9/07/2011

مادر می داند سیگار می کشم
از دوم دبیرستان که بهمن خریدم و به خانه آوردم می دانست . آن وقت ها نای این را نداشت که تذکر بدهد .  می دید و چیزی نمی گفت . بهتر که شده بودم با مینو می رفتیم بیرون و سیگار می کشیدیم . مینو تند تند می کشید و تمام می کرد . من  دیرتر تمام می کردم.لاس می زدم با سیگار . هنوز هم می زنم.یک دوستی بود بار اول که دیده بود مرا می گفت شبیه راننده کامیون ها سیگار می کشی. یک دوست دیگری هم بود می گفت  شبیه این خانومای کارگر که از کارخونه میان بیرونو خسته ن و سیگارشونو آتیش میکنن سیگار می کشی. نمی دانم شبیه چه کسی سیگار می کشم . میدانم کلن توی هیچ کاریم ظرافت ندارم. می دانم چیزیم به دخترها نکشیده.پوستم لطیف و حساس است . زیبایی دخترانه دارم. لوس نیستم.لوس نمی شوم. لوس نمی شدم. یک وقت هایی چرا..حیف که نباید از تو نوشت
مینو که ازدواج کرد سیگار کشیدن دو نفره مان تمام شد . فاصله افتاد بین مان .  هی کم و کمتر شد. دور شدیم.مینو دوتا شد و من تک . از دانشگاه می رفتم خانه اش . توی تراسش سیگار می کشیدم و او نمی دید دیگر . ظرف ها را می شستم . لباس هایش را ازتوی لباس شویی در می اوردم . پهن می کردم روی طناب . باد می بردشان . من سیگار می کشیدم.جارو می کشیدم.اتو می کردم و می رفتم.
مادر اما دیگر نمی دانست.یا می دانست و به روی خودش نمی آورد . گاهن می شد برایم گریه کند . برایمان گریه کند.اما به رویمان نمی آورد
این روزها توی خانه سیگار می کشم . قبل ترها پاکتش را فشار می دادم توی مشتم و می رفتم پشت بام . مادر می دید توی مشتم را . نگاه نمی کرد. می رفتم و برمی گشتم.حالا دیگر نمی ترسم پرده های سفید سیاه شوند یا سقف از دود خاکستری . 
آنقدر زل می زنم به سقف تا خاکستری شود. آن قدر فوت می کنم تا سیاه شود . تا نبینم
چیدمان زندگی م بهم خورده است. برنامه غذایی ، خوابم ، فکرم ، هدفم همه چیز بهم خورده است
خواب؟بعضی ها دارند و بعضی ها ندارند . از من یکی که گرفته شده . یادم نمی آید شب ها از خواب پریده باشم.با کابوس چرا . اما این شب ها از خواب می پرم . بدون دلیل. دستم را حلقه می کنم دور خودم.پایم را می چسبانم به دیوار خنک . چشم هایم را فشار می دهم و خوابم نمی برد
آنقدر که صبح می شود
من تو را توی خواب نمی بینم اما . توی آینه کمتر نگاه می کنم . تا کمتر یادت بیافتم. کدام بدبختی را دیده ای مثل من که با دیدن خودش یاد کس دیگری بیافتد؟قرار بود ننویسم
باطری ساعت تمام شده . راه من و تو جداست . باطری ساعت از همان اول خسته بود . یادم هست . راه من و تو جدا شده. باطری ساعت خوابیده . بیدارش نکن.
کاش یکی من را خواب می کرد
بیدارم نمی کرد
کاش می شد خوابید
کاش از اول همه چیز همان قدر توی زندگی م تار می ماند و هیچ روشنایی نمی آمد بعدش
یک نابینا را تصور کنید که از یک زمانی چیزی ندیده در زندگی اش . خاطراتی از کودکی به یاد دارد . روشنایی را همان وقت دیده. خورشید را . گل را . همه چیز را. و بعد همه چیز سیاه شده . بعد از سال ها بینایی برگشته . نور چشمانش را زده . نور اذیت کرده . دستانش را گذاشته روی چشمانش . نتوانسته تحمل کند . نگاهش را دزدیده . بعد از مدتی مغرور شده . یادش رفته زمان نابینایی را..سیاهی را . خورشید عادی شد . نور عادی شد. دیگر خورشید چشمانش را نزده . دستانش را نگذاشته روی چشم
و باز برگشته به دوران سیاهی ها .
این خوب نیست
این واقعن خوب نیست.
و نابینا تنهاست
خیلی تنهاست .

