تو نیستی
اما کَسی هست اینجا که با هیچ کَس درد دل نمی کند اما همه می دانند که دلش درد می کند . کَسی هست که بر عکس است با دوستانش غریبگی می کند و در غریبه ها به دنبال دوستانش می گردد .کَسی هست که از نزدیکانش دور است و به هرکَس که دور است نزدیک می شود.کَسی هست که به هر چیزی که در دسترس باشد دست نمی زند و فقط چیزی را می خواهد که دستش به آن نمی رسد.کَسی هست که هر کاری را تجربه می کند و بعد از هر تجربه خودش را کمتر و کمتر می شناسد.کَسی هست که روزها هیچ کاری نمی کند وشبها زندگی می کند.کَسی هست که از خودش هم می خواهد فرار کند ولی راه فراری نمی بیند.کَسی هست که در هوشیاری می خوابد و در مستی بهتر می اندیشد.کَسی هست پُر از آرزو که نا امید شده است . کَسی هست پُر از زندگی که انتظار مرگ می کشد.کَسی هست که اینجا نشسته ولی فکرش آن سوی دیوارهاست.کَسی هست که حالش از هرچه دور و بر خودش جمع کرده است بهم می خورد. کَسی هست اینجا که تنهاست و در تنهایی حالش خوب است و از اینکه در تنهایی حالش خوب است حالش بهم می خورد.کَسی هست که دیگر نیست و بودن را نسبی فرض کرده است.کسی هست که با من می جنگد و از جنگ بیزار است.کَسی هست دلش را به هر چه دارد خوش کرده و هیچ ندارد.کَسی هست که لجباز است و تسلیم نمی شود و مرا تسلیم خودش کرده است.کَسی هست که در من است و از من نیست. کَسی هست که از من بدش می آید و من از او و ما هردو یک کَس هستیم.کَسی هست که همین است و هیچ کس نمی داند او چه می خواهد و کجا است ولی همه می دانند که دلش درد می کند
پ.ن: دو روز دیگه میره!چیزی نمونده!فقط دو روز!دیگه میتونم ثانیه ها رو هم حتی بشمارم.فقط دو روز!دیگه باید مداد بردارم و روی پنجره ها شکل انتظار بکشم
2/17/2010
2/14/2010
این پست مخاطب خاص دارد
زانوهایم را بغل می کنم و در تاریک روشنای اتاق جمع می شوم یک گوشه ! چشم هایم را می بندم و سعی می کنم به روزی فکر کنم که آن تخم های عجیب و غریب توی دستم شکست.یادم می افتد به پنج سالگی . به اولین درگیری ام با زندگی . یادم می افتد به تو که اگر می گفتم برایت چقدر همه چیز فرق می کرد. بعدترها تو فهماندی به من اما که هیچ چیز با گفتنش فرق نخواهد کرد
مرور کردن یک اتفاق برای من حکم جنون را پیدا کرده ! و فکر می کنم این جنون برای همه ی زندگی بس است مرا.اینکه هر شب از پله ها بالا بروم . در را باز کنم و از آن بالا به همه چیز خوب نگاه کنم . باز برگردم پایین . وقتی برسم پایین باز بنشینم به فکر کردن به آن بالا و این جز جنون هیچ نیست برای من
یادم می افتد به آن روز که تو را نگاه می کردم . چشمهایت سرخِ سرخ بود و داشت از حدقه در می آمد . مرا به بیمارستان برده بودند . توی حیاط بیمارستان یک عده می دویدند ! من نمی دانم چه کسی مرا بُرد؟نمی دانم چطور توانستم از آن پله های نمور بروم بالا و پرت نشوم پایین!انگار همه ی دنیا چشم شده بود و نگاه می کرد به من! انگار مردم پشت سر من می دویدند ولی رو به جلو همه چیز آرام بود و کُند!نمی دانم چطور به آن اتاق رسیدم.نمی دانم بدن تکه تکه شده اش را بعد از تشریح به هم دوختند آیا؟یا همه اش را با همان پاره گی کردند توی یک کیسه و گذاشتندش توی قبر؟
نمی دانم آن زمان که من دیدم همه ی دیوارها را که از کاشی بودند بعد از تکه تکه شدنش بود یا هنوز کسی سیاه نپوشیده بود برایش؟من دیدم اما که همه سیاه پوشیده بودند ! نمی دانم ولی برای مُحَرَم بود یا برای او؟من اما دیدم تو را که سوار ماشین ما نشدی ! دیدم صورتت را که چسبانده بودی به شیشه و ها می کردی تا بخار کند!دیدم که تو سردت است
من دیدم که مادر چادر سیاه سرش بود! دیدم که مادر زیر نور توی برف می رقصید با چادر سیاه! دیدم که مادر روی بام ایستاده بود و چشم هایش دو کاسه خون بود! من دیدم که او خوابیده بود روی کاشی های آبی با یک پارچه سبز دورش!تو چه می فهمی از کجا سقوط کردم من؟
