1/27/2011

کودکی 3

بعدترها یک وقتی شد که ما تابستان را شمال نرفتیم . من و مینو هر دو تنبیه شده بودیم. تنبیه مینو برای درس بود و من شیطنت . به نظر تابستان سختی می آمد. هوا گرم بود و کولر نداشتیم.یک پنکه پایه دار کوچک ، گوشه ی خانه بود که من  جلوی آن دراز می کشیدم و پشت بند هم می گفتم : آآآآآآآآآآآآ ، صدایم می پیچید و کلفت تر می شد.قرار شده بود مینو درس های سال بعدش را بخواند و من الفبا را تمرین کنم. کتاب مینو را می گذاشتم جلویم و کپی می کردم.مادر سر کار نمی رفت .
پدر از روسیه یک ساعت مچی آورده بود برایم . مینو ساعت را باز کرد و لاشه اش را گذاشت زیر فرش. بعد ترش مادر ساعت را زیر فرش پیدا کرد ، من یک ماه از تابستان را به خاطر خراب کردن ساعت ، تنبیه شدم که بستنی نخورم عصرها ، مینو می توانست روبروی تلویزیون بنشیند و کارتون ببیند ، بستنی اش را نوش جان کند و من از سوراخ کلید در بستنی خوردنش را تماشا کنم . توی اتاق راه می رفتم و نقشه می کشیدم که انتقام بگیرم.این جور بزرگ شده بودم که نمی بایست مینو را لو بدهم . اما ذهنم مشغول بستنی های مینو بود و سعی می کردم  توی ذهنم همه چیز را حساب شده پی ریزی کنم تا حسابی لج مینو را در آورم.
مینو تابستان را کلاس زبان می رفت ، یک روز صبح ساعت 8 امتحان پایانی کلاسش بود ، قرار بود 7:15 از خانه خارج شود . من و مینو زمانی که پدر نبود پیش مادر می خوابیدیم.صبح ساعت مینو زنگ نزد و هیچ وقت نفهمیدند که من ساعت را خاموش کرده بودم زنگش را . مینو از امتحان زبان جا ماند و یک ماه از بستنی محروم شد. وقتی توی اتاق بود و من بستنی می خوردم و کارتون تماشا می کردم زیر چشمی حواسم به سوراخ کلید در اتاق بود ، می دانستم مینو نگاه نمی کند و خر و پفش هواست .
 
 
شش ساله ام و عاشق پدر . شب ها که خانه نیاید شام نمی خورم . بهانه اش را میگیرم.اول باید با من دست بدهد و سلام کند . لوسم و هیچ کس حوصله ام را ندارد . عمه ها فراری اند از نق و نوق هایم و مثل مینو که کوچک بود برایشان شیرین زبانی نمی کنم . یک دختر بچه ی لاغر مردنی و رنگ پریده با موهای صافم که هیچ وقت گیره ی سر روی آن نمی ماند . اخلاق قاطی پاتی ام همه را از کوره به در می برد . سعی می کنند حتی الامکان از من فاصله بگیرند . لوس تر از این ممکن نبود بچه ای وجود داشته باشد
یک شبی شد که مادر آرایش کرد . صورتش ظریف بود . مادر زیبا بود و من فکر می کردم کاش شبیهش بودم .پدر آمد و  کوتاه دوستش داشت . برق چشمانش را می دیدم . رفتم توی اتاق و هرچه بود مالیدم روی صورتم ، کنار پدر نشستم . یک نگاه کوتاه انداخت به صورتم و عصبانی شد
توی اتاق گریه نکردم . سعی کردم فکر کنم . همان شب تمام لوازم آرایش مادر را از وسط نصف کردم و خوابیدم .    