8/30/2011

این آخرین پستی ست که راجع به تو در وبلاگم می گذارم . نمی توانم قاطع در این باره حرف بزنم اما همین که توانستم تکلیفم را با تو ..احساساتم .. خاطراتم ..عقایدم ...ارزش هایم روشن کنم از خودم به نسبت راضی ام .
شاید بعد از این پست بنشینم ساعت ها گریه کنم . درست مثل تمام این سه روز گذشته. یک هفته شده نه؟ هیچ کداممان قادر به باور چنین مساله ای نبودیم شاید . یا من نبودم شاید . تو که تا تقی به توقی می خورد این راه را پیشنهاد می کردی . من از بچگی یاد نگرفته بودم پاک کردن آدم ها را از زندگی م .
خودم هنوز باورم نمی شود که از همه جا نه تنها پاکت کرده ام .. بلکه برای همیشه بلاکت هم کرده ام . توی شوک ام . از خودم در عجبم . عکس ها را که دانه دانه از توی فیس بوک پاک می کردم انگار داشتم چگرم را قیچی قیچی می کردم . چند بار حالم بهم خورد . با هانیه چت می کردم تا نفهمم چه می کنم و می دانستم چه می کنم . هنوز باورم نمی شود روزی برسد که با این اطمینان سرم را روی بالشتم بگذارم که دست هایت دیگر از آن من نیست
که شاید تا همیشه نبینمت و صدایت را نشنوم . که شاید تا ابد نتوانم شیطنت کنم و لپ هایم را باد کنم و توی خیابان جلوتر از تو بدوم و لی لی کنم برایت . که شاید تا همیشه توی خواب غرغر نکنم . که شاید تا همیشه نروم همه ی جاهایی که با تو رفته ام . نشنوم موزیک هایی که با تو گوش کرده ام . فیلم هایی که با تو دیده ام . که شاید تا همیشه دور اسمت خط بکشم. یک خط قرمز که پیش رفتن از این خط یعنی آتش سوزی .
اول خواستم تمام دوستان مشترکمان را هم بلاک کنم . دیدم نمی توانم . یک چند تایی را که همیشه فکر می کردم توی زندگی م تاثیر می گذاشتند را پاک کردم . یک چند تایی که با دمشان گردو می شکنند .
باورم نمی شود فید بلاگی را که اولین سابسکرایبشنم بود در گودر پاک کرده ام . باورم نمی شود آدمی را از توی زندگی م و تمام دنیای مجازی م پاک کرده ام که فکر می کردم اگر روزی نباشد من نمی توانم نفس بکشم و روزهای درازی برایش اشک های درشت درشت ریخته م . که دلم ضعف می رود هنوز برای خیلی چیزها
توی شوک م
خودم این حجم از شجاعت را هیچ وقت در خودم پیش بینی نمی کردم
سال ها پیش که یک بار گذاشته بودم و رفته بودم زندگی به جایی رسانده بودتم که مجبور به رفتن شده بودم . هیچ وقت آن سال ها اسم خودم را نمی گذارم با تحمل . من شرایطی را انتخاب کرده بودم و برایش می جنگیدم
و موفق نشدم
تا لحظه ی آخر به همه چیز چنگ زدم
و نشد
این بار هم همین شد . تا لحظه ی آخر سعی کردم چنگ بزنم . به همه چیز و چنگ زدم. این بار دست هایم دیگر توان نداشتند . انگار پرتم کرده اند توی یک گور عمیق . خاک ها را می بینم که می ریزند رویم . توان بلند شدن ندارم. بگذار دفن شویم با خاطراتت
یک زمانی بدون تو زندگی کردن دور از تصورم بود چه برسد به توانم.
حالا می بینم که راه می روم . رانندگی می کنم . کار می کنم.می خندم و شب ها برایت گریه زاری راه می اندازم
اما زنده ام و همه چیز به طرز عجیبی پیش می رود
چاه خاطراتت خیلی عمیق است پسرم
خیلی عمیق

7/18/2011

یک زمانی بود وبلاگ ها فیلتر شدند . کسی گفت از توی میلت بفرست بالا . عادتم شد . نمی روم توی وبلاگم . خودم شکل و شمایلش یادم رفته . سر که زدم رنگ قرمز لاک روی ناخنم دلم را زد . گفتم : همه تان را پاک می کنم . قرمز بی قرمز دیگر. شبیه گاو وحشی عمل می کنم این روزها . نمی دانم از کجا شروع شد . از کجا یک چیزهایی شد برایم مقدس .. دل تنگی کردم. یادم نیست دل تنگ می شوم یادم نیست. روزهایی بود که وحشیانه دعا می کردم پدرم بمیرد . مادرم بمیرد.خواهرم بمیرد .نباشند که ببینمشان . مادر بزرگم می گفت : " مادر جون ، ببین اینجا نوشته " پیشانیش را نشان می داد . میگفت : " اینو برای من نوشتن ، این میشه سرنوشت دخترم"راست می گفت؟مگر سرنوشت مادر چه بود که بشود سرنوشت ما؟اما مادر از کودکی به من می گفت : " بختت بلنده بر عکس پیشونیت مادر " دیگر فکر می کنم کولی سر خیابان هم این را می داند.

