی ببافم و بکشم روی سرت! به زور نگه دارمت جلوی خودم و تو با گریه بگویی دلت نمی خواهد کُلاه بگذاری ! و من اخم کنم و تو بخندی برایم که یعنی زحمت بافتن اش هَدَر نرود
هوا که سرد می شود دلم می خواهد مادر بنشیند یک گوشه و لَبو قُل قُل بزند روی گاز و مینو از همان اولش بلند به همه بگوید که : سهمِ میترا هم مالِ منه ها
هوا که سرد می شود دلم می خواهد مثل آن روزها پدر را ببینم که دیگر کراوات نمی زند و پالتوی بلند می پوشد مثل کارآگاه ها و من و مینو یواشکی بخندیم بهش و او بگوید : همین خط اتوی شلوارم دل مادرتان را بُرد دیگر
هوا که سرد می شود دلم می خواهد با مینو آدم برفی درست کنیم توی کوچه و پسرهای محله را دید بزنم یواشکی و مینو بگوید "سرت رو بنداز پایین" و من فکر کنم همه شان عاشق منند
هوا که سرد می شود دلم می خواهد ها کنم توی هوا ....هِی ها کنم ...دستم را بگیرم جلوی دهانم و به مینو بگویم : ببین دود سیگار من از مالِ بابا چه بهتره
هوا سرد شده....یک پتو انداخته ام روی شانه هایم ....و یک گوشه نشسته ام.نه تو هستی که کُلاه را به زور بکشم روی سرت ..نه مادر که لبو بپزد ...نه مینو که اذیت کند...نه پدر که پالتو بپوشد و نه هیچ کدام از پسرهای محله!هوا سرد شده و من تنها...اینجا...دور از همه...یک گوشه نشسته ام با یک پتو و صدای باد که با فریادهای غَفور یکی می شود

11/11/2009

قسمت دوم


تو هميشه ذوق چيزي يا كسي را مي كني كه يا نداشتي اش يا نديده اي تا به حال!و من تمام امشب ذوق چيزي را داشتم كه نداشتمش !گاهي سه نفر چنان تو را به وجد مي آورند كه هزار نفر آدم نمي آورند و من چنان به وجد آمده بودم كه همه چيز نهادينه شد در من!اينكه تو ذوقت را قورت مي دهي نشانه خوبي نيست.گاهي به ترس تعبير مي شود اين ذوق قورت داده ات گاهي به غم...كه انگار از اولِ اولش گريبان تو را گرفته است . اينكه تو با آن سه نفر مست كني...عربده بكشي...جوجه كباب بخوري...يا گوشت كه در تمام زندگي ات لب به آن نزده اي!دور آتش بنشيني!لبخند بزني!اخم كني!خودت را لوس كني!"من سردمه"..."من جيش دارم" نگرانت باشند . به آن هزار نفر مي ارزد. اما باز تنهايي ات را مي ترسي
.
.
.
.
انگار گذشته ام زنده مي شود!نه اينكه بگويم زنده نبوده است تا به الان!نه!چيزهايي پيش مي آيد كه هميشه يك چيزهاي ديگر را زنده نگه مي دارد. زنده و آن چنان گرم كه تو به وضوح حس مي كني آن چيزها را!گذشته ام زنده مي شود با آن چشم هاي پر از آرزو و تمنا و آن گونه هاي سرخ كه معلوم نيست از هرم آفتاب با سوز نزديك به كوه است يا از شرمي كه از اولِ اول در او بوده!چيزي كه هميشه مرا عذاب داده برنامه ريزي تحصيلي ست كه با وجود هفده سال درس خواندن هنوز رهايم نكرده !اينكه بخواهي يك چيزي را به كسي بفهماني كه هم خودت را عذاب داده و هم قبولش نداري كار سختي ست!ثريا جزو يكي از آن زيباترين دخترهايي ست كه تا به حال ديده ام يك زيبايي وحشي با هوشي فوق العاده كه رياضي را دوست دارد.مستقل شدن را دوست دارد. تهران را دوست دارد. درس را دوست دارد. كوهستان را دوست دارد.كردستان را دوست دارد.و مهم تر از همه يا شايد بدتر از همه ي اينها مادرش را دوست دارد....نگران است...اين دختر چيزي را در من زنده كرد كه مدتها بود فراموش كرده بودم
.
.
.
.
من هميشه باور داشته ام كه براي از دست دادن چيزي...حسي..كسي يا رابطه اي بايد آن قدرها قوي باشي كه هيچ وقت بعدها افسوس آن را نخوري!و زندگي من سراسر افسوس بوده است....بعد يك وقت هايي هم هست كه مي گويي اگر اين نبود در گذشته ...اين اتفاق نمي افتاد.. من زمان حال را به اين شكل نداشتم
ما هر دو مي دانستيم كه به تو خيانت مي كنيم و هر دو مي دانستيم كه خيانت پنهان كردني ست
.
.
.
جمع و جور كردن سخت است !نمي خواهم چيزي را جمع و جور كنم!فقط مي خواهم كه يك جايي تمام شود و من هرچه را كه مي خواهم تمام كنم شروع مي كنم.يك وقت هايي يك جاهايي اشتباه مي كني.مي آيي جمع و جورش كني بدتر گند مي زني و هي ادامه مي دهي اش!و من هميشه در حال اشتباه كردن بودم.يك وقت هايي خنده ات مي گيرد از دغدغه ي ديگران...اطرافيانت...دوستانت...بعد خودت را دعوا مي كني كه خب هركسي اندازه ي خودش!اما نمي تواني تحمل كني كه تو دهانت را ببندي و بقيه حرف بزنند و تو نتواني بگويي از كجا داري مي سوزي!لباس شويي خراب است و من با دست لباس شستم در خانه ي پدر!!آب هم سرد بود !كَكَم نگزيد حتي!دستانم بي حس شده بود!سيگار را نمي توانستم نگه دارم!و به تو فكر مي كردم!اينكه اگر بودي...همه چيز من شده اگر و شايد....و من دلم نمي خواهد به اين همه فكر كنم...اين همه "اگر" كه اگر بودند....باز هم اگر...اگر بودي

