4/30/2012

از هر زنی که دلت میخواد تو کل دنیا ، برو بپرس ؛ یه داستان غم انگیز عشقی داره که تعریف کنه .
میدونی یه معتاد از کجا می فهمه معتاد شده؟ وقتی داره مواد مصرف می کنه خودشو تصور میکنه که معتاد شده ، اونقد که نمی تونه نکشه ، بعد به فلاکت می افته اونقد که نمیشه جمعش کرد ، بعد می میره از زور اعتیاد . اینا رو تصور می کنه و بازم دلش میخواد نعشه بشه ، اون جا که میدونه معتاد میشه و ادامه میده ، اونجا که مرگشم می بینه و بی خیال نمیشه ، اونجا که میرسه به قدرت دونستن و تصمیم میگیره ، همونجاست که می فهمه معتاد شده . این در مورد عاشق و معشوق و عشق هم عیناصدق میکنه.

4/29/2012

من یک اتفاق بودم برای تو
که خیلی پیش ترها افتاده بودم .
می دونی الان میتونم برا کدوم لحظه بمیرم؟
همون لحظه که سیگار روشن می کنم و تو خیلی آروم می گیریش ازم و من با غُرغُر یه نخ دیگه روشن می کنم و می کشم .
یکی م بود وقتی چِت می کرد شروع می کرد ظرف شستن ، هرچی ظرف  تو سینک بود می شست ، می دید کمه ، می رفت لیوانا رو از تو کابینت می کشید بیرون و شروع می کرد سابیدن ، بعدش نوبت فنجونا بود ، بعد قاشقا ، چنگالا ، بشقابا ... همینجور هرچی ظرف تو خونه بود رو می شست .تموم که می شد میومد رو مبل می نشست  ، بعد بلند می شد راه می رفت تو خونه ، آروم نداشت ، زنگ در همسایه رو میزد و بدون حرف ، سرشو مینداخت پایین و می رفت تو ، همه می شناختنش وقتی چِت می کرد می افتاد به جون ظرفای خونه همسایه ، همه ظرفا رو می شست و بر می گشت خونه ش ، رو مبل که می نشست آروم نداشت ، راه می افتاد تو کل ساختمون ، همه می شناختنش وقتی چِت می کرد .
به یه جایی می رسید که از کم اومدن ظرفا تو فکرش ظرف می شست ، انقدر می شست تا دستاش از کار می افتاد . می رفت می نشست رو مبل ، پاهاشو مینداخت رو میز ، خودشو یه کمی می کشید جلو ، لم می داد و فکر می کرد : کیه تو مغزش داره همه ی پیاده روهای شهر رو جارو می کشه؟ دیگه مُدام صدای جارو میومد ، صدای کشیده شدن جارو هِی تو سرش صدا می داد ، تا چِت کردن بعدی مُدام صدای جارو میومد .

4/28/2012

به نظرم تو از یک جایی ، حدود همان سال هشتاد و سه این ها ، باید جدی می زدی تو گوشم و می گفتی : " بمان "
وقتی رفتم
باید می آمدی و می گفتی : " طلاقت نمیدم ، زنمی ، حقمی ، برو هر جا که میخوای اما تهش کفتر جلد برمیگرده رو بوم خونه صاحابش "
 باید می زدی تو گوشم و می گفتی : " برگرد ."
 حالا ؟هردومون خسته  توی ماشین میشینیم و بیرون رو نگاه می کنیم و از هرجا رد میشیم میگیم : " اینجا رو یادته؟"
تو هنوز همونقدر عاشقی و من هنوز همونقدر فارغ .
کجایی؟کجایی تا بیایم و از دست ندهم؟
همون روز که رفتی
باید سینه خیزم که شده می افتادم دنبالت ،
تا برت نمی گردوندم
 بلند نمی شدم از جام
بعد اون روز
دیگه هیچی دست خودمون نبود .