بین ما ساکت ترین بود . بین ما؟مگر چند نفر بودیم؟نمی دانم . کم حرف میزد . موهای فر داشت . ریزه میزه بود . لپش چال می افتاد . چشمانش عسلی . عصبانی می شد . اسباب بازی ها را جمع می کرد و  می برد . من می نشستم با کمی غصه . زود یادم می رفت . خوابم می برد همان جا . توی اشک هایم . بیدار که می شدم می دیدم موهای فرش توی مشتم است . کنارم بود . با همه ی اسباب بازی ها . مادر می گوید : " چند ماهت بود ، اومد تخمه پوس کند گذاشت دهنت گریه نکنی . همیشه فکر می کرد گشنه ته "یک بار رخت خواب ها افتاده بود روی سرم . نتوانسته بود کاری کند . کسی نبود . خودش را حبس کرده بود زیر چند تا پتو و نفسش را نگه داشته بود تا با هم بمیریم .
دستم را می گرفت و می برد آن دورها توی حیاط خانه ی پدربزرگ . وضع مالی مان خوب نبود . اگر می رفتیم خانه پدربزگ کباب می خوردیم . من می مُردم برای کباب و مینو می دانست  . یک بار یک تکه اش را قایم کرد و با خودش آورد خانه . نقشه کشیدیم و توی باغچه کوچک خانه مان کاشتیمش . مدتها منتظر درختش بودیم و مینو تب کرد از اینکه نتوانسته بود هر روز برایم کباب درست کند و من بی خیال لِی لِی می کردم توی حیاط  و تاب می خوردم توی پارک .
شب کور بودم  . هستم هنوز . با بچه ها توی حیاط خانه پدربزرگ بازی می کردیم و شب که می شد من را تنها می گذاشتند و می رفتند . مینو می دوید توی حیاط . پایش گیر می کرد به سنگ ها و تلو می خورد . بچه ها می خندیدند . دندان هایش را می سابید به هم و پیدایم می کرد . دستم را می گرفت و بی حرف می بردم توی خانه . همیشه بود. همه جا .. من هیچ وقت نبودم برایش . من همیشه گم بودم توی دردهای خودم . توی روزهای خودم . مینو زیاد بود و من کم .
روسری سفید گذاشتند سرش و گفتند بله برونته . حرف نزد . من کوچک بودم . نه آن قدر که توی کوچه ها گم شوم .آرام نشست . انگشتر کردند توی دستش و جیغ زدند و رقصیدند .مینو و پدر هر دو گریه کردند . ساعت ها . مانی توی اتاق خواب زندانی بود . جیغ میزد. بی وقفه . کسی حواسش نبود . مادر مراقب بود زغفران روی پلو خوشرنگ باشد  و من یک گوشه موهایم را چیدم با قیچی .
اتاق مان که جدا شد یک چیزی توی زندگی م آمد و رفت توی همه ی سوراخ سنبه ها سَرَک کشید

بعد این همه سال برگشته . انگار کوچک شدیم . توی اتاق من می خوابد . با گوشه ی چشم می بینم که سقف را می کاود .پهلو به پهلو می شود . خوابش نمی برد و من جرات ندارم مثل آن وقتها بروم کنارش دراز بکشم و  بگویم : به نظرت اون پسره تو کوچه به من  نگاه کرد از من خوشش اومد ؟ و غرولند کند بگوید : چشماتو درویش کن . جرات ندارم بگویم برف امسال که نشست روی زمین مثل قدیم ها توی کوچه آدم برفی درست می کنیم و به پالتوی شق و رق پدر می خندیم و می گوییم خط اتوی شلوارت گردن همه مان را بُریده .
جرات ندارم بگویم تو برای ما همان مینوی کوچک وساکتی که اعتراضش را همیشه با اشک نشان داده .
جرات ندارم بگویم : خواهرکم این بار من هستم . همیشه تو بودی . این بار من هستم . نترس. ما پشتتیم
می ترسم دستش را بگیرم و برایش حرف بزنم
می ترسم

