10/11/2012

زین پس همه‌ی عمر بی‌راهه می‌رود ....

10/07/2012

محدود شده‌ی هر چیز خوب است .
من در آرامشِ پس از طوفان به‌سَر می‌بَرَم و تن‌ها مسئله‌ی استرس‌مند این روزهایم کودک مشکوک به سندروم داونی‌ست که در شکم خورشید دست‌وپا می‌زند  و فکر می‌کنم در این یک سالِ اخیر بهترین و درست‌ترین تصمیم‌های زندگی‌م را گرفته‌ام.

10/02/2012

یه‌روزی اگه بیام تو این وبلاگ بنویسم : من حالم خوبه . و حالِ همه‌ی پست‌های بعد از این. همون روز خودمو می‌کُشم ؛ که در حینِ خوشبختی مُرده باشم.
دلم می‌خواست از درد عشق بود که این‌طور بی‌قرارم ، که انقدر خسته‌م. اما حتی دیگه " غمِ بی‌عشقی " هم طاقتم نبرده ، انگار یه بچه تو شکمم مُرده باشه . دردم این‌جوردردیه.انگار یه بچه تو شکمم تکون نمی‌خوره ، اما سنگینی‌شو حس می‌کنم.بوی مُردن‌ش رو می‌شنفم.امروز بالاخره بعد این همه سال زندگی ، غرورم رو فروختم به زندگی‌م . از رو دست‌های آدما بفهمین چقدر پیر شدن.از رو چروک دست‌ها.

9/30/2012

الان دیگه توام بیای تو آینه نگام کنی ؛ نه از چشمام می‌شناسی‌م ، نه از چالِ لپم وقتی می‌خندم.

9/28/2012

من همونم که یه‌روز می‌خواستم دریا بشم
می‌خواستم بزرگ‌ترین دریایِ دنیا بشم
......

9/20/2012

آدما وقتی بفهمن یه کارِشون تو رو خوشحال می‌کنه ، اونو ازت دریغ می‌کنن . مثل یه لبخند ، مثل یه جمله ، حتی یه لایک .