12/21/2010

اسمش ریزعلی بوده ، از جثه اش خبر ندارم . تصورش نکرده ام یک آدم ریز ، سعی کرده ام توی ذهنم آدم قد بلند و لاغری بسازم ازش . هیچ وقت هم نپرسیده ام چه شکلی ست . مادر گاهی حرفش را می زند . یک سری آدم توی زندگیش هستند که مقدسند برایش . ریزعلی جزو همان هاست . توی خانه پدربزرگم کار می کرده . پدربزرگم شالیزار داشته . یک خانه ی بزرگ ییلاقی با یک عالم باغ . بزرگ بوده . یک خانمی هم بود به اسم زهرا ، کچل بوده ، به او هم می رسیدند . برای پدربزرگم کار می کرده . ریزعلی برنج می کاشته و درو می کرده . دو تا دختر داشته و یک پسر که پسرش معلولیت جسمی داشته . مادر می گوید تاسوعا و عاشورا که رفته آنجا فهمیده پسرش مُرده . توی چشمهاش سرخ بود وقتی می گفت ، اما گفت : " راحت شد وقتی مُرد " هیچ وقت فکر نکردم با مرگ آدم راحت میشود . اتفاق که افتاده ، افتاده دیگر . راحتی و غیر راحتی ندارد . گاهی فکر کردم به اینکه یک سری موجود عجیب و غریب با ما زندگی می کنند که من نمی فهممشان . هیچ دلیلی برای وجودشان پیدا نمی کنم توی زندگی و حرص می خورم اگر بشنوم حکمت خدا این بوده . یک چیزهایی برای آدم هضم نمی شود ، ولی نه می توانی بالا بیاوری شان نه می توانی هضم شان کنی . همان وسط ها یک جایی هستند برای خودشان و فقط وضعیت درونی ات را به هم می ریزند . معلولیت برای من از همان هاست . پیش آمده که فکر کنم معلول جسمی و ذهنی چه دردی را حس کرده اند و حس می کنند ، به نتیجه ی خاصی نرسیده ام . این موجودات توی زندگی برای من مقدسند . گاهی دوست داری از یک واژه چندبار استفاده کنی.
صبح پله های دادگاه را بالا ، پایین می کردم که تلفن زنگ خورد . مادر خونسرد گفت بروم خانه ، حال مانی بد است . لرزش صدا را اما حس کردم . تا خانه برسم چندتایی اس ام اس این طرف و آن طرف فرستادم . گاهی می ترسی بروی و با یک حادثه مواجه شوی. می خواهی بیرون بریزی درد را و بدتر می کنی حال خودت را . توی آشپزخانه مادر پشتش به من بود . من اما می دانستم گریه می کند . اشک همه توی آستین شان است در این خانه  به جز مادر . کمتر پیش می آید اشک بریزد ، شخصیت ش توی ذهنم قوی ست . همیشه محکم بوده و منطقی . اشکش که در بیاید یا زیادی از روزگار خورده در هفته یا قضیه آنقدر جدی ست که اشکش را درآورده . پرسیدم : " حالش بده؟" گریه ش صدادار شد . 
 
مرکز " مهر مادر " ، بزرگ نیست . کوچک و دنج است با یک عالم گُل رُز . درخت و تاب و سُرسُره  که بچه ها را عصر می برند تا بازی کنند . از کنار پنجره ها با میله های آهنی که رد می شوی توی سالن اصلی را می بینی که یک سری بچه یا روی تخت ند یا خودشان این طرف و ان طرف می دوند . قد و نیم قد . همان اول لعیا دستش را از نرده ها می آورد بیرون و سلام می دهد . تا دستش را نگیری نق ش تمامی ندارد . امروز لعیا نبود اما . سَرَک کشیدم . خواب بود روی تخت . گفتند " مانی " را از آن در پشتی می آورند توی ماشین . فرصت نشد توی سالن را نگاه کنم و با بچه ها خوش و بش کنم.مانی تقریبن نیمه بیهوش بود . من تمام راه را تا کلینیک تخصصی اعصاب و روان فین فین کردم و مادر فکر کرد گریه می کنم و هی دستمال فرستاد جلو برایم . 
نوار مغز گرفتند و تشخیص دکتر یک نوع خاص از تشنج بود که فقط در مغز اتفاق می افتد . تشنج های پی در پیِ مغزی . مادر داشت برای مربی حرف می زد که این را شنیدم و اشکم در آمد . فین فینم ، فین فینِ اشک بود آنجا . " من همیشه یه چیزی عذابم داده ، اینکه این بچه درد رو حس می کنه؟الان پونزده سالشه"
مربی گفت که حس می کند . که دوره کار درمانی حس هایش تمام شده است . مادر گفت : " اون دوتام ، تحمل دردشون بالاست . معمولن نمیگن تا من اذیت نشم . اما من به دلم مونده یه بار این بچه بهم بگه : آی مامانی ، درد دارم . آی مامان اینو میخوام"
مادر به جای دردناکی از زندگی اش رسیده بود.این کاملن مشخص بود .مادر هیچ وقت شکایت نمی کرد.هیچ وقت حرف نمی زد.مادر همیشه گوش می کرد. لبخند می زد.نهایتن کمی تا حدودی غُر .ولی مادر هیچ وقت شاکی نبود .
 