سرم را توی پتو قایم کردم و آرام آرام گریه کردم! صدایت هنوز می پیچید توی گوش هایم!نمی دانم به خاطر چه بود؟به خاطر تو بود؟بلد نبودم زندگی کنم ! نتوانستم فریاد بزنم و خودم را بخواهم از تو!حقم بود بمیرم؟حقم است آیا؟من آرام زیر خاک می خوابم!بچه ای نیست حتی که گریه کند برایم و بهانه نبودنم را بگیرد!تیغ را بکشم روی دستم تمام می شود همه چیز؟زدن رگ درد دارد؟جان دادن چقدر سخت است؟چه کسی منتظرم هست؟هیچ کس برای من گریه می کند؟خاک را که می ریزند روی تنم چقدر تاریک می شود؟چقدر سرد می شود؟او را که خواباندیم توی قبر چقدر سردش شده بود؟ما که مادرزاد شب کوریم
زانوهایم را بغل می کنم و در تاریک روشنای اتاق جمع می شوم یک گوشه ! چشم هایم را می بندم و سعی می کنم به روزی فکر کنم که آن تخم های عجیب و غریب توی دستم شکست.یادم می افتد به پنج سالگی . به اولین درگیری ام با زندگی . یادم می افتد به تو که اگر می گفتم برایت چقدر همه چیز فرق می کرد. بعدترها تو فهماندی به من اما که هیچ چیز با گفتنش فرق نخواهد کرد
مرور کردن یک اتفاق برای من حکم جنون را پیدا کرده ! و فکر می کنم این جنون برای همه ی زندگی بس است مرا.اینکه هر شب از پله ها بالا بروم . در را باز کنم و از آن بالا به همه چیز خوب نگاه کنم . باز برگردم پایین . وقتی برسم پایین باز بنشینم به فکر کردن به آن بالا و این جز جنون هیچ نیست برای من
یادم می افتد به آن روز که تو را نگاه می کردم . چشمهایت سرخِ سرخ بود و داشت از حدقه در می آمد . مرا به بیمارستان برده بودند . توی حیاط بیمارستان یک عده می دویدند ! من نمی دانم چه کسی مرا بُرد؟نمی دانم چطور توانستم از آن پله های نمور بروم بالا و پرت نشوم پایین!انگار همه ی دنیا چشم شده بود و نگاه می کرد به من! انگار مردم پشت سر من می دویدند ولی رو به جلو همه چیز آرام بود و کُند!نمی دانم چطور به آن اتاق رسیدم.نمی دانم بدن تکه تکه شده اش را بعد از تشریح به هم دوختند آیا؟یا همه اش را با همان پاره گی کردند توی یک کیسه و گذاشتندش توی قبر؟
نمی دانم آن زمان که من دیدم همه ی دیوارها را که از کاشی بودند بعد از تکه تکه شدنش بود یا هنوز کسی سیاه نپوشیده بود برایش؟من دیدم اما که همه سیاه پوشیده بودند ! نمی دانم ولی برای مُحَرَم بود یا برای او؟من اما دیدم تو را که سوار ماشین ما نشدی ! دیدم صورتت را که چسبانده بودی به شیشه و ها می کردی تا بخار کند!دیدم که تو سردت است
من دیدم که مادر چادر سیاه سرش بود! دیدم که مادر زیر نور توی برف می رقصید با چادر سیاه! دیدم که مادر روی بام ایستاده بود و چشم هایش دو کاسه خون بود! من دیدم که او خوابیده بود روی کاشی های آبی با یک پارچه سبز دورش!تو چه می فهمی از کجا سقوط کردم من؟
سرم را توی پتو قایم کردم و آرام آرام گریه کردم! صدایت هنوز می پیچید توی گوش هایم!نمی دانم به خاطر چه بود؟به خاطر تو بود؟بلد نبودم زندگی کنم ! نتوانستم فریاد بزنم و خودم را بخواهم از تو!حقم بود بمیرم؟حقم است آیا؟من آرام زیر خاک می خوابم!بچه ای نیست حتی که گریه کند برایم و بهانه نبودنم را بگیرد!تیغ را بکشم روی دستم تمام می شود همه چیز؟زدن رگ درد دارد؟جان دادن چقدر سخت است؟چه کسی منتظرم هست؟هیچ کس برای من گریه می کند؟خاک را که می ریزند روی تنم چقدر تاریک می شود؟چقدر سرد می شود؟او را که خواباندیم توی قبر چقدر سردش شده بود؟ما که مادرزاد شب کوریم
2/03/2010
لای پنجره را کمی باز می گذارم. موج هوای تازه می ریزد توی اتاق! وِلو می شوم روی تخت!صدای جیرجیرش در می آید! او هم این روزها درد می کشد. ساعت استراحت است!می دانم یک ساعت دیگر با صدای گریه کودکی از خواب بیدار می شوم.دکمه ی قرمز را فشار می دهم و دستم را می کشم به جای خالی کنارم!چشم ها اما هنوز بسته اند
