7/13/2012

دیگه وقتشه پاشم بیام دستتو بگیرم و بنشونمت کنار خودمُ درست حسابی باهات زندگی کنم.
این خونه دیگه خونه نمیشه ، این وضع دیگه وضع نمیشه،این زندگی دیگه زندگی نمیشه.
من و تو کجا موندیم که هیچ‌وقت ، وقتِ برگشتمون نمیشه؟
همون جایی که یه زن تصمیم می‌گیره دیگه برنگرده سرِ خونه زندگیش ، غم‌گین‌ترین جایِ زندگیه.
یعنی رسیده به اون‌جا که یادش بیاد یه وقتی ، یه جایی ، یه داستان غم‌انگیزعشقی داشته که الان وقتشه تعریف کنه.


پ.ن : به شدت داغون‌م.لِهِ لِه

يه جايي هست تو زندگيت كه بايد يه دور برگردونيو دور بزني و ببيني همه چيو
دور نميزني و هيچيو نميبيني,  به حست اعتماد ميكني
اينجا همون جاييه كه خودت رو دور زدي و تا ابد بابتش لب ميگزي.

7/11/2012

از اینکه انقدر زود امروز تعطیل کردم ،  راضی‌م از خودم
راضی‌تر می‌شدم اگه از صبح نمی‌رفتم سرِ کار و جاش می‌رفتم شمشک به دیزین و دیزین به یوش و بعدشم دشت پر از شقایق .
هر کدوم از ما باید یه دوستی داشته باشیم که وقتی می‌گی دلم می‌خواد برم پارک جمشیدیه مثلن ، نگه می‌خوای بریم؟ راه بیافته و بگه : پاشو بریم.
از اون روزای غمگین‌مه و نمی‌دونم قراره چه‌جوری شب بشه ، فقط می‌دونم بعد از مدت‌ها دلم یه عالمه چیز با هم می‌خواد که هیچ کدوم‌ش نمیشه.
بعد از مدت‌ها دلم می‌خواد یه حسی رو حس کنم که خیلی وقته نداشتمش.
به مامان اس ام اس زدم : الان وقتِ شمال رفتن بود آخه؟ 
زنگ زده می‌گه : برو پیش دوستت ، می‌خوای زنگش بزنم؟
از حرص دندونامو سابیدم به هم و رفتم تا چونه زیرِ پتو و چشامو محکم فشار دادم رو هم.
 بعد از مدت‌ها نشستم برای یه مسئله ساده گریه کردم.جزئیات بر عکس کلیات می‌تونه به راحتی خراشم بده.عین بچه‌ها پاهامو کوبیدم زمین.بعد از مدت‌ها دلم خواست همین‌قدر بچگی‌مو بغل کنم و گریه کنم.
برای بعضی چیزا تو مدت زیادی مطممئنی . جورای مختلف ثابت می‌کنی‌ش به خودت ، اما همیشه منتظر می‌مونی که مستقیم پتک بخوره تو سرت، حتی فکر می‌کنی بهتره جا خالی ندم.
بعد از مدت‌ها نشستم و با صدای بلند تو محل کار عین بچه‌ها گریه کردم. بعد تو دستمال کاغذی فین کردم و یادم اومد رفتنی به خونه باید کاهو بگیرم.
خیلی سال پیش ، یه آدمی اومد تو زندگی‌م که وقتی خیلی‌م عجله داشت ، با حوصله کارای مربوط به منو انجام می‌داد.مادربزرگم بود یا مامانم که می‌گفت همیشه سرنوشت مادر برای دخترش عینن تکرار می‌شه ، تکرار شد؟ خیلی وقته دارم تو زندگی فریبا جست و جو می‌کنم.سرنوشتش عینن تکرار شد، یک سال زندگی با آدمی که دوسِش داشت، بعد بچه‌شو تو بیمارستان ازش گرفتن و بُردن، بهش گفتن : مُرده؟ نمی‌دونم،هیچ‌وقت نفهمیدم اون سالا بین سه تا آدمی که از جونم بیشتر دوسِشون دارم چی گذشت.
هیچ کدوم حرفی نزدن، مامان یه روز تو همون روزا اومد کنارم و گفت : باید محکم باشی ، یه لحظه غفلت برات سال‌ها پشیمونی میاره ،هیچ وقت بلند بلند راجع بهش حرف نزدم.هیچ وقت. حالا دیگه از اون موقع نه می‌ترسم نه خجالت می‌کشم.تا یه وقتی از واقعیت فرار می‌کردم حتی ، حالا؟ دیگه وامیستم روبروشُ نمی‌ذارم یه ذره هم سر بجنبونه.

امروزصبح جدی جدی گفت : بهم پول میدین بیشتر از مقرریِ ماهانه؟ گفتم آره ، گفت : میشه به کَسی چیزی نگین؟ گفتم : آره ، چقدر می‌خوای بچه‌م؟ گفت چهل تومن ، نپرسیدم برا چی می‌خوای.خودشم نگفت ، فکر کردم شاید تولد دوست پسرشه ، زنگ که زدم ، گفت : میشه یادتون نره؟ گفتم آره و یادم رفت. شب اس ام اس داد : یادتون رفت؟ فکر کردم از کجا انقدر بی تفاوت شدم در برابرش؟

خیلی سال پیش ، اون آدمی که وقتی عجله‌م داشت ،کارای مربوط به منو با حوصله انجام می‌داد، یه روز اومد گفت : میشه این امانتیو برام نگه داری؟ گفتم : باشه و به بدترین شکل ممکن امانتیشو خط خطی کردم . اون؟ هیچی، همون‌جور مثل قدیم کارای مربوط به منو با حوصله انجام میده .

تا حالا شده دلتون برا مُرده‌هاتون تنگ بشه؟ دلم تنگ شده ، برا مُرده‌هام ، برا آدمی که یه عالمه سال وقتی عجله‌م داشت کارای مربوط به منو با حوصله انجام می‌داد .

7/09/2012

رادیو : پادگان نظامی تاکنون متحمل صدمات سختی از ویتکونگ شده که او نیز صد و پانزده تن از سربازان خود را از دست داده ...
زن : وحشتناکه، نه؟ چه‌قدر بی‌نام و نشون و الکی .
مرد : چی وحشتناک و بی‌نام و نشونه؟
زن : میگه صد و پانزده نفر از سربازهای پادگان مرده‌اند ، اما اصلا انگار نه انگار ، چون هیچی از این بیچاره‌ها نمی‌دونیم ، کی‌اند ، چه‌کاره‌اند، زنی توی زندگی‌شون  بوده که عاشقش باشند، بچه مچه داشته‌اند،از سینما بیشتر خوششون می‌اومده یا تئاتر ، هیچ نشونی ازشون نداریم . فقط می‌گن ...صدوپانزده نفرشون مرده‌اند.


ژان - لوک گدار ، پیروی دیوانه
هاروکی موراکامی - پس‌لرزه - مترجم : سما قرایی