پ.ن:يك بار كه خواندم قسمت اول را.. فهميدم چقدر كودك شده ام....دلم براي خودم تنگ شده بود...كردستان خيلي خوب بود...و جمع چهار نفره مان
قسمت اول

روي اين پُست حساب ديگر كرده بودم.فكر مي كردم از جاي ديگر شروع مي كنم و به يك جايي مي رسم . حالا از اين جا شروع مي كنم و معلوم نيست به كجا برسم. گاهي يك چيزهايي پيش مي آيد توي شرايط مثلن خيلي خوب زندگي ات كه همان شرايط مثلن خيلي خوب را به يك جايي مي رساند كه ممكن است بشود شرايط يك كمي بد زندگي ات. اينكه يك وقت هايي يك چيزهايي باشد كه تو فقط دلت را خوش كني كه هستند باز هم جاي شكرش برايت باقي مي ماند كه فقط هستند. و الان از آن وقت هايي ست براي من كه يك كسي هست اينجا كه فكر مي كنم دلش را خوش كرده به اينكه يك كسي ..يك چيزي...يك حسي حتي...هست براي او در زندگي اش.شايد با فرسنگ ها فاصله ها!با كيلومترها فاصله!با ساعت ها فاصله!ولي هست و او دلش را خوش كرده به همين بودن....مطمئنن اين پُست با بقيه فرق خواهد داشت...فرق دارد.تصميم من هم بر اين بود كه فرق داشته باشد.براي اولين بار خواستم چيزي را ثبت كنم كه در زمان حال جريان دارد كه در گذشته نبوده!و من غصه ام نشده براي جريان زندگي در گذشته!ثبت يك چيزي مثل سفر در همان زمان كه باز هم با اين افعال كه من از صرفشان متنفرم و هيشه فكر كرده ام جمله هايم را كليشه اي مي كنند نوشته ام را مال گذشته مي كند . قرار نبود از اينجا شروع شود . قرار بود از يك جايي شروع شود كه مثلن اولِ اولش است . اما من هميشه با اولِ اول مشكل داشته ام . از يك حس شروع شد. يك حسِ تو در تو!الان ساعت دو صبح است و من در رختخوابي هستم كه نمي دانم قبل از من چه كسي روي آن خوابيده و ساعت دو صبح در آن چه خوابي ديده و چه كرده!در خانه اي كه كيلومترها با تهران فاصله دارد ...با نور چراغ موبايل سياوش در حال نوشتن هستم . اين سفر قرار بود كه سفر خوبي باشد و خوب است !هر چه كه شده و بشود خوب است. وقتي كه سرك كشيدم به داخل خانه و چشمانم حالت تعجب به خود گرفت كاوه گفت:"دوستمه ميترا...الان ميره"و من لبخند زدم . قرار بود صبح فردايش برويم كردستان ...مدير مدرسه را دور زده بودم . "مادربزرگم فوت كرده..بايد دو روز آخر هفته را برم تهران"و حالا تهران در خانه ي كاوه بودم.كاوه مريض بود و من تمام شب به خودم پيچيدم براي درد پهلوي كاوه!صبح سياوش كه آمد تازه خوابم برد درست و حسابي!همه چيز خوب پيش مي رود بدون برنامه!اينكه بدون برنامه پيش مي رود آن هم خوب...خيلي عالي ست.اينكه بگويم حس خوب دارم دروغ است...سعي مي كردم به روي خودم نياورم كه بنيامين شايد دوست ندارد ما همراهش باشيم...كاوه در فكر ساجده است و هيچ چيز هيچ هيجان خاصي ندارد برايش و سياوش فقط از اينكه همراه من است خوشحال است و من اينها برايم كافي نبود