نور نارنجی غروبِ خورشید اتاقم را دلگیر کرده!صدای مادر از حیاط می پیچد توی اتاق! بلند بلند با مینو حرف می زند.همه ی باغچه مان را از هر گُلی که بود خالی کرده اند!توی دلم خالی می شود!زمستان گُلی توی باغچه بود؟امسال که زمستان هیچش به زمستان نرفته!مینو جیغ می زند و می دَوَد. صدای های و هوی کودکانه اش تمام فضای اتاقم را پُر کرده! سعی می کنم به باغچه ی خالی فکر نکنم. به گلخانه ی مادر هم حتی! عطر بچه گانه ات جای گُلهای مادر می پیچد توی دماغم!انگار یکی همه ی تو را پاشیده باشد توی اتاقم!انگار وقت فکر نکردن به چیزی تو باید باشی
من جیغ می زنم و می دَوَم . توی دستهایم پُر از شِن است!مادر زیر آفتاب دراز کشیده! من شِن ها را می پاشم توی چشم های مینو!مینو جیغ می زند و من می دَوَم. صدای موج های بلند دریا که می خورد به صخره گوش هایم را پر کرده! مادر اما تکان نمی خورد. انگار نمی شنود. نگران می روم بالای سرش! چشم هایش بسته است!دست های کوچکم را می کشم روی چشم هایش!تکان نمی خورد.اخم می کنم تا اشکم نریزد. دراز می کشم کنارش و زیر چشمی می پایمش
صدای خش خش می آید!چشم هایم را باز می کنم!اتاق نیمه تاریک است!یادم می اُفتد به موش های خوابگاه توی آن بیمارستان متروکه! دلتنگ می شوم! دلتنگ همه ی کودکی هایم! دلم مادر را می خواهد همان قدر جوان و سرزنده که زیر آفتاب دراز بکشد و چشمان نگران پدر که همه طرف را بپاید تا کسی پاهای زیبای همسرش را دید نزند
دلم می خواهد بلند شوم همه ی پاشیده هایت را جمع کنم توی دستهایم و بو بکشم عطر بچه گانه ات را
پ.ن: آیا من هیچ وقت کودکی نکرده ام؟؟
نور نارنجی غروبِ خورشید اتاقم را دلگیر کرده!صدای مادر از حیاط می پیچد توی اتاق! بلند بلند با مینو حرف می زند.همه ی باغچه مان را از هر گُلی که بود خالی کرده اند!توی دلم خالی می شود!زمستان گُلی توی باغچه بود؟امسال که زمستان هیچش به زمستان نرفته!مینو جیغ می زند و می دَوَد. صدای های و هوی کودکانه اش تمام فضای اتاقم را پُر کرده! سعی می کنم به باغچه ی خالی فکر نکنم. به گلخانه ی مادر هم حتی! عطر بچه گانه ات جای گُلهای مادر می پیچد توی دماغم!انگار یکی همه ی تو را پاشیده باشد توی اتاقم!انگار وقت فکر نکردن به چیزی تو باید باشی
من جیغ می زنم و می دَوَم . توی دستهایم پُر از شِن است!مادر زیر آفتاب دراز کشیده! من شِن ها را می پاشم توی چشم های مینو!مینو جیغ می زند و من می دَوَم. صدای موج های بلند دریا که می خورد به صخره گوش هایم را پر کرده! مادر اما تکان نمی خورد. انگار نمی شنود. نگران می روم بالای سرش! چشم هایش بسته است!دست های کوچکم را می کشم روی چشم هایش!تکان نمی خورد.اخم می کنم تا اشکم نریزد. دراز می کشم کنارش و زیر چشمی می پایمش
صدای خش خش می آید!چشم هایم را باز می کنم!اتاق نیمه تاریک است!یادم می اُفتد به موش های خوابگاه توی آن بیمارستان متروکه! دلتنگ می شوم! دلتنگ همه ی کودکی هایم! دلم مادر را می خواهد همان قدر جوان و سرزنده که زیر آفتاب دراز بکشد و چشمان نگران پدر که همه طرف را بپاید تا کسی پاهای زیبای همسرش را دید نزند
دلم می خواهد بلند شوم همه ی پاشیده هایت را جمع کنم توی دستهایم و بو بکشم عطر بچه گانه ات را
پ.ن: آیا من هیچ وقت کودکی نکرده ام؟؟
1/31/2010
من از کجا شروع کنم برایت؟ از کدامینش؟ از کدامین نبودنت؟از کجای دلم بگویمت که دل تو هم بپیچد به هم که کاش بودی و می دیدی
دلم می خواهد از حلزون شروع کنم!از باران شاید؟یا از شراب شاتوتی که زیر باران قرار بود بخوریم؟؟؟اگر بخواهم از نبودن هایت بگویم که هزار سال طول می کشد!بگذار از سقف شروع کنم که سوراخ شده است!درست مثل آن زمان ها که دراز می کشیدیم روی تخت و چشمانمان را می دوختیم به بالای سقف!یادت هست؟؟بعد از آن جای نگاهت روی سقف سوراخ می شد؟سوراخ می شد یا سبز؟؟بعد حلزون می آمد! از همان شبی شروع شد که نبودی تا حلزون را ببینی!صبح همان روز اولی که نبودی حلزونی بین همان دیوارها ایستاد و زل زد به تویی که که نبودی!فکر می کنی از خودم می سازم؟؟باور کن اگر بودی می دیدی که چطور نگاهش را به جای خالی چشم هایت روی سقف دوخته بود!اگر تو بودی حتمن زبانش را می فهمیدی!هرچند من هم دست و پا شکسته حرف زدم!آمده بود چیزی بگوید و برود!نبودی تا حرف هایش را بشنوی!از همان روزی که حلزون آمد و نبودی کار حفاری سقف هم شروع شد
