نامه به کودکی که زاده شد اما مُرده بود*
امروز که از جلوی مغازه ات رد می شدم دیدم که چلچراغش کرده اند.می پرسی چه جور چلچراغی؟پر بود از لوسترهای مختلف.برداشته بودند آن تابلوی بزرگ آوید را.دردت به جانم دیگر همه چیز را دارند نابود می کنند.چند وقت قبل تر هم یکی گفته بود تمام وسایلت را جمع کرده اند از آنجا.من باورم نشده بود.رد که شده بودم دیده بودم تخت ها را یکی یکی می آورند بیرون توی خیابان می گذارند.مثل آن شب که قرار شد دیگر نباشی، مادر کالسکه نیمه بسته و بازت را گذاشت توی پارکینگ.انگار چشم من آنجا را نمی تواند ببیند.مادر باید خودش بلد می بود که چشم های مادر تا کجاها را می تواند ببیند
مغازه ات چلچراغ شده بود و من از دور برایت دست تکان دادم و خندیدم.فکر کردم چه چیزی بهتر از این همه روشنایی جای تخت ها و میزهایت.دلم تنگ نشد برای روزی که دست به کمر با یک لیوان آب انار وارد شدم به مغازه ات. دلم تنگ نشد برای دیدن آن همه رنگ نارنجی.توی مغازه ات حالا چلچراغ بود عزیز دل
گاهی فکر می کنم شاید چیزی که تو را از ما، از من گرفت درست تصمیم نگرفتنم بود.دو دل بودنم سر خواستنت.گاهی فکر می کنم خودت ، خودت را دریغ کردی.فکر کردن چه فایده دارد؟
برای اولین بار بود که فکر کردن به تو دهانم را تلخ نکرد.کله ام را منگ نکرد.گلویم را خشک نکرد.شکمم تیر نکشید.من فقط داشتم خودم را زیر و رو می کردم.من فقط داشتم خودم را شُخم می زدم.آدم وقتی دارد توی خودش،وسط خودش خفه می شود چکار می کند؟آدم وقتی دارد زیر آوار سال های گذشته ی زندگی خودش خفقان می گیرد چکار می کند؟؟
نگاه کن!مغازه ات را چلچراغ کرده اند
* نامه به کودکی که هرگز زاده نشد عنوان کتابی از اوریانا فالاچی
5/09/2010
5/03/2010
کودکی2
این آقا که توی ویلای ما زندگی می کند کمی آن طرف تر دوست داشتنی است. می آید سمت من و می گوید می خواهد رازی به من بگوید.می خواهد چیزی ته باغ به من نشان دهد.می رویم ته باغ.بوته ها را کنار می زند.سه تخم عجیب و غریب را می بینم.ذوق زده می شوم.بالا و پایین می پرم.می گوید : این یه رازه بین ما...نباید به کسی بگی.هیچ وقتم نباید بهشون دست بزنی.اما میتونی بیای و تماشا کنی . دستم را می گذارم توی دستش و قول می دهم
آرام شده ام و فکور.مادر مشکوک نگاه می کند.مینو سعی می کند جیغم را در آورد.اهمیت نمی دهم.من رازی در زندگی ام دارم که هیچ کس از آن خبر ندارد.من ساعت ها به آن تخم های عجیب فکر میکنم.هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند حواسم را پرت کند.مادر توی ظرف برای من بیشتر بستنی می گذارد.من اما دست نمی زنم.یک ساعتی بالای سر تخم ها هر روز می نشینم و بقیه روز را همان حوالی راه می روم.شب ها خوابشان را می بینم.نقشه می کشم بزرگشان کنم.فکر می کنم چه مادر خوبی بشوم.فقط لبخند نمی زنم به بچه هایم.روزی سه بار بستنی می دهم بهشان.هر کار که دوست دارند می توانند انجام دهند.حتی می توانند دفترهای مینو را پاره کنند.حتی می توانند موهای مینو را آنقدر بکشند تا جیغش در آید.