6/14/2011

برای هر کدام از ما پولدار شدن خیلی مهم بود . این طور هم نبود که  مثلن بنشینیم توی خانه و منتظر باشیم یک گونی پول بریزد روی سرمان . هر کدام مان جداگانه سعی می کردیم طرح بدهیم یا فکر کنیم بعدش تلاش کنیم .  تلاش های من و مینو معمولن بی ثمر بود . ایده هایمان یا عمل نشدنی بود یا قبلن یکی زودتر از ما فکرش را کرده بود . پدر فکرهایش بکرتر بود . اما معمولن فکرهایش پول زیادی می خواست که ما نداشتیم .  این طور روزگارمان می گذشت  تا یک روز مینو آمد خانه و گفت :   یکی از دوستام یه کاری راه انداخته بیاین سرمایه بذاریم هر ماه فلان قدر پول می گیریم . بعد تر ها اگر کارش گرفت بیشتر می گیریم . ولی مهم اینه که با  پولی که میذاریم کاری نداریم . کارم نمی کنیم .مفتی انقدر تومن میاد میره تو جیبمون . مادرم چپ چپ نگاهش کرد و گفت : لازم نکرده . ما هشتمون گرو نهمونه . لازم نکرده . الان پول از کجا بیاریم؟ مینو سرخورده نشد . تمام تلاشش را می کرد . برای من که آن موقع یک دانشجوی بیکار بودم و مزه ی پول یک هویی را نچشیده بودم واقعن دور نمای زیبایی از آینده بود . خواهرم سعی می کرد با احساسات مادی گرایانه م بازی کند و خب معمولن موفق می شد . چه کسی بود که از پول بدش می آمد؟افتادیم دو تایی مثل کنه به جان مادرم که بیا سرمایه بگذار . یادم نیست چقدر پول پس انداز کرده بود برای روز مبادا . اما همان پول را درسته از توی بانک در آورد و گذاشت کف دست مینو .  مینو هم خوشحال و خندان پول را برداشت و برد گذاشت کف دست دوستانش . عصر که آمد خانه گفت که یک مقداری  مشکل پیش آمده . مادر براق شد توی صورتش : مشکل؟ مینو نفس کشید و گفت : نه اونجور مشکل . راستش ما باید برای اینکه ماهانه سود بگیریم چند تا سرمایه دار دیگه م معرفی کنیم . بعد اینکه باید یه مقداری فعالیت کنیم . سختم نیست فعالیتش باید فقط درخت بشیم . ما گفتیم : درخت؟گفت : آره . باید شاخ و برگ بدیم به خودمون . ما گفتیم : شاخ و برگ؟ گفت : آره  هرچقدر شاخ و برگامون زیادتر بشه پولمونم بیشتر میشه . فقط میترا باید بیاد باهام یه بار . هر سه مان نشستیم به فکر کردن . لازم نبود خیلی درگیر شویم. شرکتی که ازش دم می زد یک شرکت هرمی بود. 
شب خوبی بود . با یک عالم رویا . فردایش قرار گذاشتیم و رفتیم . دوستان مینو با یک آقایی توی یک شرکت نامی توی گاندی روی صندلی روبروی ما نشسته بودند و سرتا پایمان را نگاه می کردند . راستش حس خوبی نبود . اما پولدار شدن واقعن نهایت آرزویمان بود . به هر کداممان یک جزوه دادند که اهداف و اساسنامه شرکت تویش بود . واقعن مسخره بود . اما باید حرف نمی زدیم . مینو با افتخار گفت : من اینا رو خوندم . توام با دقت بخون . نیازی به توضیح نبود  . معلوم بود چه اتفاقی دارد می افتد . به من گفتند از ماه بعد باید هر روز یک نفر را معرفی کنم . گفتم : همش همین؟گفتند : بله . همش همین . گفتم : باشه بابا این که کاری نداره .
پولهایم را جور کردم و من هم سرمایه گذاشتم . پدر از دور نظاره می کرد و سعی می کرد منصرفمان کند . آتش مان خیلی تند تر از این حرف ها بود. سود ماه اول که آمد دست مان دیگر نمی توانستیم جلوی خودمان را بگیریم . من و مینو با شور و هیجان از کارمان تعریف می کردیم . یک ماه تمام شده بود و فردایش باید با یک نفر می رفتم شرکت . دنبالش نرفته بودم . شبش گوشی م را گذاشتم جلویم و فون بوکم را زیر و کردم .به چند نفر اس ام اس دادم . یک نفر قبول کرد بیاید . خوشحال خوابیدم . فردایش که رفتیم و دوست های مینو شرایط را برای آن یک نفر توضیح دادند آن یک نفر قبول نکرد و رفت . 
روزهای سخت مان تازه شروع شد . هر جا که می رسیدم از شرکت هرمی حرف می زدم . سعی می کردم خوش بیان باشم . دلبری کنم. نمی شد . هیچ کس قبول نمی کرد . تمام دوستانم را لیست کرده بودم . به همه زنگ زده بودم . هیچ کس نمی آمد . همه می گفتند : کلاهبرداریه بابا