وارد مرکز که می شوم یادم به " مادر یاری " می افتد که یکی از بچه ها را برده بود حمام و آب داغ را باز کرده بود . بچه پاهایش حرکت نمی کرد . " مادر یار " را صدا می کنند و کارش طول می کشد . بچه را فراموش می کند .تمام پوست بچه زیر آب داغ حمام از بین رفته بود . بچه ای که نه توان فریاد زدن داشت، نه توان حرکت کردن .
 
" فرانک " هم از بچه های آنجاست . استخوان هایش سُست است . فرانک را نباید دست بزنی بهش. استخوان هایش می شکند . باهوش ست و زیبا . کوچک است . از وقتی به دنیا امد ، یک راست آوردندش توی همین مرکز و الان کلاس دوم دبستان است . دیگر بهانه ی پدر و مادرش را نمی گیرد . سعی کرده فراموششان کند . اما روحیه ی خرابی دارد . به رییس مرکز می گوید مادر و به خواهر رییس می گوید : عزیز . مرا که می بیند دست تکان می دهد . دلم ریش است اما بازی می کنم با دست هایش .یک بارگفت: " چقدر بده آدم همیشه روی چرخ بشینه ، همه نگات می کنن  ، سرم از بدنم بزرگ تر میشه " مربی مانی بردش مرکزی که یک نفر هم روی چرخ بود ، هم نابینا . انگار امیدوارتر شده بود.
 
 
امسال توی تاسوعا و عاشورا ، مادر نرفته آن امام زاده ای که عَلَم ش در هوا حرکت می کند . امسال مادر رفته پیش ریز علی . بچه ش مُرده و مادر گفته : " راحت شد " و من هنوز فکر می کنم اتفاقی که افتاد ، دیگر افتاده . چه فرق می کند راحت یا غیر راحت؟  

10/19/2010

برگشته ام به روال سابق .

پول ماشینی که هفت میلیون فروخته بودم و توی بانک داشت خودش را چند برابر میکرد شده : چهار میلیون و نیم . به حسابی از دو سال پیش تا الان که من از جیب خورده ام یک جورهایی، دو میلیون و نیم خرج کرده ام . حساب کردم سرانگشتی دیدم بزرگ ترین وسیله هایی که خریده ام یک دوربین هفتصدهزار تومانی بوده با یک ساعت مچی برای یک دوست . و بقیه پول خرج لباس شده ، کرایه ، چای و قهوه توی کافه ، و یک سری مسافرت ، خوردو خوراک توی خوابگاه وقتی معلم بودم ، و خب خرج های ریزه میزه . به حسابی خوب دوام آورده ام.اگر همین طور ادامه دهم می توانم تا سه سال دیگر دوام بیاورم . بیشتر از دو هفته است که کار سابق را شروع کرده ام : وکالت . حس می کنم از معلم بودن و یک ساعت در مورد برد مثلثاتی توضیح دادن برای یک سری آدم خنگ که هیچ چیزی یاد نمی گیرند بهتر است . من وکیل سخنوری هستم . برای همین سخنوری و خوش زبانی پدر از من در سفرهایش به شهرهای دیگر هم استفاده می کند .اینجا می شود از زن بودنت سوء استفاده کنی ، نه حتی استفاده .
با آدم های زیادی می شود آشنا شد ، شخصیت های مختلف ، با موجودی های مختلف : یک چیزی توی همه شان انگار مشترک بوده تا به امروز : دروغ و خیانت . مدتهاست که فکر مرا مشغول خودش کرده ، من می توانم ساعت ها راجع به خیانت و دروغ حرف بزنم و تو فکر کنی که من آدم سالمی هستم

