10/20/2009

زن کنار پنجره ایستاده است . باران می بارد
مرد در اتاق روی تخت دراز کشیده است
- بیا دیگه تموم نشد؟؟
زن خاموش باران را تماشا می کند
- مگه چقدر ظرف بود؟بسه دیگه ...بقیه اش رو فردا بشور...حالا بیا
زن چشمانش را می بندد ..تکان نمی خورد
- بابا خشکمون زد..خوابم میاد...زودتر بیا
زن چشمانش را بیشتر روی هم فشار می دهد . آب دهانش را محکم قورت می دهد
- خوابیدم ...لازم نیست بیای...تا صبح ظرف بشور
زن چشمانش را باز می کند . باران شیشه ی پنجره را می شوید

4 comments:

  1. چقدر مرد ، زنشو نمی شناخت

    :-(

    ReplyDelete
  2. فاصله ای عمیق
    که دیگر با هیچ چیز پر نمی شود
    وقتی دیگر درکی از هم نداریم :(!

    ReplyDelete