تلفن زنگ می زَنَد و تو نیستی! ایمیل می آید و تو نیستی!جای خالی نگاهت روی سقف سبز شده است!سقف سیاه شده! آن قدر نبودی تا باران بارید!آنقدر بارید تا یک روز من هم لیز خوردم و رفتم!بدون تعارف چند دور ...دور تو چرخیدم و رفتم!شاید اگر بودی می مُردم!ولی باز هم نبودی و زنده ماندم!عصر همان روزی که نبودی و نمردم حلزون های زیادی مردند!آخر می دانی باران دیگر بند آمده بود!نبودی تا مواظب باشی آدم هایی که بعد از بارا ن راه می روندآن قدر حلزون ها را زیر پایشان لِه نکنند!نبودی!نبودی و تمام حلزون ها همان شب مردند!آن شب هم که نبودی به افتخارت شراب شاتوت آماده بود !نبودی تا مست کنی و دیگر نباشی!نبودی تا خسته نباشی! آنقدر نبودی که هرچقدر هم قسم بخوری هیچ کس باور نمی کند که بودی! فقط اینجا نبودی!آنقدر نبودی که هیچ کس باور نمی کند که همان حلزون را با چشمان خودت دیدی که با چشمانش حرف می زد و من آنقدر با صدای خرد شدن صدها هزار حلزون زیر پای عابران بعد از باران زجر کشیدم که تصمیم گرفتم آنقدر بعد از باران قدم نزنم تا بمیرم
صدا که می آید دلم می پیچد!انگار یک طناب را دو سه دور پیچانده اند به هم و می سابندش به همین گوشه کنارهای دلم! تند تند پلک می زنم . صدای رعد که می آید دلم می پیچد!پشت بندش غفور نعره می کشد و همه ی دخترهای طبقه ی دوم دادشان می رود هوا!جیغ می زنند و می دوند توی راهرو! کل راهرو پر شده از دخترهای رنگین کمانی و من از پشت نگاه تارم سعی می کنم با سقلمه های الهام لبخند بزنم برایش و دلتنگ شوم برایت
می لرزم و تند تند پلک می زنم! الهام می گوید : " می دونستی وقتی نگرانی تند تند پلک می زنی" می دانستم! دلم یکهو هوای خانه مان را می کند که برای دیر آمدن پدر تند تند پلک بزنم. اتاقم را هی بروم و بیایم و مادر هی سرک بکشد . توی اتاق خوابگاه راه می روم. از این سر اتاق به آن سر اتاق .تند تند پلک می زنم و الهام سرک می کشد
الهام زار می زَنَد . کاش یکی خفه ش می کرد! دلم نمی خواهد یاد چیزی بیافتم ! الهام اما زار می زند و من خودم را می زنم! می خواهم فکر نکنم! نمی شود اما!صورتش می آید جلوی چشمانم با آن اخم که " بگو اشتباه کردم....بگو غلط کردم" و من زار می زنم جای الهام و با او تکرار می کنم " غلط کردم "!و از این سر اتاق می روم آن سر اتاق
غفور هنوز فریاد می کشد. دلم می خواهد بگویمشان که ترسیده از صدای رعد و کاریشان نباشد با او!اما هیچ کس نمی فهمد! همه فقط جیغ می زنند و می دوند و او فقط فریاد می کشد
دلم می خواهد از حلزون شروع کنم!از باران شاید؟یا از شراب شاتوتی که زیر باران قرار بود بخوریم؟؟؟اگر بخواهم از نبودن هایت بگویم که هزار سال طول می کشد!بگذار از سقف شروع کنم که سوراخ شده است!درست مثل آن زمان ها که دراز می کشیدیم روی تخت و چشمانمان را می دوختیم به بالای سقف!یادت هست؟؟بعد از آن جای نگاهت روی سقف سوراخ می شد؟سوراخ می شد یا سبز؟؟بعد حلزون می آمد! از همان شبی شروع شد که نبودی تا حلزون را ببینی!صبح همان روز اولی که نبودی حلزونی بین همان دیوارها ایستاد و زل زد به تویی که که نبودی!فکر می کنی از خودم می سازم؟؟باور کن اگر بودی می دیدی که چطور نگاهش را به جای خالی چشم هایت روی سقف دوخته بود!اگر تو بودی حتمن زبانش را می فهمیدی!هرچند من هم دست و پا شکسته حرف زدم!آمده بود چیزی بگوید و برود!نبودی تا حرف هایش را بشنوی!از همان روزی که حلزون آمد و نبودی کار حفاری سقف هم شروع شد