پ.ن:ادامه دارد

11/01/2009

به ایوان می روم ...فروغ می خوانم...بعد یک پیچ و تابی می دهم به صدایم که ببین صدایم چه شبیهش است...هیچ کاری نکردم...جز شستن لباسهایم با دستهایم...نوک انگشتانم ترک خورده اند . تا به اتاق می رسم نفس نفس می زنم...چقدر سنگین است... آویزانشان که می کنم طناب پاره می شود و همه شان می افتند روی زمین...این باد هم که ول کن نیست...این باد لعنتی...حتی اخم هم نمی کنم...اصلن به روی خودم نمی آورم...اما خوب معلوم است لجم در آمده...این از روی لب های به هم فشرده ام معلوم است....دندان هایم را روی هم فشار می دهم . همه شان را بر می دارم...طناب را به میخ محکم می کنم...با لبخند بدون اینکه دوباره زیر آب بگیرمشان پهن شان می کنم روی طناب ...همه شان به من اخم کرده اند...می گویم خب قهر باشید...می دَوَم تو...در را می بندم که چشمم بهشان نیافتد ..یک ساعتی روی تخت پهلو به پهلو می شوم ...نخیر..نمی شود...بلند می شوم می آیم برشان می دارم و می برم که یک بار دیگرزیر آب بگیرمشان...زیر لب می گویم: زن بودن چقدر سخت است
یک وقت هایی هم می شود که درست مثل همین حالا...درست همین حالا که سوپ هم آماده شده...سوپ را قاشق به قاشق بریزم توی دهانت...دلم چه تنگ شده برایت...و تو دستان کوچکت را بیاوری بالا و قاشق و کاسه با هم پرت شوند روی فرش و من اخم کنم به تو و تو غش کنی از خنده برای من...و لُپ هایت...لُپ هایت هی چال بیافتد....درست مثل خودم