حتی می توانند به مینو بگویند موهای فرفری اش اصلا زیبا نیست و شانه شان نمی شود زد.بهشان اجازه می دهم تا هر وقت که دوست دارند حمام نروند.بهشان اجازه می دهم تا هر وقت که دوست دارند شب ها بیدار بمانند.و بعدازظهر ها نخوابند.می توانند جدا از من توی یک اتاق دیگر بخوابند.تا هر زمانی که بخواهند کارتون نگاه کنند و هیچ وقت دلشان نخواهد الفبا را به زور از مادر یاد بگیرند.بهشان می گویم درست است که موهای من صاف است و کمرنگ اما راحت تر می شود شانه زد بهشان.مهم نیست پاهای شان چقدر لاغر است و کج و معوج .مهم نیست سر زانوهایشان زخم و زیلی باشد.بهشان یاد می دهم بوسه پدر را تحمل کنند نه مثل مینو که همیشه در می رود.ریش های در آمده پدر خراش می دهد گونه هاشان را.یاد می دهم که چطور از پدر بخواهند ریش هایش را ببرد آرایشگاه.من هزار نقشه دارم برایشان
می روم بالای سر بوته ها.می نشینم روی دو پایم.بوته ها را کنار می زنم.نگاه می کنم به رنگ عجیب و زیبایشان.دستم را می برم سمت یکی شان.:"دست نزن بهشان "دستم را پس می کشم.با یک بار دست زدن اتفاقی نمی افتد.مادربزرگ همیشه تخم مرغ ها را زیر و رو می کند و چیزیشان نمی شود.تازه جوجه هم می شوند.دست می کشم روی پوسته نازک تخم.گرم است.لابد مرغشان همین اطراف بوده.می گیرم توی دستم.می ایستم
تخم توی دستم شکسته . قلبم تند تند می زند.پرتش می کنم زیر بوته ها و می دوم سمت ویلا.می روم توی اتاق و در را می بندم
من نه بستنی دلم می خواهد . نه شکلات.من هر روز اگر مادر بخواهد دوبار هم حتی حمام می روم.من فقط می ترسم.شب ها خواب جوجه می بینم.من قول داده بودم حرف نزنم.قول داده بودم دست نزنم
مادر دستمال می گذارد روی پیشانی ام.تمام تنم می سوزد.نمی توانم حرف بزنم.پدر را می بینم که راه می رود و سیگار می کشد
تبم پایین می آید.اما همچنان حرف نمی زنم.پدر ترسیده.این را از نگاهش می شود فهمید.مادر التماس می کند فقط یک کلمه بگو.من اما نمی توانم.دهان که باز می کنم هیچ بیرون نمی آید.مینو هر روز یک گل تازه می آورد می گذارد کنار رختخواب.دلم می خواهد بهشان بگویم همه چیز را.نمی توانم اما.من قول داده بودم با کسی حرف نزنم.قول داده بودم دست نزنم.حالا که دست زده بودم نباید می گفتم
تمام آن سال در زندگی من نابود شد . من تمام آن سال را بستنی نخوردم
آرام شده ام و فکور.مادر مشکوک نگاه می کند.مینو سعی می کند جیغم را در آورد.اهمیت نمی دهم.من رازی در زندگی ام دارم که هیچ کس از آن خبر ندارد.من ساعت ها به آن تخم های عجیب فکر میکنم.هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند حواسم را پرت کند.مادر توی ظرف برای من بیشتر بستنی می گذارد.من اما دست نمی زنم.یک ساعتی بالای سر تخم ها هر روز می نشینم و بقیه روز را همان حوالی راه می روم.شب ها خوابشان را می بینم.نقشه می کشم بزرگشان کنم.فکر می کنم چه مادر خوبی بشوم.فقط لبخند نمی زنم به بچه هایم.روزی سه بار بستنی می دهم بهشان.هر کار که دوست دارند می توانند انجام دهند.حتی می توانند دفترهای مینو را پاره کنند.