یک شادی هایی هست در زندگیِ آدم که ممکن است خیلی کوچک باشد برای بقیه...اما برای تو آنقدر بزرگ است که به تمام دنیا می ارزد
پ.ن1:مینو رفته بخوابه...بابا تو ماشینه و داره برمیگرده!مامان تو قطاره و داره میره!من؟؟؟هیچی!نوشیدنی مجاز و کلی کار نکرده!اینجا یه عالمه پشه داره و من نمی دونم اینا از کجا میان؟؟اصلن این تنهایی یک جورِ خوب می چسبه! بعد یکهو بلند می شی از خونه میری بیرون!یا نه!از همین پنجره بیرون را نگاه می کنی!یک عالم آدم شاد و خوش تیپ را می بینی!و کلی همه چیز باحال تر میشه
نگران نیستم...بیشتر کنجکاوم ببینم چی میشه؟آخه یه جورایی خیلی مطمئنم!خیلی
پ.ن2: یک آقایی در مسیری که من هر روز رد می شم میشینه و یک وزنه جلوی پاش میزاره!و هی پشت سر هم تکرار می کنه: وزن میگیریم آقا!وزنای خوب می گیریم! امروز که داشتم رد می شدم فکر میکردم: وزن خوب یعنی چی؟ایستادم!گفتم من می خوام خودمو بکشم آقا!یک نگاهی به من کرد و گفت:بیا واستا روش!یک کَمَکی دست کاری کرد و گفت:بیا!برو روش!رفتم...52کیلو!کف بر شدم!گفتم : من 55 کیلو هستم!گفت:نه این درسته!ولی از کجا فهمید من دوست دارم 52کیلو باشم؟؟؟ از کجا فهمید من 55 کیلو هستم؟؟من از این چیزای کوچیک تعجب میکنم