6/14/2011

برای هر کدام از ما پولدار شدن خیلی مهم بود . این طور هم نبود که  مثلن بنشینیم توی خانه و منتظر باشیم یک گونی پول بریزد روی سرمان . هر کدام مان جداگانه سعی می کردیم طرح بدهیم یا فکر کنیم بعدش تلاش کنیم .  تلاش های من و مینو معمولن بی ثمر بود . ایده هایمان یا عمل نشدنی بود یا قبلن یکی زودتر از ما فکرش را کرده بود . پدر فکرهایش بکرتر بود . اما معمولن فکرهایش پول زیادی می خواست که ما نداشتیم .  این طور روزگارمان می گذشت  تا یک روز مینو آمد خانه و گفت :   یکی از دوستام یه کاری راه انداخته بیاین سرمایه بذاریم هر ماه فلان قدر پول می گیریم . بعد تر ها اگر کارش گرفت بیشتر می گیریم . ولی مهم اینه که با  پولی که میذاریم کاری نداریم . کارم نمی کنیم .مفتی انقدر تومن میاد میره تو جیبمون . مادرم چپ چپ نگاهش کرد و گفت : لازم نکرده . ما هشتمون گرو نهمونه . لازم نکرده . الان پول از کجا بیاریم؟ مینو سرخورده نشد . تمام تلاشش را می کرد . برای من که آن موقع یک دانشجوی بیکار بودم و مزه ی پول یک هویی را نچشیده بودم واقعن دور نمای زیبایی از آینده بود . خواهرم سعی می کرد با احساسات مادی گرایانه م بازی کند و خب معمولن موفق می شد . چه کسی بود که از پول بدش می آمد؟افتادیم دو تایی مثل کنه به جان مادرم که بیا سرمایه بگذار . یادم نیست چقدر پول پس انداز کرده بود برای روز مبادا . اما همان پول را درسته از توی بانک در آورد و گذاشت کف دست مینو .  مینو هم خوشحال و خندان پول را برداشت و برد گذاشت کف دست دوستانش . عصر که آمد خانه گفت که یک مقداری  مشکل پیش آمده . مادر براق شد توی صورتش : مشکل؟ مینو نفس کشید و گفت : نه اونجور مشکل . راستش ما باید برای اینکه ماهانه سود بگیریم چند تا سرمایه دار دیگه م معرفی کنیم . بعد اینکه باید یه مقداری فعالیت کنیم . سختم نیست فعالیتش باید فقط درخت بشیم . ما گفتیم : درخت؟گفت : آره . باید شاخ و برگ بدیم به خودمون . ما گفتیم : شاخ و برگ؟ گفت : آره  هرچقدر شاخ و برگامون زیادتر بشه پولمونم بیشتر میشه . فقط میترا باید بیاد باهام یه بار . هر سه مان نشستیم به فکر کردن . لازم نبود خیلی درگیر شویم. شرکتی که ازش دم می زد یک شرکت هرمی بود. 
شب خوبی بود . با یک عالم رویا . فردایش قرار گذاشتیم و رفتیم . دوستان مینو با یک آقایی توی یک شرکت نامی توی گاندی روی صندلی روبروی ما نشسته بودند و سرتا پایمان را نگاه می کردند . راستش حس خوبی نبود . اما پولدار شدن واقعن نهایت آرزویمان بود . به هر کداممان یک جزوه دادند که اهداف و اساسنامه شرکت تویش بود . واقعن مسخره بود . اما باید حرف نمی زدیم . مینو با افتخار گفت : من اینا رو خوندم . توام با دقت بخون . نیازی به توضیح نبود  . معلوم بود چه اتفاقی دارد می افتد . به من گفتند از ماه بعد باید هر روز یک نفر را معرفی کنم . گفتم : همش همین؟گفتند : بله . همش همین . گفتم : باشه بابا این که کاری نداره .
پولهایم را جور کردم و من هم سرمایه گذاشتم . پدر از دور نظاره می کرد و سعی می کرد منصرفمان کند . آتش مان خیلی تند تر از این حرف ها بود. سود ماه اول که آمد دست مان دیگر نمی توانستیم جلوی خودمان را بگیریم . من و مینو با شور و هیجان از کارمان تعریف می کردیم . یک ماه تمام شده بود و فردایش باید با یک نفر می رفتم شرکت . دنبالش نرفته بودم . شبش گوشی م را گذاشتم جلویم و فون بوکم را زیر و کردم .به چند نفر اس ام اس دادم . یک نفر قبول کرد بیاید . خوشحال خوابیدم . فردایش که رفتیم و دوست های مینو شرایط را برای آن یک نفر توضیح دادند آن یک نفر قبول نکرد و رفت . 
روزهای سخت مان تازه شروع شد . هر جا که می رسیدم از شرکت هرمی حرف می زدم . سعی می کردم خوش بیان باشم . دلبری کنم. نمی شد . هیچ کس قبول نمی کرد . تمام دوستانم را لیست کرده بودم . به همه زنگ زده بودم . هیچ کس نمی آمد . همه می گفتند : کلاهبرداریه بابا