دو ماه گذشته بود و ما هیچ کداممان حتی یک نفر را نبرده بودیم . زنگ زدیم به فک و فامیل . مقداری جور شد. بردیم دادیم بهشان دهانشان را ببندیم . سود آن ماه را هم گرفتیم . ولی من دیگر کسی را پیدا نمی کردم . مینو فشار می آورد .   هر روز زنگ می زدند از شرکت . کسی راپیدا کردید؟تهدیدمان می کردند اگر کسی نیاید سود ماه بعد را نمی دهیم. پول شیرین بود . افتادیم مثل کنه به لیست دوستان دورمان . مهمانی گرفتیم در خانه . دعوتشان کردیم . مادر غذا پخت . میوه و شیرینی و آجیل خریدیم . هندوانه آوردیم . فایده نداشت . هیچ کس قبول نمی کرد . ماه بعد سودمان را ندادند . من و مینو هر دو پاچه گیر اعظمی شده بودیم .  کار به جایی رسیده بود که می خواستم بروم توی خیابون خر مردم را بچسبم و بگویم تروخدا بیاین اینجا سرمایه بذارین . تروخدا. یعنی توی مترو . اتوبوس یا تاکسی یا هرجای دیگر هر کسی را می دیدم که به نظرم قیافه ش شبیه هرم بود دلم میخواست حرف بزنم و بکشانمش توی شرکت . فایده نداشت . هیچ راهی نبود . رفتیم سراغ پدر. کلی گریه زاری کردیم . گفتیم : مگه نمی گفتی کمکمون می کنی هروقت کم آوردیم . الان کم آوردیم . بیاو پدری کن یه پولی بذار . رویمان را زمین نینداخت و پنج ملیون پول گذاشت .  خب هر یک ملیون یک نفر حساب شد برایمان . خوشحال و خندان سود ماه بعدمان و ماه قبلمان را هم گرفتیم . باز هم خوردیم به پیسی رفتیم سراغ پدرمان . با شرم و حیا پرسیدیم : دوستی آشنایی چیزی نداری بیاریش؟گفت : نه . گفتیم : فکر کن فکر کن . یه کم فکر کن . فکر کرد و رفت سراغ دوست آهن فروشش در یافت آباد به اسم نظام . خوشحال و خندان نظام را با آن همه سبیل و ابهت بردیم شرکت . هیچ گوش نکرد به حرف هایشان . سر آخر گفت : چقدر باس بدم واس حاجی؟
واقعن شرایط سختی بود. ماه بعدش هم سودمان را ندادند .سود نظام را هم نمی دادند چون نظام هم کسی را نمی آورد و همین طور می گذشت . هیچ کس نمی آمد و پولمان همان جا گیر کرده بود . سودمان را هم نمی دادند . 
جرات نمی کردیم چیزی بگوییم به پدر . آخرش دلمان را زدیم به دریا و سیر تا پیاز جریان را تعریف کردیم . گفت : بروید و بگویید اصل پولمان را می خواهیم . مینو خجالت کشید . دوستانش بودند . من رفتم و هادی شوهر خواهرم . گفتیم : اصل پولمان را می خواهیم . چنان پوزخند زدند یعنی که برید درتونو بذارید . عمرن . برگشتیم با دست های دراز تر از پاهایمان . پدر گفت یک مدتی صبر کنید . یک مدتی صبر کردیم تا فهمیدیم جای شرکت عوض شده . رفتیم دم خانه ی شیوا دوست مینو و تعقیبش کردیم تا جای جدیدشان . واقعن ژانگولر بازی سختی بودا
    جای جدید را که پیدا کردیم پدر این بار من را با سه تا آدم غول پیکر از یافت آباد فرستاد سراغشان . یکی شان گوش نداشت . هر سه شان با سبیل های از بناگوش در رفته با من آمدند توی شرکت . به من با صدای کلفتشان گفتند : کاریت نباشه زنگ بزن و برو کنار واستا.
واقعن ماموریت سختی بود . من در برابر قد و هیکل آن ها جوجه ای بیش نبودم . توی دست و پاشان گم می شدم . زنگ در را که زدم ۵ دقیقه طول کشید در باز شد . گفتند : به به . اومدی دنبال چی؟گفتم : اومدم اصل پولمو بگیرم . گفتند : چرا دم در؟بفرما تو . رفتم داخل . تا خواست در را ببندد نظام پایش را گذاشت لای در . پسرک ترسید . نگاه کرد .آب دهانش را قورت داد . نظام دست کشید به سبیل هایش که ازشان خون می چکید و گفت : دعوت نمی کنی بیام تو؟پسرک لای در را باز کرد . نظام و دو مرد دیگر داخل شدند . بعدترش را باید حدس بزنید . به راحتی پولمان را گرفتیم . سودهایمان را پس ندادیم .
برگشتنی آن مردی که گوش نداشت ماشین پسرک را جلوی در خرد و خمیر کرد با قفل فرمان و راه افتادیم رفتیم .
از آن به بعد من و مینو سعی کردیم هیچ به فکر در آوردن پول کلان نباشیم و به کار خودمان قناعت کنیم . 