تلفن زنگ می زَنَد و تو نیستی! ایمیل می آید و تو نیستی!جای خالی نگاهت روی سقف سبز شده است!سقف سیاه شده! آن قدر نبودی تا باران بارید!آنقدر بارید تا یک روز من هم لیز خوردم و رفتم!بدون تعارف چند دور ...دور تو چرخیدم و رفتم!شاید اگر بودی می مُردم!ولی باز هم نبودی و زنده ماندم!عصر همان روزی که نبودی و نمردم حلزون های زیادی مردند!آخر می دانی باران دیگر بند آمده بود!نبودی تا مواظب باشی آدم هایی که بعد از بارا ن راه می روندآن قدر حلزون ها را زیر پایشان لِه نکنند!نبودی!نبودی و تمام حلزون ها همان شب مردند!آن شب هم که نبودی به افتخارت شراب شاتوت آماده بود !نبودی تا مست کنی و دیگر نباشی!نبودی تا خسته نباشی! آنقدر نبودی که هرچقدر هم قسم بخوری هیچ کس باور نمی کند که بودی! فقط اینجا نبودی!آنقدر نبودی که هیچ کس باور نمی کند که همان حلزون را با چشمان خودت دیدی که با چشمانش حرف می زد و من آنقدر با صدای خرد شدن صدها هزار حلزون زیر پای عابران بعد از باران زجر کشیدم که تصمیم گرفتم آنقدر بعد از باران قدم نزنم تا بمیرم
صدا که می آید دلم می پیچد!انگار یک طناب را دو سه دور پیچانده اند به هم و می سابندش به همین گوشه کنارهای دلم! تند تند پلک می زنم . صدای رعد که می آید دلم می پیچد!پشت بندش غفور نعره می کشد و همه ی دخترهای طبقه ی دوم دادشان می رود هوا!جیغ می زنند و می دوند توی راهرو! کل راهرو پر شده از دخترهای رنگین کمانی و من از پشت نگاه تارم سعی می کنم با سقلمه های الهام لبخند بزنم برایش و دلتنگ شوم برایت
می لرزم و تند تند پلک می زنم! الهام می گوید : " می دونستی وقتی نگرانی تند تند پلک می زنی" می دانستم! دلم یکهو هوای خانه مان را می کند که برای دیر آمدن پدر تند تند پلک بزنم. اتاقم را هی بروم و بیایم و مادر هی سرک بکشد . توی اتاق خوابگاه راه می روم. از این سر اتاق به آن سر اتاق .تند تند پلک می زنم و الهام سرک می کشد
الهام زار می زَنَد . کاش یکی خفه ش می کرد! دلم نمی خواهد یاد چیزی بیافتم ! الهام اما زار می زند و من خودم را می زنم! می خواهم فکر نکنم! نمی شود اما!صورتش می آید جلوی چشمانم با آن اخم که " بگو اشتباه کردم....بگو غلط کردم" و من زار می زنم جای الهام و با او تکرار می کنم " غلط کردم "!و از این سر اتاق می روم آن سر اتاق
غفور هنوز فریاد می کشد. دلم می خواهد بگویمشان که ترسیده از صدای رعد و کاریشان نباشد با او!اما هیچ کس نمی فهمد! همه فقط جیغ می زنند و می دوند و او فقط فریاد می کشد
1/11/2010
1/08/2010
رها می کنم تا به دست آوَرَم
می بخشم. همان طور که همه را بخشیدم تورا نیز می بخشم
همه را می بخشم
تو را به همه می بخشم . او را می بخشم که تو را به دست آوَرَد . رها می کنم تا تو را به دست آوَرَم. تو را به دست می آوَرَم و به همه می بخشم
تو را رها می کنم تا به دستت آوَرَم
می گذرم از داشتن تو و من خسته شده ام از داشتنت حین نداشتنت
تو را رها می کنم تا جانمان برای هم دَر رَوَد و حالا تمام لحظه هایم را بدون تو می گذرانَم تا در تمامشان تو باشی
تو را حفظ می کنم در یک عُمر و می گذرم از همه ی آنهایی که تو را حفظ کرده اند در لحظه
نگاه می کنم به آن دورها و می بینمت که نشسته ای همان دورها و به من نگاه می کنی . نگران نگاه می کنم به ساعت که چقدر دیر کرده ای برای به دست آوردنم ؟ رها کرده ای که به دست آوَری؟رها کرده ای که از دست دَهی؟
رها می کنم تا به دست آوَرَم
پ.ن: فکر کردن در مورد کارایی که می خوایم انجام بدیم خوبه اما گاهی خیلی فکر کردن باعث میشه کارای ساده ...سخت و پیچیده به نظر بیان.از همه اینا گذشته آدمی که نتونه با زندگیش حال کنه فقط به درد مُردن می خوره. خوشحالم که زمستونه و نیازی به کولر نیست تا روشن کردنش یادم بیاد. برای روشن کردن لباس شویی از مامان کمک می گیرم و همه چیز خیلی آروم می گذره
می بخشم. همان طور که همه را بخشیدم تورا نیز می بخشم
همه را می بخشم