دو ماه گذشته بود و ما هیچ کداممان حتی یک نفر را نبرده بودیم . زنگ زدیم به فک و فامیل . مقداری جور شد. بردیم دادیم بهشان دهانشان را ببندیم . سود آن ماه را هم گرفتیم . ولی من دیگر کسی را پیدا نمی کردم . مینو فشار می آورد .   هر روز زنگ می زدند از شرکت . کسی راپیدا کردید؟تهدیدمان می کردند اگر کسی نیاید سود ماه بعد را نمی دهیم. پول شیرین بود . افتادیم مثل کنه به لیست دوستان دورمان . مهمانی گرفتیم در خانه . دعوتشان کردیم . مادر غذا پخت . میوه و شیرینی و آجیل خریدیم . هندوانه آوردیم . فایده نداشت . هیچ کس قبول نمی کرد . ماه بعد سودمان را ندادند . من و مینو هر دو پاچه گیر اعظمی شده بودیم .  کار به جایی رسیده بود که می خواستم بروم توی خیابون خر مردم را بچسبم و بگویم تروخدا بیاین اینجا سرمایه بذارین . تروخدا. یعنی توی مترو . اتوبوس یا تاکسی یا هرجای دیگر هر کسی را می دیدم که به نظرم قیافه ش شبیه هرم بود دلم میخواست حرف بزنم و بکشانمش توی شرکت . فایده نداشت . هیچ راهی نبود . رفتیم سراغ پدر. کلی گریه زاری کردیم . گفتیم : مگه نمی گفتی کمکمون می کنی هروقت کم آوردیم . الان کم آوردیم . بیاو پدری کن یه پولی بذار . رویمان را زمین نینداخت و پنج ملیون پول گذاشت .  خب هر یک ملیون یک نفر حساب شد برایمان . خوشحال و خندان سود ماه بعدمان و ماه قبلمان را هم گرفتیم . باز هم خوردیم به پیسی رفتیم سراغ پدرمان . با شرم و حیا پرسیدیم : دوستی آشنایی چیزی نداری بیاریش؟گفت : نه . گفتیم : فکر کن فکر کن . یه کم فکر کن . فکر کرد و رفت سراغ دوست آهن فروشش در یافت آباد به اسم نظام . خوشحال و خندان نظام را با آن همه سبیل و ابهت بردیم شرکت . هیچ گوش نکرد به حرف هایشان . سر آخر گفت : چقدر باس بدم واس حاجی؟
واقعن شرایط سختی بود. ماه بعدش هم سودمان را ندادند .سود نظام را هم نمی دادند چون نظام هم کسی را نمی آورد و همین طور می گذشت . هیچ کس نمی آمد و پولمان همان جا گیر کرده بود . سودمان را هم نمی دادند . 
جرات نمی کردیم چیزی بگوییم به پدر . آخرش دلمان را زدیم به دریا و سیر تا پیاز جریان را تعریف کردیم . گفت : بروید و بگویید اصل پولمان را می خواهیم . مینو خجالت کشید . دوستانش بودند . من رفتم و هادی شوهر خواهرم . گفتیم : اصل پولمان را می خواهیم . چنان پوزخند زدند یعنی که برید درتونو بذارید . عمرن . برگشتیم با دست های دراز تر از پاهایمان . پدر گفت یک مدتی صبر کنید . یک مدتی صبر کردیم تا فهمیدیم جای شرکت عوض شده . رفتیم دم خانه ی شیوا دوست مینو و تعقیبش کردیم تا جای جدیدشان . واقعن ژانگولر بازی سختی بودا
    جای جدید را که پیدا کردیم پدر این بار من را با سه تا آدم غول پیکر از یافت آباد فرستاد سراغشان . یکی شان گوش نداشت . هر سه شان با سبیل های از بناگوش در رفته با من آمدند توی شرکت . به من با صدای کلفتشان گفتند : کاریت نباشه زنگ بزن و برو کنار واستا.
واقعن ماموریت سختی بود . من در برابر قد و هیکل آن ها جوجه ای بیش نبودم . توی دست و پاشان گم می شدم . زنگ در را که زدم ۵ دقیقه طول کشید در باز شد . گفتند : به به . اومدی دنبال چی؟گفتم : اومدم اصل پولمو بگیرم . گفتند : چرا دم در؟بفرما تو . رفتم داخل . تا خواست در را ببندد نظام پایش را گذاشت لای در . پسرک ترسید . نگاه کرد .آب دهانش را قورت داد . نظام دست کشید به سبیل هایش که ازشان خون می چکید و گفت : دعوت نمی کنی بیام تو؟پسرک لای در را باز کرد . نظام و دو مرد دیگر داخل شدند . بعدترش را باید حدس بزنید . به راحتی پولمان را گرفتیم . سودهایمان را پس ندادیم .
برگشتنی آن مردی که گوش نداشت ماشین پسرک را جلوی در خرد و خمیر کرد با قفل فرمان و راه افتادیم رفتیم .
از آن به بعد من و مینو سعی کردیم هیچ به فکر در آوردن پول کلان نباشیم و به کار خودمان قناعت کنیم . 