6/08/2011

من آخرین عضو خانواده ام هستم و آخرین عضو بودن در یک خانواده ی کم جمعیت به نظرم کار سختی ست . به عنوان یک مرد کار کرده ام برای مادرم . پدرم هیچ وقت نبوده . پدر من ابن السبیل است . اسمش همین است .  آخر هفته ها پیدایش می شود . با چشمان گود افتاده  و موهای از قبل سفید تر .  از صدای فینش می شنویم که آمده . مادرم شب هایی که او در راه است می آید توی اتاق من . قدم می زند طول و عرض را . عینک می زند به چشمش و می خواند . هی می خواند . از هرچه کتاب و مجله گرفته در خانه تا بریده های روزنامه که من گذاشته ام گوشه ی اتاق که باهاشان کاردستی درست کنم . بهمشان می زند . بعد باز درستشان می کند . من زیر چشمی  گاهی نگاهش می کنم . مادرم وقتی نگران می شود حالت های عجیبی پیدا می کند . بچه می شود . نیاز به توجه دارد . ولی من توجه نمی کنم . نه برای اینکه مهم نباشد برای م . مهم است اما یاد گرفته ایم توجه مان را به هم آن طوری که باید نشان دهیم  نشان ندهیم . ابن السبیل که می رسد  صدای فین و سرفه هایش می آید . مادرم می خوابد .ابن السبیل بساطش را پهن می کند توی هال . بوی لباس هایش خانه را پر می کند . می نشیند روی مبل و سیگار می کشد . حمام توی اتاق خواب است . مادر نخوابیده . ابن السبیل مزاحم خوابش نمی شود . توی هال می ماند . دراز می کشد روی کاناپه و پشت هم سیگار می کشد . می رود توی آشپزخانه . من و مادر صدایش را می شنویم . هیچ کدام بلند نمی شویم از جایمان . ما یاد گرفته ایم توجه مان را آن طور که باید نشان ندهیم به یکدیگر . شیر می ریزد برای خودش . گاهی چای می نوشد . می رود دراز می کشد روی کاناپه . چیزی نمی کشد روی خودش. صدای خر و پفش که بلند می شود  من و مادر با هم می دویم توی هال . یک کداممان پیش دستی می کند . ملحفه را می کشد روی ابن السبیل و می رویم پی کارمان .

باید شیر گرفت . نان گرفت هر روز . ابن السبیل به هیچ کاری از خانه نمی رسد . مادر تنهاتر از آن است که بیرون برود هر روز . من مراقبم. حواسم هست . مینو نیست . هیچ کس نیست  . من و مادر تنهاییم
 
مادر یاد گرفته حالت صورتش را تغییر ندهد . برعکس من که با شنیدن هر حرفی حالت ابروها و دهان و چشمهایم تغییر می کند . همه زود می فهمند ناراحتم . مادر را نمی شود حدس زد. بیشتر آرام است . لبخند می زند اما . زیبا هم هست . من و مینو  هر دو یک زمانی از نگاه کردن به صورتش لذت می بردیم . حالا اما کمتر نگاهش می کنیم . دور چشم هایش چروک شده .  دور لب هایش چین افتاده . مینو دستش را می کشد ببردش دکتر زیبایی پوستش را بکشد . مادر استغفرلاه استغفرلاه راه می اندازد . من فکر می کنم من اگر بودم جایش پوستم را می کشیدم . انگار نه انگار این همان مادر زیبایی ست که توی ساحل لم می داد و پدرم مراقب بود کسی پاهای زیبایش را دید نزند و من و مینو بازی می کردیم با شن و آب . و مادر می خوابید . انگار که نبوده است هرگز . می خوابید و پلک هایش تکان نمی خورد .


توی راه که هستیم ابن السبیل بی وقفه رانندگی می کند . می رویم سمت کردستان . برگشتنی می نشینم تا قزوین . اتوبان قزوین خوابم می آید . ابن السبیل کنارم خواب است . خر و پف نمی کند . هوشیار خوابیده . گاهی زیر چشمی نگاهش می کنم . نفس می کشد . چشم هایم را به زور باز نگه می دارم . یک جایی دیگر نمی بینم . همه چیز دو تا شده اند . به معنای واقعی کلمه خوابم . هوشیار می شوم . صدای ضبط را زیادمی کنم : ما همگان محرمیم محرمیم محرمیم آنچه بدیدی بگو ... خواب پر پر می زند توی چشمانم . صبط می خواند :   بر چه رسیدی بگو ... خوابم می آید . شیشه را می دهم پایین . صدای نفس ها نا منظم است اما هست . ضبط می خواند :  نرگس خمار او .. ای که خدا یار او .. خدا یار او ...دوش زگلزار او .. دوش ز گلزار او .. زگلزار زگلزار او ... هر چه بچیدی بگو ... دیگر نمی شود تحمل کرد . راهنما می زنم و می ایستم . ابن السبیل از قبلش بیدار شده . خجالت می کشم بگویم خوابم می آید می گویم حالم خوب نیست . سیگارش را روشن می کند می گوید : چه ت شده؟می گویم دلم درد می کنه . پیاده می شود . می روم سر جایش می نشینم . دلم می سوزد اما نمی توانم چشمانم را باز نگه دارم  . ضبط می خواند : ای شده از دست من دست من  دست من ... چون دل سرمست من ...چون دل سرمست من ... ای همه را دیده تو ... دیده تو .. دیده تو ... آنچه گزیدی بگو ....می دانم برسیم باید برود دادگستری . میدانم کار دارد . میدانم اگر تحمل کنم و بیدار بمانم می توانم وقتی رسیدیم بخوابم . اما چشمانم باز نمی مانند . ضبط می خواند : فتنه بر انگیختی ... فتنه بر انگیختی ... جلوی در خانه بیدار می شوم . ابن السبیل چطور این راه را هر دو روز یک بار می رود و می آید؟؟


