2/13/2012

توي اتوبان تو رانندگي كني , من نگات كنم, ضعف كنم براي نگرانيت, همينجام
وبلاگمو آپ كنم.ناظريم بخونه:سرگشته ي كويت منم.

2/11/2012

یکی باید باشه که به خاطرت قدمای بزرگ برداره
که فکر کنی حاضره برات هر کاری کنه
که نفس بکشی 
بگی : همینه ، اینه
این

2/10/2012

 با من باشه میگم تو همیشه بخند تا ردیف دندونای سفید و مرتبت بریزه بیرون ومن هی تماشا کنم ، تماشا کنم .

2/08/2012

هوای دیگری اندر سَرُم نیست

2/06/2012

رادیو آوا خوب است .

2/04/2012

یک هدیه عجیب ، می تواند بهترین هدیه زندگی تو باشد؟

2/03/2012

امروز روز حمام آریا بود . صدای جیغش همه خانه را برداشته بود ، ناله می کرد رسما ، از آب فراری ، بعدش که به زور گذاشتیمش توی آب ، آرام شد یک هو ، ترسیده بود ، بغض کرد ، نشستم کف حمام و گریه کردم برایش ، خیلی مسخره ست حتما ، اما طاقت بغض کردنش را ندارم ، دست بابا را زخمی کرد ، اما من همینجور نشسته بودم و نگاه می کردم ، گذاشتمش توی حوله و با خودم آوردمش جلوی شومینه ، می لرزید ؛ عین یک بچه که ترسیده بود ، قلبش تند تند میزد ، فشار دادمش به خودم ، چه حس خوبی به من می دهد آریا ،  حس عجیب تعلق خاطر ، خیلی احمقانه ست ، اما گرمای تنش را دوست دارم ، بابا صداش زد : آریا بابا ، یه بوس بده بابایی ، مااااچ کشدار فرستاد برای بابا ، لوس شده بود باز ، همان آریای بی قرار ، عین خودم ، مامان به بابا گفت : تا میترا بیدار نشه از خواب غذا نمیخوره ، چقدر این موجود به من آرامش می بخشد . 

با وجود بیکاری این روزها ، اما روز جمعه کشدارتر می گذرد  . 

دیدار گاه به گاهی تو نبود می بایست همه چیز را تعطیل می کردم ، از دیشب تا امروز ، سی صفحه کتاب خوانده م و دو تا فیلم دیده م ،   از اینکه روزهایم بیخود نمی گذرد ، خوشحالم  .