6/08/2011

من آخرین عضو خانواده ام هستم و آخرین عضو بودن در یک خانواده ی کم جمعیت به نظرم کار سختی ست . به عنوان یک مرد کار کرده ام برای مادرم . پدرم هیچ وقت نبوده . پدر من ابن السبیل است . اسمش همین است .  آخر هفته ها پیدایش می شود . با چشمان گود افتاده  و موهای از قبل سفید تر .  از صدای فینش می شنویم که آمده . مادرم شب هایی که او در راه است می آید توی اتاق من . قدم می زند طول و عرض را . عینک می زند به چشمش و می خواند . هی می خواند . از هرچه کتاب و مجله گرفته در خانه تا بریده های روزنامه که من گذاشته ام گوشه ی اتاق که باهاشان کاردستی درست کنم . بهمشان می زند . بعد باز درستشان می کند . من زیر چشمی  گاهی نگاهش می کنم . مادرم وقتی نگران می شود حالت های عجیبی پیدا می کند . بچه می شود . نیاز به توجه دارد . ولی من توجه نمی کنم . نه برای اینکه مهم نباشد برای م . مهم است اما یاد گرفته ایم توجه مان را به هم آن طوری که باید نشان دهیم  نشان ندهیم . ابن السبیل که می رسد  صدای فین و سرفه هایش می آید . مادرم می خوابد .ابن السبیل بساطش را پهن می کند توی هال . بوی لباس هایش خانه را پر می کند . می نشیند روی مبل و سیگار می کشد . حمام توی اتاق خواب است . مادر نخوابیده . ابن السبیل مزاحم خوابش نمی شود . توی هال می ماند . دراز می کشد روی کاناپه و پشت هم سیگار می کشد . می رود توی آشپزخانه . من و مادر صدایش را می شنویم . هیچ کدام بلند نمی شویم از جایمان . ما یاد گرفته ایم توجه مان را آن طور که باید نشان ندهیم به یکدیگر . شیر می ریزد برای خودش . گاهی چای می نوشد . می رود دراز می کشد روی کاناپه . چیزی نمی کشد روی خودش. صدای خر و پفش که بلند می شود  من و مادر با هم می دویم توی هال . یک کداممان پیش دستی می کند . ملحفه را می کشد روی ابن السبیل و می رویم پی کارمان .

باید شیر گرفت . نان گرفت هر روز . ابن السبیل به هیچ کاری از خانه نمی رسد . مادر تنهاتر از آن است که بیرون برود هر روز . من مراقبم. حواسم هست . مینو نیست . هیچ کس نیست  . من و مادر تنهاییم
 
مادر یاد گرفته حالت صورتش را تغییر ندهد . برعکس من که با شنیدن هر حرفی حالت ابروها و دهان و چشمهایم تغییر می کند . همه زود می فهمند ناراحتم . مادر را نمی شود حدس زد. بیشتر آرام است . لبخند می زند اما . زیبا هم هست . من و مینو  هر دو یک زمانی از نگاه کردن به صورتش لذت می بردیم . حالا اما کمتر نگاهش می کنیم . دور چشم هایش چروک شده .  دور لب هایش چین افتاده . مینو دستش را می کشد ببردش دکتر زیبایی پوستش را بکشد . مادر استغفرلاه استغفرلاه راه می اندازد . من فکر می کنم من اگر بودم جایش پوستم را می کشیدم . انگار نه انگار این همان مادر زیبایی ست که توی ساحل لم می داد و پدرم مراقب بود کسی پاهای زیبایش را دید نزند و من و مینو بازی می کردیم با شن و آب . و مادر می خوابید . انگار که نبوده است هرگز . می خوابید و پلک هایش تکان نمی خورد .


توی راه که هستیم ابن السبیل بی وقفه رانندگی می کند . می رویم سمت کردستان . برگشتنی می نشینم تا قزوین . اتوبان قزوین خوابم می آید . ابن السبیل کنارم خواب است . خر و پف نمی کند . هوشیار خوابیده . گاهی زیر چشمی نگاهش می کنم . نفس می کشد . چشم هایم را به زور باز نگه می دارم . یک جایی دیگر نمی بینم . همه چیز دو تا شده اند . به معنای واقعی کلمه خوابم . هوشیار می شوم . صدای ضبط را زیادمی کنم : ما همگان محرمیم محرمیم محرمیم آنچه بدیدی بگو ... خواب پر پر می زند توی چشمانم . صبط می خواند :   بر چه رسیدی بگو ... خوابم می آید . شیشه را می دهم پایین . صدای نفس ها نا منظم است اما هست . ضبط می خواند :  نرگس خمار او .. ای که خدا یار او .. خدا یار او ...دوش زگلزار او .. دوش ز گلزار او .. زگلزار زگلزار او ... هر چه بچیدی بگو ... دیگر نمی شود تحمل کرد . راهنما می زنم و می ایستم . ابن السبیل از قبلش بیدار شده . خجالت می کشم بگویم خوابم می آید می گویم حالم خوب نیست . سیگارش را روشن می کند می گوید : چه ت شده؟می گویم دلم درد می کنه . پیاده می شود . می روم سر جایش می نشینم . دلم می سوزد اما نمی توانم چشمانم را باز نگه دارم  . ضبط می خواند : ای شده از دست من دست من  دست من ... چون دل سرمست من ...چون دل سرمست من ... ای همه را دیده تو ... دیده تو .. دیده تو ... آنچه گزیدی بگو ....می دانم برسیم باید برود دادگستری . میدانم کار دارد . میدانم اگر تحمل کنم و بیدار بمانم می توانم وقتی رسیدیم بخوابم . اما چشمانم باز نمی مانند . ضبط می خواند : فتنه بر انگیختی ... فتنه بر انگیختی ... جلوی در خانه بیدار می شوم . ابن السبیل چطور این راه را هر دو روز یک بار می رود و می آید؟؟