آقای جیم یازده سال پیش ازدواج کرده : دو دختر دارد ، یک دختر هشت ساله و یک دختر دو ساله . آقای جیم وضع مالی اش مناسب است . تنها پسر شهید است ، مهندس است ، زن خوب و وفاداری دارد ، به آیین دین ش پایبند است ، زن اگر توی خانه ظرف بشورد پولش را می دهد . یک ویلای بزرگ توی جاده ی چالوس دارد با استخر و جکوزی ، ویلایش کنار رودخانه است ، مادرش هربار می رود آنجا صدبار دست می گیرد رو به آسمان و می گوید : " خیر از جوونیت ببینی مادر "زنش خوب رانندگی می کند ، (این را خودش گفته : تا به حال تصادف نکرده است )دخترهایش را خوب تربیت کرده ، اینجور که می گوید : زیبا نیز هست . اما آقای جیم یک چیزی توی زندگی اش کم دارد که خودش هم نمی داند چیست . آقای جیم کارآموز پدر است . مهندسی عمران در دانشگاه شریف خوانده ، امتحان کارشناسی دادگستری داده و قبول شده ، باید شش ماه کارآموزی بگذراند . درد دل که می کند صدایش می آید ، با دختری دوست شده که هشت سال از خودش کوچک تر است ، تعریف می کند دختر تئاتر کار می کند و زیباست . می گوید دست به دختر نزده ، اما دختر حس آرامش می دهد به او . می گوید دختر غزلیات سعدی را حفظ است ، می گوید دختر کمانچه می زند ، و صدای خوبی دارد . آقای جیم از دختر راضی ست.وقتی می روند ویلا موقع برگشت سعی می کند همه چیز را مرتب بگذارد سر جایش که همسرش چیزی نفهمد . می گوید از اینکه همسرش را خودش انتخاب نکرده راضی نیست ، می گوید : شاید این دختر از همسرش خیلی بدتر باشد ، اما آرزوی قلبی اش این است که او همسرش باشد .آقای جیم خیلی بدبخت است.

حدود دو ماه است که تئاتر کار می کنم . خیلی اتفاقی بود ، یک روز احسان زنگ زد و گفت : فردا برو پلاتوی پارک لاله و فردایش من رفتم پلاتوی پارک لاله . تست ندادم اما قبول کرد که بروم سر تمرین . نقش دادند به من ، توضیح دادند برایم . یک بار عصبانی شدند ، یک بار لبخند زدند ، کوه رفتیم ، تمرین کردیم و البته همه اینها در زمان حال نیز جاری ست و یا شاید آینده . همه چیز خیلی آرام پیش می رود . من سه روز در هفته تئاتر کار می کنم ، کاری که شاید آرزویش را داشتم . باقی روزها را به درد دل آقای جیم گوش می دهم و توی راهروهای دادگستری بالا و پایین می شوم. صبح ساعت هشت از خانه بیرون می آیم و عصر به خانه بر میگردم . توی راه کتاب می خوانم ، می خوابم و فکر می کنم .من آدم مستعدی هستم در فکر کردن

برگشته ام به روال سابق .

9/28/2010

اسم یکی از خاله هایم طاووس بود.زن زیبایی بود ، مادرم از او زیباتر اما . نیلوفر دخترِ همان خاله م هست . طاووس به فاصله زمانی چند ماه از شوهرش ، دوسال پیش مُرد . نیلوفر را منتقل کردند چند ماهی به خانه ی ما . حالا بعد از دوسال نیلوفر هنوز چند ماه به چند ماه می آید اینجا پیش من و مادر . حسی که نسبت به نیلوفر در خودم احساس می کنم ، حس ظریف مادرانه ای ست که با دیدنش تکان می خورَد. چرا از خاله حرف زدم ؟ نمی دانم .

تلفن که زنگ خورد ، فکر کردم می خواهند بگویند پدر توی جاده تصادف کرده مُدام فوبیای تصادفش توی جاده را داشته ام . شاید چون همیشه در رفت و آمد است . می رود که بیاید و می آید که برود .یک جور تعلق خاطر عجیبی بین ماست که هنوز با اینکه دیر به دیر می بینمش و دیگر مثل سال ها قبل پول تو جیبی نمی گیرم باز هم نگران هم می شویم .
تلفن در مورد پدر نبود و من نفس عمیق کشیدم . صدای مادر اما می آمد که آرام می گفت : " نه!" " آخه چرا؟" " اون که چیزیش نبود !حتی اعصابشم ناراحت نبود!" " باور کردنی نیست " " کاش میترا نفهمه !"
دلم هُری ریخت ! اتفاقی افتاده بود مربوط به یکی از کسانی که توی زندگی برای من عزیز بود. تلفن که تمام شد ، من جلوی مادر زانو زده بودم. دست کشید روی موهایم .گفت : " دختر عمه ی نیلوفر بچه ش مُرد!"
- " چطور؟"
- " دیروز دنیا اومد ، امروز مُرد !"
در اتاق را که بستم ، دست هایم می لرزید ، توی دنیا چه چیزی می تواند مرا بهم بریزد؟ مرگ بچه ی نه ماهه!قطعن همین است ! توی ذهنم همه چیز قاطی شده بود . می توانستم حال مادر بچه را بفهمم که بعد از نه ماه سختی کشیدن کنار دستش خالی است . درد می کشد . بچه ها توی بیمارستان جیغ و ویغ می کنند . پدرها دوربین فیلمبرداری دستشان است . می توانستم پدرش را ببینم که سر گذاشته به پنجره اتاق ، و زار می زند . می توانستم مادرش را ببینم با آن حال زار و نحیف ، روی تخت ، کنار دستش خالی . درد ،درد ، دردش را می فهمیدم .

