10/13/2013

طبقه پایین را گرفتیم.ایمان رفته کاغذ دیواری ها را دربیاورد.خودش نشسته طرح ریخته.هزارچیز ساخته.خیلی خوش سلیقگی کرده.من نشستم و از اول همه چیز را مرور میکنم.من برف دوست دارم و کلاه روی سرش که موهای کوتاهش را پنهان میکند.نه عاشقم . نه فارغ. کتاب و لباس هایم را چیده ام روی هم.مادرم چای می برد پایین.مینو ابرو می اندازد بالا.پدر خانه نمی آید و توی ماشین همیشه درحال رفتن است.اولین بار است که دلم برای هیچ چیز در گذشته تنگ نشده و فکرش را نمی کنم.