3/19/2011

برای من معنی داشته هیچ وقت ؟عید را می گویم ، یاد ندارم . داشته حتمی ، یک وقت هایی بوده حتی شاد بودم ، یک وقت هایی هم غمگین ، یک عیدی بود خانه ی فریبا بودم . عید بدی نبود . شیرین بود حتی ، تلخش کردم خودم . من معمولن تحمل که نداشته باشم تلخش می کنم . بعدترهاش غصه م می شود که چرا درست تر استفاده نکردم ازش . می گذرد غصه م حتی .
سعی می کنم یاد بیاورم پارسال این موقع کجا بودم؟دوست ندارم فکر کنم . می دانم همه چیز مثل یک رویاست ، همه چیز با یک چشم به هم زدن فرو می ریزد ، می دانم می شود خیلی چیزها را انگار که کاغذ را مچاله می کنی ، مچاله کنی . در چشم به هم زدن خراب کنی . می دانم کاغذ را می شود صاف کرد ، می دانم صافِ صاف نمی شود . چروک می ماند رویش . نمی شود تحویلش داد به هر کسی . می توانی بدهی به کسی که رودربایستی نداشته باشید .

روزهایم اینجا دارد بی خود می گذرد ، نمی روم تلفن را بردارم و زنگ بزنم به دوستانم ، نمی روم از خانه بیرون ، نمی دانم چرا؟توی خانه مست می کنم ، توی بالکن سیگار می کشم و نگاه می کنم به استخر توی حیاط خانه روبرویی ، دخترها توی آب والیبال بازی می کنند و فریاد می کشند . سیگار توی هوای مرطوب اینجا پرتم می کند به یک روزهایی که دوست ندارم یادش باشم . چند عید گذشته از نبودنت؟

نمی توانم سال گذشته م را مرور کنم ، نمی خواهم دعا کنم برای سال جدیدم ، نشسته م و نوشته م چه چیزهایی دوست دارم و دوست دارد . کاغذ پُر شده و من پشت هم یادم می آید . تی شرت بنفش اش را دوست ندارم ، می گذارمش توی بدها . یک پیراهن دارد چهارخانه ، دوست دارمش ، می نویسمش توی خوب ها ، ته ریش که دارد هم خوب است هم بد است ، می گذارمش توی موارد خنثی ، خط می زنم ، می نویسم توی خوب ها ، فکر می کنم ، باز خط می زنم ، می گذارمش توی بدها .
منصرف می شوم و کاغذ را پاره می کنم ، هنوز این تصمیم دو طرفه نیست .

شب قرار است بروم سینما ، مجبورم بروم ، پولش را از قبل داده ام ، بعدش قرار است برویم خانه ی یکی و سگ مست کنیم . اینجا را می توانم نروم ، پول نداده ام . حواسم باید جمع باشد ، پتو ببرم ،  سینما سرد است. دست های تو گرم است . نمی آیی اما .


غصه ندارم برای هیچ چیز ، آخرین پُست امسال است  . بی تفاوتم ؟ نه  .
دل تنگم اما . دل تنگ .