حتی می توانند موهای مینو را آنقدر بکشند تا جیغش در آید.حتی می توانند به مینو بگویند موهای فرفری اش اصلا زیبا نیست و شانه شان نمی شود زد.بهشان اجازه می دهم تا هر وقت که دوست دارند حمام نروند.بهشان اجازه می دهم تا هر وقت که دوست دارند شب ها بیدار بمانند.و بعدازظهر ها نخوابند.می توانند جدا از من توی یک اتاق دیگر بخوابند.تا هر زمانی که بخواهند کارتون نگاه کنند و هیچ وقت دلشان نخواهد الفبا را به زور از مادر یاد بگیرند.بهشان می گویم درست است که موهای من صاف است و کمرنگ اما راحت تر می شود شانه زد بهشان.مهم نیست پاهای شان چقدر لاغر است و کج و معوج .مهم نیست سر زانوهایشان زخم و زیلی باشد.بهشان یاد می دهم بوسه پدر را تحمل کنند نه مثل مینو که همیشه در می رود.ریش های در آمده پدر خراش می دهد گونه هاشان را.یاد می دهم که چطور از پدر بخواهند ریش هایش را ببرد آرایشگاه.من هزار نقشه دارم برایشان
می روم بالای سر بوته ها.می نشینم روی دو پایم.بوته ها را کنار می زنم.نگاه می کنم به رنگ عجیب و زیبایشان.دستم را می برم سمت یکی شان.:"دست نزن بهشان "دستم را پس می کشم.با یک بار دست زدن اتفاقی نمی افتد.مادربزرگ همیشه تخم مرغ ها را زیر و رو می کند و چیزیشان نمی شود.تازه جوجه هم می شوند.دست می کشم روی پوسته نازک تخم.گرم است.لابد مرغشان همین اطراف بوده.می گیرم توی دستم.می ایستم
تخم توی دستم شکسته . قلبم تند تند می زند.پرتش می کنم زیر بوته ها و می دوم سمت ویلا.می روم توی اتاق و در را می بندم
من نه بستنی دلم می خواهد . نه شکلات.من هر روز اگر مادر بخواهد دوبار هم حتی حمام می روم.من فقط می ترسم.شب ها خواب جوجه می بینم.من قول داده بودم حرف نزنم.قول داده بودم دست نزنم
مادر دستمال می گذارد روی پیشانی ام.تمام تنم می سوزد.نمی توانم حرف بزنم.پدر را می بینم که راه می رود و سیگار می کشد
تبم پایین می آید.اما همچنان حرف نمی زنم.پدر ترسیده.این را از نگاهش می شود فهمید.مادر التماس می کند فقط یک کلمه بگو.من اما نمی توانم.دهان که باز می کنم هیچ بیرون نمی آید.مینو هر روز یک گل تازه می آورد می گذارد کنار رختخواب.دلم می خواهد بهشان بگویم همه چیز را.نمی توانم اما.من قول داده بودم با کسی حرف نزنم.قول داده بودم دست نزنم.حالا که دست زده بودم نباید می گفتم
تمام آن سال در زندگی من نابود شد . من تمام آن سال را بستنی نخوردم
کودکی1
پنج شش ساله ام.سرم را برده ام بیرون از پنجره و آآآآآ می کشم توی تونل.ماشین ها با سرعت رد می شوند.مادر حرص می خورد و برمی گردد نگاه می کند.هیچ نمی گوید.مادر عادت ندارد چیزی بگوید.مادر همیشه ساکت است.مادر حرف زدن نمی داند.مادر گاه گداری لبخند می زند.مادر همیشه بی دریغ می بخشد.من آاآآآ می کشم.مینو اعتراض می کند.سردش شده.پدر از توی آینه نگاه هم نمی اندازد.مادر اشاره می کند به من . تکیه می دهم به صندلی و نقشه می کشم برای مینو.برای دزدیدن بستنی عصرانه اش.سعی می کنم آرام و متین رفتار کنم.سعی می کنم نقشه ام کامل باشد.