3/19/2011

برای من معنی داشته هیچ وقت ؟عید را می گویم ، یاد ندارم . داشته حتمی ، یک وقت هایی بوده حتی شاد بودم ، یک وقت هایی هم غمگین ، یک عیدی بود خانه ی فریبا بودم . عید بدی نبود . شیرین بود حتی ، تلخش کردم خودم . من معمولن تحمل که نداشته باشم تلخش می کنم . بعدترهاش غصه م می شود که چرا درست تر استفاده نکردم ازش . می گذرد غصه م حتی .
سعی می کنم یاد بیاورم پارسال این موقع کجا بودم؟دوست ندارم فکر کنم . می دانم همه چیز مثل یک رویاست ، همه چیز با یک چشم به هم زدن فرو می ریزد ، می دانم می شود خیلی چیزها را انگار که کاغذ را مچاله می کنی ، مچاله کنی . در چشم به هم زدن خراب کنی . می دانم کاغذ را می شود صاف کرد ، می دانم صافِ صاف نمی شود . چروک می ماند رویش . نمی شود تحویلش داد به هر کسی . می توانی بدهی به کسی که رودربایستی نداشته باشید .

روزهایم اینجا دارد بی خود می گذرد ، نمی روم تلفن را بردارم و زنگ بزنم به دوستانم ، نمی روم از خانه بیرون ، نمی دانم چرا؟توی خانه مست می کنم ، توی بالکن سیگار می کشم و نگاه می کنم به استخر توی حیاط خانه روبرویی ، دخترها توی آب والیبال بازی می کنند و فریاد می کشند . سیگار توی هوای مرطوب اینجا پرتم می کند به یک روزهایی که دوست ندارم یادش باشم . چند عید گذشته از نبودنت؟

نمی توانم سال گذشته م را مرور کنم ، نمی خواهم دعا کنم برای سال جدیدم ، نشسته م و نوشته م چه چیزهایی دوست دارم و دوست دارد . کاغذ پُر شده و من پشت هم یادم می آید . تی شرت بنفش اش را دوست ندارم ، می گذارمش توی بدها . یک پیراهن دارد چهارخانه ، دوست دارمش ، می نویسمش توی خوب ها ، ته ریش که دارد هم خوب است هم بد است ، می گذارمش توی موارد خنثی ، خط می زنم ، می نویسم توی خوب ها ، فکر می کنم ، باز خط می زنم ، می گذارمش توی بدها .
منصرف می شوم و کاغذ را پاره می کنم ، هنوز این تصمیم دو طرفه نیست .

شب قرار است بروم سینما ، مجبورم بروم ، پولش را از قبل داده ام ، بعدش قرار است برویم خانه ی یکی و سگ مست کنیم . اینجا را می توانم نروم ، پول نداده ام . حواسم باید جمع باشد ، پتو ببرم ،  سینما سرد است. دست های تو گرم است . نمی آیی اما .


غصه ندارم برای هیچ چیز ، آخرین پُست امسال است  . بی تفاوتم ؟ نه  .
دل تنگم اما . دل تنگ .