2/01/2011

این بار از هر جا که شروع می کنم به یک نقطه نمی رسم . یک حرف هایی آدم می شنود توی زندگی که مثل یک سیلی محکم پرتت می کند عقب ، عقب تر ، آن قدر عقب که گاهی فراموش می کنی آن موقعیت را ، فراموش می کنی کجایی، چه داشتی می گفتی ، فراموش می کنی عصبانی بودی ، ناراحت بودی ، خوشحال بودی . یک چیز مانده برایت : اینکه آن حرف تو را پرت کرده به عقب . تکانت داده ، یکی با دست هایش دو طرف شانه هایت را گرفته و تکانت می دهد . من بیست و پنج ساله ام . شبیه بیست و پنج ساله های کشورم هستم . همه مان مایوس . همه مان نا امید ، همه مان خسته ، همه مان سیگاری .
سیگار .... سیگار ... سال دوم دبیرستان بودم ، اولین نخ سیگار را به خانه آوردم . مادرم دید . پدرم نبود ، همه توی خانه آن قدر درگیر خودشان بودند که نفهمیدند اولین نخ سیگار من از کجا آمد؟چه شد که من به سیگار فکر کردم و خریدمش . چه کسی کمکم کرد؟شاید هم توجه کردند و حوصله نداشتند راجع بهش حرف بزنند با من . خیلی واضح نیستند آن روزها توی ذهنم ، یک سری تصویر می آیند و می روند گاهی . یادم هست پدر یک سالی می شد نبود ، یادم هست از تیزهوشان اخراج شدم ، یادم هست از آن سال به بعد درس نخواندم ، یادم هست مینو عروسی کرد ، یادم هست مانی رفت مرکز مهر ، یادم هست سال بزرگ و پر حادثه ای محسوب می شد توی زندگی م . بعدترهاش افسوس آن سال را خوردم که همه ی زندگی م را ویران کردم برای یک حادثه ، برای یک عشق دوران نوجوانی ، یک عشق پاک و عمیق که به پدرم داشتم .ریشه دار است جریان من ، ریشه دار است .
سال بعدش پدر برگشت ، نمی دانستیم یک سال را کجا بوده ، چه کرده ، همان روزی که رفت،سال بعد در همان روز برگشت ، همان روزی که مانی رفت مرکز ، سیزدهم شهریور ، من اخراج شده بودم و می رفتم یک مدرسه ی دولتی . می گفتند افسرده شده بودم . یادم نیست . تصاویر مبهم ند و تار ، می روند و می آیند، درست مثل پارازیتی که می اندازند روی یک شبکه ، خش خش می کند ، تلق و تولوق می کند مغزم ، بارها فشار آورده ام به خودم که  همه ی ان سال را به یاد اورم ، نشده . بزرگ هاش یادم مانده ، یادم هست پدر آمد توی اتاقم و دید سیگار را توی دستم . زندگی م مثل فیلم ها بوده . خیلی سعی کرده م بنویسمش ، داستانش کنم ، بدهم بخوانند بقیه ، بدهم ببینند بقیه ، هیچ کس نفهمد چه کشیده ام ، همه سر تکان دهند ، قوه ی تخیلم را ستایش کنند .
پدر که برگشت زندگی م باز فرق کرد . بزرگ تر شده بودم و محجوب تر . خیلی عادی و معمولی نشستند توی خانه و حرف زدند . هرکس از مشکلاتش گفت . من حرف نزدم . توی من چیزی شکسته بود که هیچ وقت بر نمی گشت سر جایش . با بند زدنش هم کاری از پیش نمی رفت . توی من همه چیز ویران شده بود و هیچ کس این را نمی فهمید . تصمیم شان را گرفتند و سر آخر نگاه کردند به من که چه کسی را انتخاب می کنم ؟ بی معطلی پدر را انتخاب کردم . تصمیم بر این بود که مدتی از هم جدا زندگی کنند و فکر کنند به زندگی شان ، فکر کنند که چه می خواهند ، فکر کنند که سردی بین شان از کجا شروع شده  و این وسط من پدر را انتخاب کردم .زندگی کردن تنها با پدر نهایت آرزویم بود . می شدم مادر خانه، لباس هایش را می شستم ، غذا می پختم . خرید می کردم . برخلاف چیزی که در ذهنم تصور کرده بودم همه چیز برعکس در آمد . یک سال بعدش فریبا آمد توی زندگی م و همه چیز یک رنگ و بوی دیگر به خود گرفت .
بعدترش ، آدم جدید دیگری آمد و همه سیستم فکری م را عوض کرد .
بعدترش باز هم کس دیگر آمد و کس دیگر رفت ، کاش این وبلاگ یک برگ کاغذی بود که می شد نوشتش و مچاله کردش انداخت دور ، کاش می شد از همه چیز نوشت ، از همه چیز بدون ترس ، حتی از نوشتنش هم می ترسم . این است که سال دوم دبیرستان را هرجور که نگاه کنی من خوشبخت ترین بودم . چه می دانستم ان وقت که بعدترهاش وضعیت فرق می کند و درد به شکل دیگر خودش را نشان می دهد؟چه می دانستم درد نوعش عوض می شد و عمیق تر خنج می کشد درونم؟کاش می شد نوشت
آدم ها آمدند و رفتند ، سرنوشتم را عوض کردند . زندگی م راه دیگری در پیش گرفت . همه چیز عوض شد . منزوی شدم . افسرده . از بیرون رفتن می ترسیدم . توی خانه حبس می کردم خودم را . آن آدم ها آمدند و زندگی مرا بهم ریختند و رفتند . من ماندم با یک عالمه تجربه که همه تحسینم کردند بابت شان ؛ آفرین ، خوب دووم آوردی دختر ، آفرین .
یک چیزی هست که همیشه ذهنم را مشغول می کند ؛ من چرا زود بزرگ شدم؟زندگی من را چطور می شود اندازه گرفت؟به مقدار پولی که دارم؟به ساعتهای لذت بردنم؟به تعداد نفس کشیدن ها؟ عصبانیتم؟افسردگیم؟خندیدنم؟کسانی که از دست دادم؟آدم هایی که آمدند و رفتند؟یا شاید روی یک خط راست نیستیم و مُدام دور می زنیم و برمی گردیم به جای اولمان؟
 
 
پ.ن: خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست
    تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری  (سعدی)        

