زن دایی بابا آمد ، دست هایش را شست ، آمد نشست روی مبل آخر ، پیر شده ، آلزایمر دارد ، چشم های آبی دارد و صورت چروک ، روسری مشکی سرش می کند ، سیگارش را می پیچد ، مامان سرفه می کند ، زن دایی به روی خودش نمی آورد ، مامان پنجره را باز می کند ، موج هوای سرد می ریزد توی خانه ، موهای دستم یک هو سیخ می شوند ، زن دایی به روی خودش نمی آورد ، زیر سیگاری را می گذارم روی میز جلویش ، می نشینم مبل روبرویش ، می گوید : تو رو بوسیدم بچه؟ می گویم : بله ، می گوید : نبوسیدم ، بیا اینجا ، می روم . می بوسدم ، می نشینم سر جایم ، پُک می زند به سیگار ، یک حسرتی توی چشم های ریز آبی ش هست ، عطسه می کنم ، نگاهم میکند : تو رو بوسیدم بچه؟می گویم : بله ، می گوید : نبوسیدم ، بیا اینجا ، باز می روم تا ببوسد ، قادر است هزار بار تکرارش کند ، ترجیح می دهم گُم شوم از جلوی چشمش ، اما زشت است . بهش بر می خورد لابد ، فین و فینم راه افتاده ، مامان چشم غره می رود . صدای دو رگه ش باز می پیچد توی خانه : حسین همیشه مشکل داشت با این سیگار ، سرفه می کند ، حسین دایی باباست لابد ، مامان سیب پوست می کند ، زن دایی چشم های ریز آبی ش را می گرداند توی خانه ، می گوید : انار ندارین؟ مامان بلند می شود ، می رود توی آشپرخانه ، دعا می خوانم توی دلم که نگوید باز ..که می گوید : تو رو بوسیدم بچه؟ می گویم : نه و بلند می شوم جلویش می ایستم ، می گوید : بوسیدمت ، من خوب یادم می مونه بچه ، ردیف دندان های سفیدش با دو دندان طلایی نیش می ریزد بیرون ، می نشینم باز سر جایم . مامان با یک ظرف انار می آید ، انارها یک جوری ند ، انگار مدت هاست مانده ند توی یخچال ، می گذاردشان روی میز جلوی زن دایی ، زن دایی دستش را می مالد به روی زانو ، انار را بر می دارد ، صدای دو رگه باز می پیچد : ظرف بیار دون کنم نرگس ، مامان باز بلند می شود نوبت من است لابد ، حرف نمی زند اما ، سرش پایین است ، نگاهم می دود روی رگ های آبی و برجسته دستش ، کبریت می زند و باز سیگارش را روشن می کند ، دو پُک می زند و می گذارد سر جایش، فینم را می کشم بالا، مامان می آید ، با حوصله ، دست های لاغر و پیرش مشغول می شوند ، نگاهم می دود روی دست ها ، روی رگ ها ،چقدر رگ دست می تواند مرا به هیجان برساند ، کارش که تمام می شود دستش را می مالد باز روی زانو ، سیگارش را روشن می کند ، پُک می زند ، می گوید : شب آخر برای حسین همینجوری انار دون کردم ، کی میگه من یادم نمیاد بچه؟کی میگه؟و اشک هاش همین جور می چکد روی زانو .
2/02/2012
2/01/2012
یک - باید خدا بیامرزی بفرستم برای پدر دوستی که آوانس را به من معرفی کرد . آوانس؟س.ا.ق.ی است . توی وزرا جلوی کلانتری قرار می گذارد . ع.رق.ش هنگُ وری صبحی ندارد . لازم نیست ثلاثه بروی بالا برای صبح ، اصلا یک وضع خوبی . شبش هم که دیگر نگو و نپرس. خلاصه که من هِی دارم خدا پدرت را بیامرزد فلانی وِل می دهم توی هوا
دو - بانک می تواند مرا رسما به غُرغُر بیاندازد ، اما از وقتی که نیلوفر کمک کرده و من روی گوشی م فیس بوک و توییتر و هزار کوفت و زهرماری دیگر دارم آن قدری
حوصله م سر نمی رود.
سه - آریا امروز عین آدم آهنی ها حرف می زند . به نظرم از تلویزیون یاد گرفته ، شبیه آدم آهنی ها صدا می زند : میترا ، میترا ، میترا ، میترا . بعد که من می خندم ادای خنده م را در می آورد . مامان با تلفن که حرف می زند آن قدری حسود می شود که من فکر می کنم موجودی حسود تر از من وجود دارد پس!
چهار - جدیدا آپ کردن وبلاگ شده کار هرروزه ، و اگر ننویسم انگار چیزی گم کرده م .
پ.ن : یاد گرفته ام اگر کیبورد فارسی باشد ، شیفت را با آر بگیرم می نویسد به فارسی : ریال ، رسما ذوقش را کرده م . در حدی که بالا ، پایین پریدم برایش .
