حالم ، حالِ همون آدمیه که با شناسنامهی یه آدمِ مُرده سالها زندگی کرده و تازه فهمیده .همون حالِ بدِ استیصال .
7/28/2012
7/25/2012
پدربزرگم یک صندلیِ چوبی ساخته بود که گذاشته بودش توی حیاطِ خانهش ، اخلاق عجیبی داشت ، خبردار که میشد قرار است ما برویم آنجا ،از صبحش رویِ صندلی مینشست ، نگاه میانداخت به جاده و سیگار میکشید تا ما برسیم. یک وقتهایی مادرم میگفت سرزده برویم شاید که پدربزرگ را غافلگیر کنیم ، پیچ جاده را که رد میکردیم پدربزرگ باز رویِ همان صندلی چوبی نشسته بود و خیره به جاده ، سیگار میکشید. یکبار غافلگیرش کردیم ، وقتی رسیدیم هرسهمان با کفش دویدیم تویِ خانه ، پدربزرگ توی رختخواب بود .
صندلیِ چوبی سالهاست دارد خاک میخورَد.
اینجا من روی یک صندلیِ فلزی نشستهم و نگاهم به ناکجاآباد است . پس کِی میرسند آنها که باید برسند؟
7/24/2012
نظم زندگی خصوصیم به هم خورده است.
این کلافهم میکند ، اینکه همهی برنامه کاری و زندگیم با هزار تا چیز کوچک بههم خورده است کلافهم میکند. اینکه رسما شدهم پدر و مادرِ پدر و مادرم کلافهم میکند.اینکه همیشه تهِ همهچیز من قوی بودهم کلافهم میکند. این همه بیبرنامهگی کلافهم میکند.من هیچوقت آدمِ منظمی نبودم ، اما این وضعیت نابهسامان کلافهم میکند.
تمامِ شبم به دلجویی از آدمی گذشت که نه من هیچوقت خواستم نقش مستقیمی در زندگیش داشته باشم، نه او خواسته، هردومان میدانستیم که چوب بیبرنامگیمان را میخوریم.
گفت و گفت و گفت ، نگفتم و نگفتم و نگفتم .
از این حالتِ فرارِ رو به جلو خوشم میآید.یک وقتی سکوت میکنی که میدانی حرف زدن بعد از این باعث شکست ظاهریت میشود. در سکوت همیشه برندهای ولو اینکه خودت نابود شدنت را به چشم ببینی.
از این همه شلوغی کلافهم. کِی میشود استراحت کنیم؟
7/21/2012
ماشین را که توی پارکینگ گذاشتم ، صدای جوجه مینا میآمد ، رسما داشت عَر میزد، قفس را برداشتم و بِدو رفتم بالا ، کلید انداختم و صدای آریا آمد : مامان! نشستم همان جلویِ در و با جوجه مینا و آریا بنای عَر زدن گذاشتم. اشکم که بند آمد ، بلند شدم رفتم توی آشپزخانه ، غذای جوجه مینا را دادم خورد ، آریا هم از قفس آمد بیرون ، رفتم حیاط، شیرِ آب را باز کردم و سرتاپایِ گُلها و درختها و سبزیها را شُستم.
غذای باقی پرندهها را دادم ، باغچه جلویِ در را آبیاری کردم ، مینا و آریا را گرفتم توی دستم و آببازی کردیم.
توی خانه بویِ نم میآید. انگار شُمال است
حیاط را خیس کردم و با مینا و آریا نشستیم روی تخت ، کمی حرف زدیم و رفتیم بالا.
سوسیس و سیبزمینی و پیاز سُرخ کردم با رُب ، خوردم. نشستم جلوی تلویزیون و نگاهم اُفتاد به قابِ عکسِ کج روی دیوارِ راهرو
تلویزیون را خاموش کردم و با آریا و مینا آمدیم توی اتاق.
تا همین الان زُل زدیم به هم و هیچکُدام حرف نمیزنیم.
رخوت جمعه هیچکُداممان را نکشته هنوز ، فقط توان حرف زدن نداریم.
اینبار جایِ من و آریا ، مینا باید زنگ بزند و از مامان بخواهد بیاید.
فردا نیلو میآید اینجا.
کنکورش را داده و میتواند یک ماه پیشِ من بماند بچهم.
چقدر این جمعه کِش آمد.
کِشدار و غمگین
Subscribe to:
Posts (Atom)