تو را به همه می بخشم . او را می بخشم که تو را به دست آوَرَد . رها می کنم تا تو را به دست آوَرَم. تو را به دست می آوَرَم و به همه می بخشم
تو را رها می کنم تا به دستت آوَرَم
می گذرم از داشتن تو و من خسته شده ام از داشتنت حین نداشتنت
تو را رها می کنم تا جانمان برای هم دَر رَوَد و حالا تمام لحظه هایم را بدون تو می گذرانَم تا در تمامشان تو باشی
تو را حفظ می کنم در یک عُمر و می گذرم از همه ی آنهایی که تو را حفظ کرده اند در لحظه
نگاه می کنم به آن دورها و می بینمت که نشسته ای همان دورها و به من نگاه می کنی . نگران نگاه می کنم به ساعت که چقدر دیر کرده ای برای به دست آوردنم ؟ رها کرده ای که به دست آوَری؟رها کرده ای که از دست دَهی؟
رها می کنم تا به دست آوَرَم
پ.ن: فکر کردن در مورد کارایی که می خوایم انجام بدیم خوبه اما گاهی خیلی فکر کردن باعث میشه کارای ساده ...سخت و پیچیده به نظر بیان.از همه اینا گذشته آدمی که نتونه با زندگیش حال کنه فقط به درد مُردن می خوره. خوشحالم که زمستونه و نیازی به کولر نیست تا روشن کردنش یادم بیاد. برای روشن کردن لباس شویی از مامان کمک می گیرم و همه چیز خیلی آروم می گذره
12/15/2009
زنگ که زد تمام مدت تو جلوی چشمم بودی
فکر کردم چقدر سخت است همزمان دو مَرد را خواستن توی زندگی!سعی کردم حرف نزنم ! لحنم سرد باشد! اما نشد!خندیدم حتی!ولی خنده هم باعث نشد یاد تو نیافتم
تمام مدت آن صحنه جلوی چشمم بود که من از اصفهان رسیده بودم تهران و تو نیم ساعت زودتر از رسیدن من جلوی در" با آن همه ریش که از ندیدن من گذاشته بودی "قدم زده بودی ! پیاده که شدم تو ساکم را گرفتی دستت و توی خانه همدیگر را سفت بغل کردیم
داشتم فکر می کردم کداممان باعث شدیم عقب بیافتیم از زندگی؟و فکر کردم کداممان آن یکی را پرت کرده به جلوتر حتی؟؟؟
آدمی که ریاضی خوانده ذهنش هم ریاضی می زند . این به کرات به من ثابت شده ! مثل الان که نشسته ام سر کلاس یک کدامشان تمرین حل می کند پای تخته و من نشسته ام و روی کاغذ شکل هندسی می کشم . حتی آن گُل و گیاهی که بقیه می کشند را با شکل های هندسی کامل می کنم
سرم را خم می کنم ! بوی تند عرق(عرق انگور)می پیچد توی دماغم ! سرم را بلند می کنم بوی تند باز می پیچد ! سرم یک طرف ! دستم یک طرف! پاها یک طرف!تو خوابیده ای اما! با دهان باز!مادرت می گفت : "بینی ات کیپ شده که خر و پف می کنی " و من با نگاه فقط دستهایت را دنبال می کنم که تاب می خورند در هوا ! تو می گویی :" همه ی مادرها لینک هستند به هم " و من نمی فهمم حرفت را!اما باز سرم را تکان می دهم که " آره لینک هستند " دلم می خواهد تو و مادرت را بغل کنم! و فکر می کنم لحظه های بزرگی را در زندگی ام به خاطر خجالت از دست داده ام!این هم روی بقیه
امروز به عادت پله های مدرسه را دو تا یکی کردم. برگشتنی همه شان دو تا یکی کردند . و من برای اولین بار خجالت کشیدم ازشان ! مدیر مدرسه برای بار هزارم تذکر داد که : " شما باید الگو باشید برای بچه ها " و من تمام مدت فکر کردم که این زن واقعن تا به حال از سر کوچه خانه شان تا خانه را لِی لِی نرفته؟پله ها را دو تا یکی نکرده؟از روی نرده ی پله ها سُر نخورده؟؟؟؟
تعداد آدم هایی که در زندگی ام بودند روز به روز کمتر می شوند و این عین خیالم نیست! انگار خیالم راحت است که اگر تو باشی بس است مرا! کاری نیست مرا با بقیه!همین که تو هستی انگار همه ی آنها هستند . نه که بگویم تو کاری می کنی که همه ی آنها با هم می کردند ! نه ! تو چون کاری نمی کنی بس هستی مرا!تو چون شبیه هیچ کدام از آنها نیستی بسی مرا
