8/30/2009

به مادرم گفتم: دیگر تمام شد
گفتم: همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم/فروغ فرخزاد



پ.ن:من کلن درک درستی از وسایل برقی خونمون ندارم...الان صبحه و من بیدارم/وقتی کار با جارو برقیو یاد گرفتم کار با مایکروویو یادم میره/کار با اونم یاد بگیرم کار با چایی ساز یادم میره/الان یکی بیاد به من بگه این کولر لامصب چه جوری روشن میشه؟من فقط میتونم چایی بخورم الان

8/29/2009

8/19/2009

عاشقانه ی سه


فیروزه های کبود گیسوانم را تراش می دهی
نشانی پیوند من با تو/میان انگشت های ناراحتم
در این غریبه ها هیچ کس مثل تو آواز نمی خواند
درست نمی دانم/آیا غنچه های لبت شکفته اند؟

برگرد/حقیقت تصاویِر ذهن مرا واقعیت درک کن
برگرد /تمام گفته های مرا باز بیافرین
لمس کن تمام آنچه که سالها نقش می کنم
برگرد/همین تمام نا گفته ی من است


پ.ن:تقدیم شد به تو
عاشقانه ی دو



نمی شود انعکاس نور تو در باد/تصویرت کند
کانون تصویر خودت را باز بیافرین


وقت های بیداری ام از خواب پریده است
دوباره مرا غسل می دهی؟
نگاه کن/کناره های فردای احساس من بی دریاست
دوباره به من آب می دهی؟
نیلوفران تو آغاز می کنند جفت گیری آب برکه را
نام حرمت شکنم را در لفاف عشق کشته ای
لیلی نام توام
عاشقانه ی یک


دوباره تو را برای آغوشم تنگ می کنم
دوباره چشم های تو را لبخند می زنم
بلند زیبای تمام افکارم/در من قد بکش
غزل بگو/وزن گم شده ی احساس مرا پس بده
سقوطم بده
با سفیدی دندان تو در هم آمیخته ام
شفافم کن

دندان تو را به دندان می گیرم
عکس تو را قورت می دهم
دوباره سری بزن بر احساس قدم های من
دوباره روح برگهای جاده را آزاد کن
صدای قهقهه های مرا پس بده
تو تنها خاطره ی زنده ی منی

8/11/2009

تاب می خوری...تاب می خوری میان این همه خون...تاب می خوری و من به خود می پیچم.تاب می خوری و من نگاه می کنم.سکوت می کنم.اخم می کنم.تاب می خوری و من به خود می پیچم
می روی آن ته ها!می روی توی سیاهی!نه اینکه من بفرستمت آن پایین ها!می روی و من به خود می پیچم!صدای خنده ات که می پیچد لبخند هم نمی زنم
قهر می کنی!انتظار می کشم.....زمین می چرخد!تو می چرخی!تاب می خوری!سیگار می کشم!زمین می چرخد و انگار برایش فرقی ندارد تو تاب می خوری و من به خود می پیچم
تو هنوز می خندی و من می پیچم
بالا می آیی...در راستای بند ناف بالا می آیی!بالا که می آیی چشمانت باز است!زُل زده ای به من!راس ساعت 9 صبح بالا می آیی! دیگر نگاهم نمی کنی ! نمی خندی!صدای خنده که نمی پیچد من می خندم!تاب می خورم اما!من تاب می خورم با روزگار!خودم را از زیر دست و پا می کشم بیرون!تاب می خورم تا تولدی دیگر!تاب می خورم برای هیچ وقت نیامدنت!برای انتظاری سرخورده!من تاب می خورم و تو به خود می پیچی
:گاهی یک اتفاق ساده موجب تغییری مهم می شود و گاهی یک تغییر مهم حتی یک اتفاق ساده را نیز به وجود نمی آورد