1/27/2011

کودکی 3

بعدترها یک وقتی شد که ما تابستان را شمال نرفتیم . من و مینو هر دو تنبیه شده بودیم. تنبیه مینو برای درس بود و من شیطنت . به نظر تابستان سختی می آمد. هوا گرم بود و کولر نداشتیم.یک پنکه پایه دار کوچک ، گوشه ی خانه بود که من  جلوی آن دراز می کشیدم و پشت بند هم می گفتم : آآآآآآآآآآآآ ، صدایم می پیچید و کلفت تر می شد.قرار شده بود مینو درس های سال بعدش را بخواند و من الفبا را تمرین کنم. کتاب مینو را می گذاشتم جلویم و کپی می کردم.مادر سر کار نمی رفت .
پدر از روسیه یک ساعت مچی آورده بود برایم . مینو ساعت را باز کرد و لاشه اش را گذاشت زیر فرش. بعد ترش مادر ساعت را زیر فرش پیدا کرد ، من یک ماه از تابستان را به خاطر خراب کردن ساعت ، تنبیه شدم که بستنی نخورم عصرها ، مینو می توانست روبروی تلویزیون بنشیند و کارتون ببیند ، بستنی اش را نوش جان کند و من از سوراخ کلید در بستنی خوردنش را تماشا کنم . توی اتاق راه می رفتم و نقشه می کشیدم که انتقام بگیرم.این جور بزرگ شده بودم که نمی بایست مینو را لو بدهم . اما ذهنم مشغول بستنی های مینو بود و سعی می کردم  توی ذهنم همه چیز را حساب شده پی ریزی کنم تا حسابی لج مینو را در آورم.
مینو تابستان را کلاس زبان می رفت ، یک روز صبح ساعت 8 امتحان پایانی کلاسش بود ، قرار بود 7:15 از خانه خارج شود . من و مینو زمانی که پدر نبود پیش مادر می خوابیدیم.صبح ساعت مینو زنگ نزد و هیچ وقت نفهمیدند که من ساعت را خاموش کرده بودم زنگش را . مینو از امتحان زبان جا ماند و یک ماه از بستنی محروم شد. وقتی توی اتاق بود و من بستنی می خوردم و کارتون تماشا می کردم زیر چشمی حواسم به سوراخ کلید در اتاق بود ، می دانستم مینو نگاه نمی کند و خر و پفش هواست .
 
 
شش ساله ام و عاشق پدر . شب ها که خانه نیاید شام نمی خورم . بهانه اش را میگیرم.اول باید با من دست بدهد و سلام کند . لوسم و هیچ کس حوصله ام را ندارد . عمه ها فراری اند از نق و نوق هایم و مثل مینو که کوچک بود برایشان شیرین زبانی نمی کنم . یک دختر بچه ی لاغر مردنی و رنگ پریده با موهای صافم که هیچ وقت گیره ی سر روی آن نمی ماند . اخلاق قاطی پاتی ام همه را از کوره به در می برد . سعی می کنند حتی الامکان از من فاصله بگیرند . لوس تر از این ممکن نبود بچه ای وجود داشته باشد
یک شبی شد که مادر آرایش کرد . صورتش ظریف بود . مادر زیبا بود و من فکر می کردم کاش شبیهش بودم .پدر آمد و  کوتاه دوستش داشت . برق چشمانش را می دیدم . رفتم توی اتاق و هرچه بود مالیدم روی صورتم ، کنار پدر نشستم . یک نگاه کوتاه انداخت به صورتم و عصبانی شد
توی اتاق گریه نکردم . سعی کردم فکر کنم . همان شب تمام لوازم آرایش مادر را از وسط نصف کردم و خوابیدم .    

12/21/2010

اسمش ریزعلی بوده ، از جثه اش خبر ندارم . تصورش نکرده ام یک آدم ریز ، سعی کرده ام توی ذهنم آدم قد بلند و لاغری بسازم ازش . هیچ وقت هم نپرسیده ام چه شکلی ست . مادر گاهی حرفش را می زند . یک سری آدم توی زندگیش هستند که مقدسند برایش . ریزعلی جزو همان هاست . توی خانه پدربزرگم کار می کرده . پدربزرگم شالیزار داشته . یک خانه ی بزرگ ییلاقی با یک عالم باغ . بزرگ بوده . یک خانمی هم بود به اسم زهرا ، کچل بوده ، به او هم می رسیدند . برای پدربزرگم کار می کرده . ریزعلی برنج می کاشته و درو می کرده . دو تا دختر داشته و یک پسر که پسرش معلولیت جسمی داشته . مادر می گوید تاسوعا و عاشورا که رفته آنجا فهمیده پسرش مُرده . توی چشمهاش سرخ بود وقتی می گفت ، اما گفت : " راحت شد وقتی مُرد " هیچ وقت فکر نکردم با مرگ آدم راحت میشود . اتفاق که افتاده ، افتاده دیگر . راحتی و غیر راحتی ندارد . گاهی فکر کردم به اینکه یک سری موجود عجیب و غریب با ما زندگی می کنند که من نمی فهممشان . هیچ دلیلی برای وجودشان پیدا نمی کنم توی زندگی و حرص می خورم اگر بشنوم حکمت خدا این بوده . یک چیزهایی برای آدم هضم نمی شود ، ولی نه می توانی بالا بیاوری شان نه می توانی هضم شان کنی . همان وسط ها یک جایی هستند برای خودشان و فقط وضعیت درونی ات را به هم می ریزند . معلولیت برای من از همان هاست . پیش آمده که فکر کنم معلول جسمی و ذهنی چه دردی را حس کرده اند و حس می کنند ، به نتیجه ی خاصی نرسیده ام . این موجودات توی زندگی برای من مقدسند . گاهی دوست داری از یک واژه چندبار استفاده کنی.
صبح پله های دادگاه را بالا ، پایین می کردم که تلفن زنگ خورد . مادر خونسرد گفت بروم خانه ، حال مانی بد است . لرزش صدا را اما حس کردم . تا خانه برسم چندتایی اس ام اس این طرف و آن طرف فرستادم . گاهی می ترسی بروی و با یک حادثه مواجه شوی. می خواهی بیرون بریزی درد را و بدتر می کنی حال خودت را . توی آشپزخانه مادر پشتش به من بود . من اما می دانستم گریه می کند . اشک همه توی آستین شان است در این خانه  به جز مادر . کمتر پیش می آید اشک بریزد ، شخصیت ش توی ذهنم قوی ست . همیشه محکم بوده و منطقی . اشکش که در بیاید یا زیادی از روزگار خورده در هفته یا قضیه آنقدر جدی ست که اشکش را درآورده . پرسیدم : " حالش بده؟" گریه ش صدادار شد . 
 