چرخ های کوچکِ کالسکه را سوار کردم رویش ! مینو می دوید توی خانه و می گفت : " دیر شد، پاشو !"
سیسمونی همان روز ساعت 11صبح رسیده بود دم در خانه . پلیور دست بافتش تمام شده بود . هر رجش یک رنگ ، یک دانه رو بود
. یک دانه زیر . بعدش همه رج می شد زیر ، میل را که بر می گرداندی و پلیور پشت و رو می شد ، همه ی یک رجش می شد رو

توی مطب ،دکترراضی بود : " ضربان قلبش که منظمه ، به نظرم فقط یه کم ، عکس العملش کندتره ، وقت زایمانت کِیه؟"
- " دو روز دیگه "
- " عجیبه ، البته چیزی نیست ، بعضی بچه ها وقت زایمان تنبل ترن ، چون وزنشونم زیاده ! محض اطمینان برو سونوگرافی!"

تمام فکرم پیش پرده های اتاق بود که قرار است چه کسی ، نصبشان کند؟

آخرین نفر نوبت من بود . شلوارم دکمه نداشت ، چسبی بود . روی تخت دراز کشیده بودم، دکتر سرش توی مانیتور بود ، پرسید : " آخرین بار کِی معاینه شدی؟"
- غروب همین امروز
- " ضربان قلب؟"
- " معمولی ، نامه دکترم هست اونجا !"
سرش را تکان داد که یعنی دیده م خودم . آب دهانم را نمی شد قورت بدهم . لحظه ی ورودم به اتاق تکان ش را حس کرده بودم . اما حالا هرچه نفس عمیق می کشیدم ، هرچه قلبم تندتر می زد ، او تکان نمی خورد . توی دلم شروع کردم حرف زدن تا قهر نکند . خواستم توضیح بدهم کمی خسته شدیم فقط !هردویمان .
- " هیچ علایم حیاتی مشاهده نمیشه ، عجیبه که میگین تکون می خورده ، ضربان قلب م نداره حتی !"
چه موقعیتی از زندگی تان بوده که دلتان خواسته بزنید توی دهان کسی و بگویید : خفه شو !نمی توانستم . تمام نیرویم تحلیل رفته بود . دلم می خواست مادر بیاید توی اتاق و خفه ش کند .فکر کردم فقط می توانم یک کاری بکنم . از این اتاق بروم بیرون تا باز هم تکان بخورد .
کفش هایم را نپوشیدم . چسب شلوار را نبستم . همان طوری رفتم بیرون . توی سالن جایی را ندیدم

بیدار که شدم ، مادر بالای سرم بود . همان جا بودیم . فکر می کردم زمان زیادی گذشته ، اما نگذشته بود . دکتر می خواست هرچه سریع تر همسرم بیاید . کدام همسر؟ کدام پدر؟ توی دلم خون بود . مردها همیشه مهم ترین قسمت زندگی ت نیستند . می روند . جوری نیستند که انگار از اول نبوده اند .
مادر سعی کرد توضیح بدهد : " جدا شده ن از همسرش ، زنگ زدم پدرش تو راهه "
- مگه میشه خانوم؟پس این بچه از کجا اومده؟"
چقدر سخت است وضعیت زندگی ت را بخواهی تشریح کنی برای بقیه؟ چقدر سخت تر است که تو از زبان کسی دیگر می شنوی برای دیگران .
- " بچه ؟ خب شوهرش!آقای دکتر تروخدا یه بار دیگه معاینه کنین ! شاید اشتباه کردین !"