مینو پشتش را کرده به من و درس می خواند.خوابش برده.کتابش می افتد . پایم را هل می دهم به سمت کتاب.هرچه زور می زنم پایم نمی رسد.از همان دور تف می اندازم.کتابش خیس می شود.سرم را تکیه می دهم به صندلی و خوابم می بردشمال همیشه برای من بوی هیچ چیز نمی داد. نزدیک که می شدیم مینو می گفت : بوی دریا می آید.و من بو می کشیدم و نمی فهمیدم بوی دریا دیگر چه نوع بویی است.مینو می گفت : بوی دریا نم دارد.انگار روی خاک باشی و آب باشد.بوی دریا باران دارد.می پرسیدم شور است؟با تمسخر نگاهم می کرد و می گفت: فکر می کنی چون آبش شور است بوی ش هم شور است؟و من همیشه فکر می کردم آن خدایی که مادر همیشه برایش تسبیح می اندازد چرا کاری نمی کند تا بوی دریا را من هم حس کنم؟سعی می کردم شامه ام را قوی کنم.به بوی دریا فکر کنم.اما شمال برای من بی بو بود.مینو ذوقش را می کرد.هیجان داشت و من تمام راه را می خوابیدم.به ویلا که می رسیدیم مینو خسته بود و من سرزندهتوی ایوان راه می رفت و بلند بلند درس می خواند. من گوش هایم را می گرفتم.تند تند تکرار می کردم : گاو گاو گاو....مادر که پیدایش می شد آویزانش می شدم: پس کی میریم تهران؟مادر هیچ وقت حرف نمی زد.باید با نگاهش می فهمیدی چه می گوید.مادر انگار هیچ دغدغه ای نداشت.مادر آرام راه می رفت.انگار روی زمین نبود.انگار پرواز می کرد.مادر هیچ وقت پاهایش به زمین نمی رسید.مادر زیبا بود و من دوست داشتم شبیهش باشم.مادر را یک ساعت بی وقفه نگاه می کردی تا دلش نمی خواست نگاهت نمی کرد.مادر برای من زن بودپدر تا می رسیدیم برمی گشت.هیچ وقت نمی ماند.مادر تا جلوی در می رفت.آب می ریخت پشت سرش.دست به موهایم می کشید.من فقط نگاه می کردم.مینو بغض هم می کرد.اما من فقط نگاه می کردم.رختخواب را ردیف توی هال می انداختیم.مادر روی رختخواب غلت می زد.من بالا پایین می پرییدم و مینو می گفت : خنده نداره.من می خندیدم.بعدترها فهمیدم مادر غلت می زد تا رختخواب قبل از خواب گرم شود
4/30/2010
ویران می آیم*
جمله ها توی سرم تاب می خورند و تاب می خورند.گاهی سعی می کنم سُرِشان بدهم به سمت پایین.از توی دهانم که درشان بیاورم سبک خواهم شد.اما فایده ای ندارد.هرجمله با خودم در تناقض است.رسیده ام به پوچی . دیده اید بعد از همخوابگی چه حسی دست می دهد به آدم؟ رسیده ام به همان حس اما نه به دلیل همخوابگی.رسیده ام به پوچی بعد از همخوابگی . ذهنم درست مثل یک صافی همه چیز را اَلَک می کند و می گذراند.سُر هم که بخورد به پایین دردی را دوا نمی کند
از آشپزخانه ی خانه مان بوی چای می آید و از اتاق من بوی الکل و مرگ .صدای زمزمه آواز مادر می آید.راه می رود و می خواند .بوی مانده سیگار بهمن توی اتاق بالا و پایین می شود.من مات و گیج به تصویر خودم توی آینه خیره می شوم.مرگی در میان نیست.باید به زندگی ادامه دهم
بعضی وقت ها خواب می بینم که مُرده ای و جنازه ات روی دست های من است و ما توی ابرها پرواز می کنیم.بعضی وقت ها فکر می کنم موش ها تمام سر انگشتانم را جویده اند