مرکز " مهر مادر " ، بزرگ نیست . کوچک و دنج است با یک عالم گُل رُز . درخت و تاب و سُرسُره  که بچه ها را عصر می برند تا بازی کنند . از کنار پنجره ها با میله های آهنی که رد می شوی توی سالن اصلی را می بینی که یک سری بچه یا روی تخت ند یا خودشان این طرف و ان طرف می دوند . قد و نیم قد . همان اول لعیا دستش را از نرده ها می آورد بیرون و سلام می دهد . تا دستش را نگیری نق ش تمامی ندارد . امروز لعیا نبود اما . سَرَک کشیدم . خواب بود روی تخت . گفتند " مانی " را از آن در پشتی می آورند توی ماشین . فرصت نشد توی سالن را نگاه کنم و با بچه ها خوش و بش کنم.مانی تقریبن نیمه بیهوش بود . من تمام راه را تا کلینیک تخصصی اعصاب و روان فین فین کردم و مادر فکر کرد گریه می کنم و هی دستمال فرستاد جلو برایم . 
نوار مغز گرفتند و تشخیص دکتر یک نوع خاص از تشنج بود که فقط در مغز اتفاق می افتد . تشنج های پی در پیِ مغزی . مادر داشت برای مربی حرف می زد که این را شنیدم و اشکم در آمد . فین فینم ، فین فینِ اشک بود آنجا . " من همیشه یه چیزی عذابم داده ، اینکه این بچه درد رو حس می کنه؟الان پونزده سالشه"
مربی گفت که حس می کند . که دوره کار درمانی حس هایش تمام شده است . مادر گفت : " اون دوتام ، تحمل دردشون بالاست . معمولن نمیگن تا من اذیت نشم . اما من به دلم مونده یه بار این بچه بهم بگه : آی مامانی ، درد دارم . آی مامان اینو میخوام"
مادر به جای دردناکی از زندگی اش رسیده بود.این کاملن مشخص بود .مادر هیچ وقت شکایت نمی کرد.هیچ وقت حرف نمی زد.مادر همیشه گوش می کرد. لبخند می زد.نهایتن کمی تا حدودی غُر .ولی مادر هیچ وقت شاکی نبود .
 
وارد مرکز که می شوم یادم به " مادر یاری " می افتد که یکی از بچه ها را برده بود حمام و آب داغ را باز کرده بود . بچه پاهایش حرکت نمی کرد . " مادر یار " را صدا می کنند و کارش طول می کشد . بچه را فراموش می کند .تمام پوست بچه زیر آب داغ حمام از بین رفته بود . بچه ای که نه توان فریاد زدن داشت، نه توان حرکت کردن .
 
" فرانک " هم از بچه های آنجاست . استخوان هایش سُست است . فرانک را نباید دست بزنی بهش. استخوان هایش می شکند . باهوش ست و زیبا . کوچک است . از وقتی به دنیا امد ، یک راست آوردندش توی همین مرکز و الان کلاس دوم دبستان است . دیگر بهانه ی پدر و مادرش را نمی گیرد . سعی کرده فراموششان کند . اما روحیه ی خرابی دارد . به رییس مرکز می گوید مادر و به خواهر رییس می گوید : عزیز . مرا که می بیند دست تکان می دهد . دلم ریش است اما بازی می کنم با دست هایش .یک بارگفت: " چقدر بده آدم همیشه روی چرخ بشینه ، همه نگات می کنن  ، سرم از بدنم بزرگ تر میشه " مربی مانی بردش مرکزی که یک نفر هم روی چرخ بود ، هم نابینا . انگار امیدوارتر شده بود.
 