در اتاقت که راه می روم اشک هم نمی آید حتی! فقط راه می روم ! اندازه ی همه ی قدم زدن های عمرم در اتاقت راه می روم!هِی راه می روم! از این سر اتاق می روم آن سر اتاق!نمی دانم چه کسی و با چه حالی هر هفته این اتاق را تمیز می کند؟لباس هایت را بو می کشم و مادر نگران هِی سرک می کشد! و من هی قدم می زنم!در اتاقت قدم می زنم و نگاه می کنم به تمام عروسکهایی که دست نخورده همان گوشه کنارها خاک می خورند!به لباس هایی که نیستی بپوشی شان ! به حرفهایی که نیستی بزنی شان! به خنده ها ! به گریه ها ! اینکه اگر بودی چه کسی الفبا را یادت می داد؟ و اخم می کنم برای نبودنت!برای همیشه نبودنت!برای هیچ وقت نبودنت
کاش یکی خفه ش می کرد! یک ریز حرف می زند و من نگاه نمی کنم! کاش یکی خفه ش کند! موبایلم که زنگ می خورد می دَوَم ! پایم گیر هم کند به یک چیزی تِلو تِلو می خورم و می دَوَم . می بینم که تو نیستی! یک زمانی هم این وضعیت پیش آمده بود باز! یک زمانی که من تمام مدتش را راه می رفتم! حالا اما نای راه رفتن ندارم!از اینکه آرام دراز کشیده ام روی تخت می ترسم! از اینکه هیچ کاری نمی کنم! از اینکه زخم بستر بگیرم!از اینکه صدایم در نمی آید!از این سرفه ها می ترسم! مینو که زنگ می زند دلم می خواهد از پشت تلفن هق بزنم برایش . بغضم را قورت می دهم و می گویم : " خوبم " می گوید : " شیر را بگذار روی شوفاژ ...یکهو گرمش نکن ...این مفیدتره"چقدر دلتنگم!چقدر دلتنگم! مادرِ نگران!مادرِ تغذیه کننده! پدرِ سرگشته ! چقدر تنها مانده اید شماها!چقدر تنها مانده ام من اینجا
اینکه خوابت برده باشد و من آرام از زیر دست چپت بیایم توی بغلت ! تو تکان بخوری! چشمانت نیمه باز شوند! لبخند بزنی! دستت آرام دنبال پتو بگردد که مبادا من سرما بخورم و من قایمکی لبخند بزنم و تو نفهمی یواشکی خندیدنم را! خر و پفت " مادرت می گفت بینی ات کیپ شده " بلند شود . من تکان بخورم ! تو بیدار شوی! مرا محکم تر بغل کنی ! ناز کنم و بگویم : " اَه یه کم بر اون طرف تر " و تو فاصله بگیری ! اما دستانت هنوز دور من است ! باز خواب نیاید به چشمانم ! غلت بزنم ! از پشت بغلم کنی! گرمای نفسهایت را پشت گردنم حس کنم! پتو را بکشی روی من ! صبح از پنجره ریخته شود توی اتاق و من فکر کنم به اینکه صبح های آخر پاییز که تو می روی سر کار بدون حضور تو چقدر سردند! تو بیدار شوی!دست بکشی روی چشم هایم! دست بکشی به موهایم! ببوسی چشم هایم را! پتو را بکشی بالاتر و آرام بلند شوی! و من فکر کنم به اینکه تا کِی باید صبر کنم تا تو دوباره با لباس و کیف بیایی زیر پتو و ده دقیقه ی آخر را محکم بغلم کنی و این بشود صبحانه ی همان روزت! و تو که رفتی من تازه چشم هایم گرم خواب شوند و باز با صدای تو از خواب بیدار شوم که زنگ بزنی و یگویی :"هنوز خوابی؟" و من خودم را لوس کنم برایت و تو هِی نازم را بکشی
فکر کردم چقدر سخت است همزمان دو مَرد را خواستن توی زندگی!سعی کردم حرف نزنم ! لحنم سرد باشد! اما نشد!خندیدم حتی!ولی خنده هم باعث نشد یاد تو نیافتم
تمام مدت آن صحنه جلوی چشمم بود که من از اصفهان رسیده بودم تهران و تو نیم ساعت زودتر از رسیدن من جلوی در" با آن همه ریش که از ندیدن من گذاشته بودی "قدم زده بودی ! پیاده که شدم تو ساکم را گرفتی دستت و توی خانه همدیگر را سفت بغل کردیم
داشتم فکر می کردم کداممان باعث شدیم عقب بیافتیم از زندگی؟و فکر کردم کداممان آن یکی را پرت کرده به جلوتر حتی؟؟؟
آدمی که ریاضی خوانده ذهنش هم ریاضی می زند . این به کرات به من ثابت شده ! مثل الان که نشسته ام سر کلاس یک کدامشان تمرین حل می کند پای تخته و من نشسته ام و روی کاغذ شکل هندسی می کشم . حتی آن گُل و گیاهی که بقیه می کشند را با شکل های هندسی کامل می کنم
سرم را خم می کنم ! بوی تند عرق(عرق انگور)می پیچد توی دماغم ! سرم را بلند می کنم بوی تند باز می پیچد ! سرم یک طرف ! دستم یک طرف! پاها یک طرف!تو خوابیده ای اما! با دهان باز!مادرت می گفت : "بینی ات کیپ شده که خر و پف می کنی " و من با نگاه فقط دستهایت را دنبال می کنم که تاب می خورند در هوا ! تو می گویی :" همه ی مادرها لینک هستند به هم " و من نمی فهمم حرفت را!اما باز سرم را تکان می دهم که " آره لینک هستند " دلم می خواهد تو و مادرت را بغل کنم! و فکر می کنم لحظه های بزرگی را در زندگی ام به خاطر خجالت از دست داده ام!این هم روی بقیه