چه کسی می خواهد زندگی خوب و ساده و سالمی داشته باشد؟؟ما همه چیزمان زندگی ساده است.همین نظم ساده جهان زندگی ساده است.همین خوردن غذا.نوشیدن آب و دوغ و نوشابه.همین آروغ زدن.همین خریدن وسایل زندگی.همین پرداختن قسط تلویزیون و ماشین.همین نقد خریدن مبل و ماشین لباس شویی.همین کشیدن سیگار.همین گوزیدن ساده با صدای بلند.همین خوابیدن.همین تختخواب دو نفره یا یک نفره.....همین خوابیدن ساده و آرام و بی تحرک کنار همسر...همین چشم های بسته الکی و زورکی...همین بی حرف بودن...بی حرف ماندن...همین تکرار...همین تختخواب ...همین تکرار... این یعنی زندگی ساده
* ویران می آیی عنوان کتاب از حسین سناپور که با دستکاری من شد : ویران می آیم
جمله ها توی سرم تاب می خورند و تاب می خورند.گاهی سعی می کنم سُرِشان بدهم به سمت پایین.از توی دهانم که درشان بیاورم سبک خواهم شد.اما فایده ای ندارد.هرجمله با خودم در تناقض است.رسیده ام به پوچی . دیده اید بعد از همخوابگی چه حسی دست می دهد به آدم؟ رسیده ام به همان حس اما نه به دلیل همخوابگی.رسیده ام به پوچی بعد از همخوابگی . ذهنم درست مثل یک صافی همه چیز را اَلَک می کند و می گذراند.سُر هم که بخورد به پایین دردی را دوا نمی کند
از آشپزخانه ی خانه مان بوی چای می آید و از اتاق من بوی الکل و مرگ .صدای زمزمه آواز مادر می آید.راه می رود و می خواند .بوی مانده سیگار بهمن توی اتاق بالا و پایین می شود.من مات و گیج به تصویر خودم توی آینه خیره می شوم.مرگی در میان نیست.باید به زندگی ادامه دهم
بعضی وقت ها خواب می بینم که مُرده ای و جنازه ات روی دست های من است و ما توی ابرها پرواز می کنیم.بعضی وقت ها فکر می کنم موش ها تمام سر انگشتانم را جویده اند
چه کسی می خواهد زندگی خوب و ساده و سالمی داشته باشد؟؟ما همه چیزمان زندگی ساده است.همین نظم ساده جهان زندگی ساده است.همین خوردن غذا.نوشیدن آب و دوغ و نوشابه.همین آروغ زدن.همین خریدن وسایل زندگی.همین پرداختن قسط تلویزیون و ماشین.همین نقد خریدن مبل و ماشین لباس شویی.همین کشیدن سیگار.همین گوزیدن ساده با صدای بلند.همین خوابیدن.همین تختخواب دو نفره یا یک نفره.....همین خوابیدن ساده و آرام و بی تحرک کنار همسر...همین چشم های بسته الکی و زورکی...همین بی حرف بودن...بی حرف ماندن...همین تکرار...همین تختخواب ...همین تکرار... این یعنی زندگی ساده
* ویران می آیی عنوان کتاب از حسین سناپور که با دستکاری من شد : ویران می آیم
4/10/2010
پرهایت را می کنم
میچسبانم روی دو شانه ام
پشت بام هم قدری بلند است...پرواز می کنم
*گیلاس
پسرک دستش روی زنگ بود و بر نمی داشت اش.مادر عصبانی روی حاشیه فرش قدم می زد.من یادم می افتاد به آن وقت ها که قرار بود به سودابه برای عروسی اش رقص یاد دهند و او برای تعادل حاشیه فرش را قدم می زد.از فکر بود که لبخند روی لب هایم نشسته بود یا نمی دانم چه که مادر دادش هوا رفت :" به چی زل زدی می خندی مادر؟" خنده ام پر رنگ تر شد. " می خوای وقتی عصبانی هستی تهش نگو مادر"نگاه کرد و با هم زدیم زیر خنده .