 
امسال توی تاسوعا و عاشورا ، مادر نرفته آن امام زاده ای که عَلَم ش در هوا حرکت می کند . امسال مادر رفته پیش ریز علی . بچه ش مُرده و مادر گفته : " راحت شد " و من هنوز فکر می کنم اتفاقی که افتاد ، دیگر افتاده . چه فرق می کند راحت یا غیر راحت؟  

10/19/2010

برگشته ام به روال سابق .

پول ماشینی که هفت میلیون فروخته بودم و توی بانک داشت خودش را چند برابر میکرد شده : چهار میلیون و نیم . به حسابی از دو سال پیش تا الان که من از جیب خورده ام یک جورهایی، دو میلیون و نیم خرج کرده ام . حساب کردم سرانگشتی دیدم بزرگ ترین وسیله هایی که خریده ام یک دوربین هفتصدهزار تومانی بوده با یک ساعت مچی برای یک دوست . و بقیه پول خرج لباس شده ، کرایه ، چای و قهوه توی کافه ، و یک سری مسافرت ، خوردو خوراک توی خوابگاه وقتی معلم بودم ، و خب خرج های ریزه میزه . به حسابی خوب دوام آورده ام.اگر همین طور ادامه دهم می توانم تا سه سال دیگر دوام بیاورم . بیشتر از دو هفته است که کار سابق را شروع کرده ام : وکالت . حس می کنم از معلم بودن و یک ساعت در مورد برد مثلثاتی توضیح دادن برای یک سری آدم خنگ که هیچ چیزی یاد نمی گیرند بهتر است . من وکیل سخنوری هستم . برای همین سخنوری و خوش زبانی پدر از من در سفرهایش به شهرهای دیگر هم استفاده می کند .اینجا می شود از زن بودنت سوء استفاده کنی ، نه حتی استفاده .
با آدم های زیادی می شود آشنا شد ، شخصیت های مختلف ، با موجودی های مختلف : یک چیزی توی همه شان انگار مشترک بوده تا به امروز : دروغ و خیانت . مدتهاست که فکر مرا مشغول خودش کرده ، من می توانم ساعت ها راجع به خیانت و دروغ حرف بزنم و تو فکر کنی که من آدم سالمی هستم

آقای جیم یازده سال پیش ازدواج کرده : دو دختر دارد ، یک دختر هشت ساله و یک دختر دو ساله . آقای جیم وضع مالی اش مناسب است . تنها پسر شهید است ، مهندس است ، زن خوب و وفاداری دارد ، به آیین دین ش پایبند است ، زن اگر توی خانه ظرف بشورد پولش را می دهد . یک ویلای بزرگ توی جاده ی چالوس دارد با استخر و جکوزی ، ویلایش کنار رودخانه است ، مادرش هربار می رود آنجا صدبار دست می گیرد رو به آسمان و می گوید : " خیر از جوونیت ببینی مادر "زنش خوب رانندگی می کند ، (این را خودش گفته : تا به حال تصادف نکرده است )دخترهایش را خوب تربیت کرده ، اینجور که می گوید : زیبا نیز هست . اما آقای جیم یک چیزی توی زندگی اش کم دارد که خودش هم نمی داند چیست . آقای جیم کارآموز پدر است . مهندسی عمران در دانشگاه شریف خوانده ، امتحان کارشناسی دادگستری داده و قبول شده ، باید شش ماه کارآموزی بگذراند . درد دل که می کند صدایش می آید ، با دختری دوست شده که هشت سال از خودش کوچک تر است ، تعریف می کند دختر تئاتر کار می کند و زیباست . می گوید دست به دختر نزده ، اما دختر حس آرامش می دهد به او . می گوید دختر غزلیات سعدی را حفظ است ، می گوید دختر کمانچه می زند ، و صدای خوبی دارد . آقای جیم از دختر راضی ست.وقتی می روند ویلا موقع برگشت سعی می کند همه چیز را مرتب بگذارد سر جایش که همسرش چیزی نفهمد . می گوید از اینکه همسرش را خودش انتخاب نکرده راضی نیست ، می گوید : شاید این دختر از همسرش خیلی بدتر باشد ، اما آرزوی قلبی اش این است که او همسرش باشد .آقای جیم خیلی بدبخت است.

حدود دو ماه است که تئاتر کار می کنم . خیلی اتفاقی بود ، یک روز احسان زنگ زد و گفت : فردا برو پلاتوی پارک لاله و فردایش من رفتم پلاتوی پارک لاله . تست ندادم اما قبول کرد که بروم سر تمرین . نقش دادند به من ، توضیح دادند برایم . یک بار عصبانی شدند ، یک بار لبخند زدند ، کوه رفتیم ، تمرین کردیم و البته همه اینها در زمان حال نیز جاری ست و یا شاید آینده . همه چیز خیلی آرام پیش می رود . من سه روز در هفته تئاتر کار می کنم ، کاری که شاید آرزویش را داشتم . باقی روزها را به درد دل آقای جیم گوش می دهم و توی راهروهای دادگستری بالا و پایین می شوم. صبح ساعت هشت از خانه بیرون می آیم و عصر به خانه بر میگردم . توی راه کتاب می خوانم ، می خوابم و فکر می کنم .من آدم مستعدی هستم در فکر کردن

برگشته ام به روال سابق .