2/01/2011

این بار از هر جا که شروع می کنم به یک نقطه نمی رسم . یک حرف هایی آدم می شنود توی زندگی که مثل یک سیلی محکم پرتت می کند عقب ، عقب تر ، آن قدر عقب که گاهی فراموش می کنی آن موقعیت را ، فراموش می کنی کجایی، چه داشتی می گفتی ، فراموش می کنی عصبانی بودی ، ناراحت بودی ، خوشحال بودی . یک چیز مانده برایت : اینکه آن حرف تو را پرت کرده به عقب . تکانت داده ، یکی با دست هایش دو طرف شانه هایت را گرفته و تکانت می دهد . من بیست و پنج ساله ام . شبیه بیست و پنج ساله های کشورم هستم . همه مان مایوس . همه مان نا امید ، همه مان خسته ، همه مان سیگاری .
سیگار .... سیگار ... سال دوم دبیرستان بودم ، اولین نخ سیگار را به خانه آوردم . مادرم دید . پدرم نبود ، همه توی خانه آن قدر درگیر خودشان بودند که نفهمیدند اولین نخ سیگار من از کجا آمد؟چه شد که من به سیگار فکر کردم و خریدمش . چه کسی کمکم کرد؟شاید هم توجه کردند و حوصله نداشتند راجع بهش حرف بزنند با من . خیلی واضح نیستند آن روزها توی ذهنم ، یک سری تصویر می آیند و می روند گاهی . یادم هست پدر یک سالی می شد نبود ، یادم هست از تیزهوشان اخراج شدم ، یادم هست از آن سال به بعد درس نخواندم ، یادم هست مینو عروسی کرد ، یادم هست مانی رفت مرکز مهر ، یادم هست سال بزرگ و پر حادثه ای محسوب می شد توی زندگی م . بعدترهاش افسوس آن سال را خوردم که همه ی زندگی م را ویران کردم برای یک حادثه ، برای یک عشق دوران نوجوانی ، یک عشق پاک و عمیق که به پدرم داشتم .ریشه دار است جریان من ، ریشه دار است .
سال بعدش پدر برگشت ، نمی دانستیم یک سال را کجا بوده ، چه کرده ، همان روزی که رفت،سال بعد در همان روز برگشت ، همان روزی که مانی رفت مرکز ، سیزدهم شهریور ، من اخراج شده بودم و می رفتم یک مدرسه ی دولتی . می گفتند افسرده شده بودم . یادم نیست . تصاویر مبهم ند و تار ، می روند و می آیند، درست مثل پارازیتی که می اندازند روی یک شبکه ، خش خش می کند ، تلق و تولوق می کند مغزم ، بارها فشار آورده ام به خودم که  همه ی ان سال را به یاد اورم ، نشده . بزرگ هاش یادم مانده ، یادم هست پدر آمد توی اتاقم و دید سیگار را توی دستم . زندگی م مثل فیلم ها بوده . خیلی سعی کرده م بنویسمش ، داستانش کنم ، بدهم بخوانند بقیه ، بدهم ببینند بقیه ، هیچ کس نفهمد چه کشیده ام ، همه سر تکان دهند ، قوه ی تخیلم را ستایش کنند .
پدر که برگشت زندگی م باز فرق کرد . بزرگ تر شده بودم و محجوب تر . خیلی عادی و معمولی نشستند توی خانه و حرف زدند . هرکس از مشکلاتش گفت . من حرف نزدم . توی من چیزی شکسته بود که هیچ وقت بر نمی گشت سر جایش . با بند زدنش هم کاری از پیش نمی رفت . توی من همه چیز ویران شده بود و هیچ کس این را نمی فهمید . تصمیم شان را گرفتند و سر آخر نگاه کردند به من که چه کسی را انتخاب می کنم ؟ بی معطلی پدر را انتخاب کردم . تصمیم بر این بود که مدتی از هم جدا زندگی کنند و فکر کنند به زندگی شان ، فکر کنند که چه می خواهند ، فکر کنند که سردی بین شان از کجا شروع شده  و این وسط من پدر را انتخاب کردم .زندگی کردن تنها با پدر نهایت آرزویم بود . می شدم مادر خانه، لباس هایش را می شستم ، غذا می پختم . خرید می کردم . برخلاف چیزی که در ذهنم تصور کرده بودم همه چیز برعکس در آمد . یک سال بعدش فریبا آمد توی زندگی م و همه چیز یک رنگ و بوی دیگر به خود گرفت .
بعدترش ، آدم جدید دیگری آمد و همه سیستم فکری م را عوض کرد .
بعدترش باز هم کس دیگر آمد و کس دیگر رفت ، کاش این وبلاگ یک برگ کاغذی بود که می شد نوشتش و مچاله کردش انداخت دور ، کاش می شد از همه چیز نوشت ، از همه چیز بدون ترس ، حتی از نوشتنش هم می ترسم . این است که سال دوم دبیرستان را هرجور که نگاه کنی من خوشبخت ترین بودم . چه می دانستم ان وقت که بعدترهاش وضعیت فرق می کند و درد به شکل دیگر خودش را نشان می دهد؟چه می دانستم درد نوعش عوض می شد و عمیق تر خنج می کشد درونم؟کاش می شد نوشت
آدم ها آمدند و رفتند ، سرنوشتم را عوض کردند . زندگی م راه دیگری در پیش گرفت . همه چیز عوض شد . منزوی شدم . افسرده . از بیرون رفتن می ترسیدم . توی خانه حبس می کردم خودم را . آن آدم ها آمدند و زندگی مرا بهم ریختند و رفتند . من ماندم با یک عالمه تجربه که همه تحسینم کردند بابت شان ؛ آفرین ، خوب دووم آوردی دختر ، آفرین .
یک چیزی هست که همیشه ذهنم را مشغول می کند ؛ من چرا زود بزرگ شدم؟زندگی من را چطور می شود اندازه گرفت؟به مقدار پولی که دارم؟به ساعتهای لذت بردنم؟به تعداد نفس کشیدن ها؟ عصبانیتم؟افسردگیم؟خندیدنم؟کسانی که از دست دادم؟آدم هایی که آمدند و رفتند؟یا شاید روی یک خط راست نیستیم و مُدام دور می زنیم و برمی گردیم به جای اولمان؟
 
 
پ.ن: خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست
    تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری  (سعدی)