" در رو باز کنم براش؟"
باز چین افتاد توی پیشانی . فکر کردم هر که گفته اخم صورت را زیبا می کند مزخرف گفته .من یکی که می ترسم از چین توی پیشانی.نه ترس بد.یک جور حس عجیبی می افتد توی دلم و همه جا را خنج می کشد.مادر شروع کرد راه رفتن دور حاشیه فرش.نگاه می کردم پایش از خط نیفتد بیرون. پسرک ول کن نبود.شاید آدامس چسبانده بود روی زنگ.از تصور مادر و مینو که داشتند آدامس را به زور در می آورند از روی زنگ نیشم دوباره باز شد.از توی مانیتور کوچک نگاه کردم به دستان کوچکش.پاهایش را بلند کرده بود انگار تا دستش برسد.آدامسی در کار نبود.مادر خیز برداشت سمت من. جا خالی دادم.گوشی آیفون را برداشت و فریاد کشید:" بس کن.الان زنگ می زنم پلیس"پسرک دم به گریه بود."خانوم زنگ بزنین پلیس.ولی کفتر منو بدین.توروخدا"مادر چشم هایش افتاد توی چشم های من.برق اشک بود حالا؟
پاهایم درد می کرد .دست به دیوار گرفتم و آرام آرام رفتم توی اتاق.از پنجره صدای بق بقوی کبوترش پاشیده می شد توی اتاقم.روی تخت که دراز کشیدم مادر آمد توی اتاق:" چکارش کنیم؟دلمم براش سوخته.آخه با این سن و سال کفتر بازی می کنه.اینم شد کار؟"حرف نزدم.مادر نشست لبه ی تخت.گفتم"حالا چرا نمیزاری بیاد برش داره؟به ما چه؟هرکار می کنه!" مادر ابرو داد بالا:"یعنی چی؟معلوم نیست چیکاره س!در رو وا کنم بیاد تو از راه پله ها باید بره پشت بوم" ! " خب بره " "تو مسئولیت قبول می کنی؟" " مسئولیت چی؟خیلی کوچیکه!گناه داره بزار بره" مادر بلند شد و رفت بیرون
در را باز کرده بود انگار که از بالا صدای های و هوی کودکانه اش می پیچید توی اتاقم.چقدر دوست داشتم می توانستم پله ها را بروم بالا و تلاشش را نگاه کنم
توی خواب و بیداری بودم که مادر سراسیمه آمد تو :"نمی تونه بگیرتش" خواب آلود نگاه کردم."میخوای بریم بالا؟" " میتونی راه بری؟" " آره گمون کنم بتونم" پله ها را آرام بالا رفتیم. جلوی در پشت بام نفس تازه کردم.آفتاب مستقیم زد توی چشمانم.مادر گفت:"نیستش که"آرام قدم برداشتم روی پشت بام
"وای ! نه"
خم شدم توی کوچه. یک عالم آدم جمع شده بودند.صدای ماشین پلیس بود حالا؟
مادر زانوهایش را جمع کرده بود توی شکم . ندیده بودمش تا این حد بی قرار . صدا می آمد:"از کجا افتاده؟" "همین خونه!" " "کدوم؟" " همین دیگه!وای زنده ست!کمک کنید.داره بلند میشه!"
صدای آژیر آمبولانس پیچیده بود توی گوش هایمان
مادر سرک کشد
زمزمه کرد : کفتر جلد نشسته روی سینه صاحابش
نگاه کردم.کبوتر نشسته بود روی سینه پسرک و بق بقو می کرد
میچسبانم روی دو شانه ام
پشت بام هم قدری بلند است...پرواز می کنم
*گیلاس
پسرک دستش روی زنگ بود و بر نمی داشت اش.مادر عصبانی روی حاشیه فرش قدم می زد.من یادم می افتاد به آن وقت ها که قرار بود به سودابه برای عروسی اش رقص یاد دهند و او برای تعادل حاشیه فرش را قدم می زد.از فکر بود که لبخند روی لب هایم نشسته بود یا نمی دانم چه که مادر دادش هوا رفت :" به چی زل زدی می خندی مادر؟" خنده ام پر رنگ تر شد. " می خوای وقتی عصبانی هستی تهش نگو مادر"نگاه کرد و با هم زدیم زیر خنده .