آن شب علی آمد و پدر نرسید که بیاید . آن شب پدر توی بیمارستانی در شهری دیگربستری بود . آن شب کالسکه نیمه تمام ماند . پرده ها نصب نشدند . وسایلش را یکی با یک حال عجیب و غریبی جمع کرده بود توی انباری . آن شب برف می آمد . زمستان بود . من با آن شکم بزرگ توی خودم جلوی شومینه جمع شده بودم . آن شب من و مادر و مینو تنها بودیم. مثل همان سال هایی که پدر می بردمان شمال و خودش بر می گشت . توی هال ردیف خوابیدیم . مادر و مینو صدای هق هق شان را کنترل می کردند تا به گوش من نرسد . آن شب توی شکم من بچه ای مُرده بود. بچه ای بود که نفس نمی کشید . تکان نمی خورد و من تا خود صبح فکر کردم قهر کرده . آن شب من مادر سخت گیری شدم که هیچ وقت با بچه ش آشتی نکرد . آن شب خیلی دیر گذشت .

9/26/2010

آه
چه سود دارد زیر سایه ای لم بدهی
به نفست آجر ببندی
کورکورانه آواز بخوانی
و شاید دست چپت را از اوج خستگی به سیگار بچسبانی ....

9/24/2010

کدام طرف ایستاده ای؟
زیر پایم را به انتهای خطی دوخته اند
که نیایم ؟ می آیم!
از ریز و درشت توی خانه راه می روند.کلافه م.سینی چای را برای بار دهم میگیرم جلویشان.دلم می خواهد پایم گیر کند به فرش و همه چای ها مستقیم خالی شود توی دامن کوتاهِ زشت دخترخاله م.اما پایم گیر که نمی کند هیچ ، مجبور می شوم گوشه ی لبهایم را بیشتر بکشم به سمت بالا. توی اتاق جلوی آینه نگاه می کنم به شلوار گُل گُلیِ رنگ و رو رفته م.نگاه می کنم به رنگ لاک پریده روی ناخن هایم.نگاه می کنم به چروک زیر چشم هایم.به چشم های بی حالتم.به حالت ایستاده کج و معوجم
خاله دست می کشد روی موهای بی حالت و صافم و می گوید : " پیر میشی،نکن این کارو با خودت، خونه میای دقت نکردی کی چه جوری نگات می کنه؟"
دلم می گیرد.دلم از مادر گرفته.دلم از این بنگاه شوهریابیِ سیار گرفته!دلم از همه چیزِ این فامیل گرفته.دلم از این وضعیت ، از این تنهایی گرفته


من که کورم ...تو از آسمان بینِ ما سخن بگو

شام می خورند.بچه هایشان دانه های برنج را پخش می کنند توی هوا و مادرهاشان از شیرین کاری بچه ها ذوق زده می شوند و می خندند.زن هاشان دائم می خندند.گاهی تعجب می کنم پیوندی خونی بین ما برقرار است . زن ها قهقهه می زنند.من چرا بی صدا می خندم؟کسی آن طرف تر چرت می زند.کسی آن طرف تر دوست دارد با موبایلش ور برود و دائم عکس بگیرد.کسی آن طرف تر توی خودش است.کسی آن طرف تر آب می خواهد.کسی سیگار می کشد.کسی چای می خورد.کسی بلند بلند حرف می زند.حس می کنم سرم از این همه رفت و آمد گیج می خورد.مادر از پله ها افتاده و آن گوشه نشسته است.نگاهش با شرمندگی پاهای کوچک مرا دنبال می کند.نگاهش با شرمندگی شلوار گُلدارِ رنگ و رفته ی مرا دنبال می کند.سعی می کنم توی چشم هاش نگاه نکنم.مینو آن طرف تر خمیازه می کشد.همه چیز پخش و پلاست.دلم می خواهد یکی آن طرف تر ، بچه ش را خفه کند.دلم می خواهد یکی خفه ش کند.دلم می خواهد یکی خفه ش...دلم می خواهد خفه ش....


بگو به هوای نرودا : هوا را از من بگیر ، خنده ات را نه!


پیش تر ها فکر کرده بودم اگر آدم ها زود به زود هم را ببینند می توانند بیشتر بفهمند ، این روزها می دانم تاب دیدن کسی را ندارم. این روزها من توی خودم هم نیستم!


نمی آیی؟
بی عطر تو نگاهم گم می شود

پ.ن: برگ های رنگارنگ پاییزی می آیند ، برای من نماد مرگ هستند، سوهان روح من ، موجوداتی مُرده که حق حیات به بهایی اندک از آنها گرفته شده