10/21/2009

همه شان ردیف نشسته اند و زُل زده اند به من...می روم پای تخته...گچ را بر می دارم . یک تابع می نویسم.می گویم دامنه اش را تعیین کنید. چشمم را می بندم و دستم را می کشم روی لیست حضور و غیاب.انگشتم ثابت می ماند یک جا . چشمم را باز می کنم : خودش است.اسمش هم مثل خودش به من حس خوب می دهد: "میلان "!صدا می زنم بیاید پای تخته و دامنه ی تابع را بنویسد برای همه مان و خودم می روم تَه کلاس تا ببینم اش!دسته ی عینکم شکسته و من از این فاصله هیچ نمی بینم.در دلم به خودم بد و بیراه می گویم که : احمق مگه مرض داری بیای اینجا وقتی کوری؟حالا چه گُهی میخوای بخوری؟چشمانم را باریک و ریز می کنم.نخیر.فایده ندارد.خط های روی تخته هی کج می شوند . به این که کنارش ایستاده ام می گویم: هرچه پای تخته است را بنویس توی دفترت!اخم می کند که یعنی اگر غلط بود چه؟نمی خواهم کار چند باره بکنم!اما هیچ نمی گوید و می نویسد جواب "میلان " را توی دفترش!نگاه می کنم . جواب درست است. نیشم باز می شود . می روم کنار "میلان " کمی از من فاصله می گیرد. دلم می خواهد یک عالمه کلمه ی خوب نثارش کنم اما فقط می گویم: می تونی بشینی ! می نشیند سر جایش! و زُل می زند به من ! یک کمی که نگاهش می کنم توی دفتر می نویسم: مثبت! بلند می شوم!تخته را پاک می کنم . مثل همیشه دو بیت شعر می نویسم روی تخته
تاب بنفشه می دهد طره ی مشک سای تو
پرده ی غنچه می درد خنده ی دلگشای تو
ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز
کز سر صدق می کند شب همه شب دعای تو
درس جدید:برد توابع
فشارم افتاده پايين . اينطور مي گويند . داشتم به خودم مي گفتم چه خوب مي شد حالا كه اين همه را بالا آورده ام تو را هم مي توانستم بالا بياورم . از آن ته ها مي آوردمت بالا و پرتت مي كردم بيرون تا براي هميشه دست از سر من برداري!هم اتاقي ام - همان كه تختش روبروي تخت من است- نگران نگاهم مي كند و مي گويد: با اين حالِت درس نخون! و من با نگاه بهش مي گويم: گُه بگيرن هرچي مدرك ارشد و پي اچ دي هست در دنيا! دلم درد مي كند. فكر مي كنم چه خوب مي شد تو با آن چشم هاي از حدقه بيرون زده ات اينجا بودي و روزمره گي ام را كامل مي كردي!دست مي كشم به چشم هايم تا چشم هايت را حس كنم!مدتهاست كودكي مي كنم. كودكي هايم را آورده ام به حالا و خوب كودكي مي كنم. انگار نه انگار الان بايد تو را تر و خشك مي كردم . لباس مي پوشاندمت. غذا مي دادمت. همه فراموش كرده اند تو را و من سر دسته ي همه!تو بگو يه كم وجدانم درد كند . نه ! هيچ يادت نمي افتم حتي! و دلم براي خودم بيشتر از تو مي سوزد كه اين قدر مظلوم يك گوشه اي هستي و همه به كنار...من هم فراموشت كرده ام. دلم براي خودم بيشتر مي سوزد از تو . نه كه تو با آن نگاهت ...آن چشم هايت همان گوشه نشسته اي كه بايد ! و من مي دانم هيچ راهي نيست براي رسيدن به همان گوشه!اين كه مي گويم فراموشت كرده ام هر روز يك بار در مي آورمت بيرون از همان گوشه هي نگاهت مي كنم حرف مي زنم تو گوش مي كني. غصه م شده براي اين همه حرف نزده و گوش هاي تو كه ديگر نمي شنوند حتي حرف هاي زده و نزده مرا!ببين كجا بوديم و به كجا رسيديم؟
بعد يك وقت هايي هم مي شود كه يك آدم هايي مي آيند جاي تو را بگيرند ...روزانه هايم را پُر مي كنند ...مرا به خنده مي اندازند و حتي شايد به گريه!بعد مي روند و تو باز هم از همان گوشه در مي آيي با آن چشم هايت و من باز دلم مي خواهد....يك چيزهايي گفتن ندارد. تو حتي نمي تواني نقاشي كني آن چيزها را ...نه حتي شعرشان كني...نه هيچ!تو حس مي كني فقط آن چيزها را .فقط هم خودت حس مي كني