" در رو باز کنم براش؟"
باز چین افتاد توی پیشانی . فکر کردم هر که گفته اخم صورت را زیبا می کند مزخرف گفته .من یکی که می ترسم از چین توی پیشانی.نه ترس بد.یک جور حس عجیبی می افتد توی دلم و همه جا را خنج می کشد.مادر شروع کرد راه رفتن دور حاشیه فرش.نگاه می کردم پایش از خط نیفتد بیرون. پسرک ول کن نبود.شاید آدامس چسبانده بود روی زنگ.از تصور مادر و مینو که داشتند آدامس را به زور در می آورند از روی زنگ نیشم دوباره باز شد.از توی مانیتور کوچک نگاه کردم به دستان کوچکش.پاهایش را بلند کرده بود انگار تا دستش برسد.آدامسی در کار نبود.مادر خیز برداشت سمت من. جا خالی دادم.گوشی آیفون را برداشت و فریاد کشید:" بس کن.الان زنگ می زنم پلیس"پسرک دم به گریه بود."خانوم زنگ بزنین پلیس.ولی کفتر منو بدین.توروخدا"مادر چشم هایش افتاد توی چشم های من.برق اشک بود حالا؟
پاهایم درد می کرد .دست به دیوار گرفتم و آرام آرام رفتم توی اتاق.از پنجره صدای بق بقوی کبوترش پاشیده می شد توی اتاقم.روی تخت که دراز کشیدم مادر آمد توی اتاق:" چکارش کنیم؟دلمم براش سوخته.آخه با این سن و سال کفتر بازی می کنه.اینم شد کار؟"حرف نزدم.مادر نشست لبه ی تخت.گفتم"حالا چرا نمیزاری بیاد برش داره؟به ما چه؟هرکار می کنه!" مادر ابرو داد بالا:"یعنی چی؟معلوم نیست چیکاره س!در رو وا کنم بیاد تو از راه پله ها باید بره پشت بوم" ! " خب بره " "تو مسئولیت قبول می کنی؟" " مسئولیت چی؟خیلی کوچیکه!گناه داره بزار بره" مادر بلند شد و رفت بیرون
در را باز کرده بود انگار که از بالا صدای های و هوی کودکانه اش می پیچید توی اتاقم.چقدر دوست داشتم می توانستم پله ها را بروم بالا و تلاشش را نگاه کنم
توی خواب و بیداری بودم که مادر سراسیمه آمد تو :"نمی تونه بگیرتش" خواب آلود نگاه کردم."میخوای بریم بالا؟" " میتونی راه بری؟" " آره گمون کنم بتونم" پله ها را آرام بالا رفتیم. جلوی در پشت بام نفس تازه کردم.آفتاب مستقیم زد توی چشمانم.مادر گفت:"نیستش که"آرام قدم برداشتم روی پشت بام
"وای ! نه"
خم شدم توی کوچه. یک عالم آدم جمع شده بودند.صدای ماشین پلیس بود حالا؟
مادر زانوهایش را جمع کرده بود توی شکم . ندیده بودمش تا این حد بی قرار . صدا می آمد:"از کجا افتاده؟" "همین خونه!" " "کدوم؟" " همین دیگه!وای زنده ست!کمک کنید.داره بلند میشه!"
صدای آژیر آمبولانس پیچیده بود توی گوش هایمان
مادر سرک کشد
زمزمه کرد : کفتر جلد نشسته روی سینه صاحابش
نگاه کردم.کبوتر نشسته بود روی سینه پسرک و بق بقو می کرد
Subscribe to:
Posts (Atom)