امروز به عادت پله های مدرسه را دو تا یکی کردم. برگشتنی همه شان دو تا یکی کردند . و من برای اولین بار خجالت کشیدم ازشان ! مدیر مدرسه برای بار هزارم تذکر داد که : " شما باید الگو باشید برای بچه ها " و من تمام مدت فکر کردم که این زن واقعن تا به حال از سر کوچه خانه شان تا خانه را لِی لِی نرفته؟پله ها را دو تا یکی نکرده؟از روی نرده ی پله ها سُر نخورده؟؟؟؟
تعداد آدم هایی که در زندگی ام بودند روز به روز کمتر می شوند و این عین خیالم نیست! انگار خیالم راحت است که اگر تو باشی بس است مرا! کاری نیست مرا با بقیه!همین که تو هستی انگار همه ی آنها هستند . نه که بگویم تو کاری می کنی که همه ی آنها با هم می کردند ! نه ! تو چون کاری نمی کنی بس هستی مرا!تو چون شبیه هیچ کدام از آنها نیستی بسی مرا
در اتاقت که راه می روم اشک هم نمی آید حتی! فقط راه می روم ! اندازه ی همه ی قدم زدن های عمرم در اتاقت راه می روم!هِی راه می روم! از این سر اتاق می روم آن سر اتاق!نمی دانم چه کسی و با چه حالی هر هفته این اتاق را تمیز می کند؟لباس هایت را بو می کشم و مادر نگران هِی سرک می کشد! و من هی قدم می زنم!در اتاقت قدم می زنم و نگاه می کنم به تمام عروسکهایی که دست نخورده همان گوشه کنارها خاک می خورند!به لباس هایی که نیستی بپوشی شان ! به حرفهایی که نیستی بزنی شان! به خنده ها ! به گریه ها ! اینکه اگر بودی چه کسی الفبا را یادت می داد؟ و اخم می کنم برای نبودنت!برای همیشه نبودنت!برای هیچ وقت نبودنت
کاش یکی خفه ش می کرد! یک ریز حرف می زند و من نگاه نمی کنم! کاش یکی خفه ش کند! موبایلم که زنگ می خورد می دَوَم ! پایم گیر هم کند به یک چیزی تِلو تِلو می خورم و می دَوَم . می بینم که تو نیستی! یک زمانی هم این وضعیت پیش آمده بود باز! یک زمانی که من تمام مدتش را راه می رفتم! حالا اما نای راه رفتن ندارم!از اینکه آرام دراز کشیده ام روی تخت می ترسم! از اینکه هیچ کاری نمی کنم! از اینکه زخم بستر بگیرم!از اینکه صدایم در نمی آید!از این سرفه ها می ترسم! مینو که زنگ می زند دلم می خواهد از پشت تلفن هق بزنم برایش . بغضم را قورت می دهم و می گویم : " خوبم " می گوید : " شیر را بگذار روی شوفاژ ...یکهو گرمش نکن ...این مفیدتره"چقدر دلتنگم!چقدر دلتنگم! مادرِ نگران!مادرِ تغذیه کننده! پدرِ سرگشته ! چقدر تنها مانده اید شماها!چقدر تنها مانده ام من اینجا
اینکه خوابت برده باشد و من آرام از زیر دست چپت بیایم توی بغلت ! تو تکان بخوری! چشمانت نیمه باز شوند! لبخند بزنی! دستت آرام دنبال پتو بگردد که مبادا من سرما بخورم و من قایمکی لبخند بزنم و تو نفهمی یواشکی خندیدنم را! خر و پفت " مادرت می گفت بینی ات کیپ شده " بلند شود . من تکان بخورم ! تو بیدار شوی! مرا محکم تر بغل کنی ! ناز کنم و بگویم : " اَه یه کم بر اون طرف تر " و تو فاصله بگیری ! اما دستانت هنوز دور من است ! باز خواب نیاید به چشمانم ! غلت بزنم ! از پشت بغلم کنی! گرمای نفسهایت را پشت گردنم حس کنم! پتو را بکشی روی من ! صبح از پنجره ریخته شود توی اتاق و من فکر کنم به اینکه صبح های آخر پاییز که تو می روی سر کار بدون حضور تو چقدر سردند! تو بیدار شوی!دست بکشی روی چشم هایم! دست بکشی به موهایم! ببوسی چشم هایم را! پتو را بکشی بالاتر و آرام بلند شوی! و من فکر کنم به اینکه تا کِی باید صبر کنم تا تو دوباره با لباس و کیف بیایی زیر پتو و ده دقیقه ی آخر را محکم بغلم کنی و این بشود صبحانه ی همان روزت! و تو که رفتی من تازه چشم هایم گرم خواب شوند و باز با صدای تو از خواب بیدار شوم که زنگ بزنی و یگویی :"هنوز خوابی؟" و من خودم را لوس کنم برایت و تو هِی نازم را بکشی
Subscribe to:
Posts (Atom)