5/03/2010

کودکی1

پنج شش ساله ام.سرم را برده ام بیرون از پنجره و آآآآآ می کشم توی تونل.ماشین ها با سرعت رد می شوند.مادر حرص می خورد و برمی گردد نگاه می کند.هیچ نمی گوید.مادر عادت ندارد چیزی بگوید.مادر همیشه ساکت است.مادر حرف زدن نمی داند.مادر گاه گداری لبخند می زند.مادر همیشه بی دریغ می بخشد.من آاآآآ می کشم.مینو اعتراض می کند.سردش شده.پدر از توی آینه نگاه هم نمی اندازد.مادر اشاره می کند به من . تکیه می دهم به صندلی و نقشه می کشم برای مینو.برای دزدیدن بستنی عصرانه اش.سعی می کنم آرام و متین رفتار کنم.سعی می کنم نقشه ام کامل باشد.مینو پشتش را کرده به من و درس می خواند.خوابش برده.کتابش می افتد . پایم را هل می دهم به سمت کتاب.هرچه زور می زنم پایم نمی رسد.از همان دور تف می اندازم.کتابش خیس می شود.سرم را تکیه می دهم به صندلی و خوابم می بردشمال همیشه برای من بوی هیچ چیز نمی داد. نزدیک که می شدیم مینو می گفت : بوی دریا می آید.و من بو می کشیدم و نمی فهمیدم بوی دریا دیگر چه نوع بویی است.مینو می گفت : بوی دریا نم دارد.انگار روی خاک باشی و آب باشد.بوی دریا باران دارد.می پرسیدم شور است؟با تمسخر نگاهم می کرد و می گفت: فکر می کنی چون آبش شور است بوی ش هم شور است؟و من همیشه فکر می کردم آن خدایی که مادر همیشه برایش تسبیح می اندازد چرا کاری نمی کند تا بوی دریا را من هم حس کنم؟سعی می کردم شامه ام را قوی کنم.به بوی دریا فکر کنم.اما شمال برای من بی بو بود.مینو ذوقش را می کرد.هیجان داشت و من تمام راه را می خوابیدم.به ویلا که می رسیدیم مینو خسته بود و من سرزندهتوی ایوان راه می رفت و بلند بلند درس می خواند. من گوش هایم را می گرفتم.تند تند تکرار می کردم : گاو گاو گاو....مادر که پیدایش می شد آویزانش می شدم: پس کی میریم تهران؟مادر هیچ وقت حرف نمی زد.باید با نگاهش می فهمیدی چه می گوید.مادر انگار هیچ دغدغه ای نداشت.مادر آرام راه می رفت.انگار روی زمین نبود.انگار پرواز می کرد.مادر هیچ وقت پاهایش به زمین نمی رسید.مادر زیبا بود و من دوست داشتم شبیهش باشم.مادر را یک ساعت بی وقفه نگاه می کردی تا دلش نمی خواست نگاهت نمی کرد.مادر برای من زن بودپدر تا می رسیدیم برمی گشت.هیچ وقت نمی ماند.مادر تا جلوی در می رفت.آب می ریخت پشت سرش.دست به موهایم می کشید.من فقط نگاه می کردم.مینو بغض هم می کرد.اما من فقط نگاه می کردم.رختخواب را ردیف توی هال می انداختیم.مادر روی رختخواب غلت می زد.من بالا پایین می پرییدم و مینو می گفت : خنده نداره.من می خندیدم.بعدترها فهمیدم مادر غلت می زد تا رختخواب قبل از خواب گرم شود

4 comments:

  1. خانم بوکMay 3, 2010 at 4:19 PM

    چه حس نازک و گرمی از کودکی در ذهنت مانده میترا جان
    چه روزهای پر خاطره ای
    چقدر مادر آنجا دوستداشتی ست

    ReplyDelete
  2. از همون اول شیطون و ناز و گوگولی بودی :*:*:*

    ReplyDelete
  3. مادری که می گویی، هملن است که در کارتون های زمان بچگی دیده ام.
    شک ندارم خودش است...

    ReplyDelete
  4. حالا من که اصلا نمیشناسمتو اینا ولی هم قشنگ بود و هم اینکه... اصولا این فکر به ذهنم رسید که چرا با اینکه شمال رو دوست نداشتی و بوی نم دریا رو حس نمی کردی و تو شمال دچار یه خلائی بودی کودکی 1 راجع به اون بود؟ از این سوالهاست که علامت سوالش یه چیز اضافیه. می دونم

    ReplyDelete