1/31/2012
صبح با صدای زنگ تلفن بیدار شدم . ساعت چهار و نیم صبح خوابم برده بود و ساعت هشت صبح موبایلم زنگ خورد . مینو بود . نگران پرسید : تو کجایی؟تهرانی؟خواب آلود گفتم : نه ، خوابم . مستاصل گفت : مامان حالش بده ، برو ببین چشه ، به زور تونسته به من زنگ بزنه ، فکر کرده تو خونه نیستی . یک هو پریدم . پایم محکم خورد به لبه ی تخت . دویدم توی هال . یادم افتاد آخرین بار قهر بودم . رفتم توی اتاقش . سرش زیر پتو بود و می لرزید . گفتم : مامان ! هیچ نگفت . گفتم چه کنم ؟ و آشتی کردیم و ادامه ی ماجرا .
قهر من و مامان طبق معمول سر موضوعات به قول مینو چیپ و دوزاری بود ، اما برای من مهم .
فین و فینم راه افتاده . دیشب برف باریده و الان هم ریز ریز می بارد .
آریا تند تند تخمه می شکند . انگار می داند مامان مریض شده و کمتر از دیروز جیغ و داد می کند و حرف می زند .
رفتم کنار قفسش : مامان مریض شده
سرش را کج کرد و نگاه کرد فقط . غصه ش شد؟
تو؟خوابی الان یحتمل . بنا را که بگذاریم بر خوابیدن تو ، می شود تصورت کنیم که جمع شدی توی خودت . من اگر بودم آنقدر جمع می شدی که نزدیک بود بیافتی از روی تخت . که به من جای بیشتری بدهی . که من آنقدر وول می خوردم توی خواب که صبح وقتی بیدار شدم تو را ببینم که یا چشم هایت باز است . یا در حال نوازش منی یا چشم هایت بسته ست و خودت را زدی به خواب. آن دو شبی که من بودم ، تو هیچ نخوابیدی ، صبح چشم هایت داد می زدند . اما بداخلاق هم نشدی مثل من وقتی که کم می خوابم. یا وقتی که بد می خوابم .
دلم درد می کند و حس می کنم لازم است بخوابم.فکر پیچاندن کلاس زبان مثل خوره از الان افتاده به جانم .
انتظارم برای حرف زدن با تو کِش می آید . هِی کش می آید . من همه ی آن روزهایی که تو را نداشتم چه می کردم؟
1/30/2012
این خیلی مهمه که یکی تو زندگیت باشه که همه چیز رو بدونه ، همه جا رو بشناسه و بتونه چشم بسته تو رو ببره همه جا ، ببره بهشت حتی !
این خیلی مهمه که یکی تو زندگیت باشه که وقتی تو داری رانندگی می کنی ، بهت بگه از کجا باید بری ، کجا از کجا راحت تره ، کجا از کجا بهتره ، بدونه مسیر کوتاه و بلند چه فرقی با هم داره ، حواسش باشه ، همیشه حواسش باشه و باهوش باشه !
این خیلی مهمه که حتی وقتی خودش پشت فرمون ماشین نشسته ، بازم مسیرها رو بشناسه ، هیچ چیز رو با هیچ چیز قاتی نکنه و بتونه همه چیز رو درست و به موقع تشخیص بده !
خیلی کوچیکن اینا؟
شرط می بندم خیلیاتون هیچ وقت نداشتین این مورد رو !
این خیلی مهمه !
و من این " مهم " ها رو دارم .
1/29/2012
تقریبا می شود گفت بیکارم ، ازهیچ چیز بیکاری م استفاده ی درست نمی کنم ، تنها استفاده ی درست این روزها شاید دیدار گاه به گاه توست یا با چند تایی دوست بیرون رفتن .
امروز رفتم توی سایت دانشگاهمان ، شماره دانشجویی م را زدم ، توی سایت کانون وکلا زده بود اگر معدل ت فلان قدر باشد ، می دانستم معدلم چند است ، اما ویر دیدن صفحه م توی مانیتور ، حس دانشجو بودن ، حس درس خواندن ، یک هو همه شان با هم هجوم آوردند توی دلم و مغزم طبق معمول فرمان برد از دل و من بعد از یک دقیقه توی سایت دانشگاهم بودم .
معدل همان بود که می دانستم . چرخ زدم ، نمره هایم را بالا پایین کردم ، فکر کردم فلان روز لابد می شد بیشتر درس خواند ، یا فلان روزش لابد می شد درس نخواند . لبخندم همین جور کش می آمد توی صورتم . صفحه را بستم و فیس بوک آمد بالا .
توی این مدت سراغ ندارم روزهایم تندتر از این که دارد می گذرد ، گذشته باشد . می گویند مثل برق و باد می گذرد ، انگار برق و باد نشسته اند توی یک ارابه و یک طناب بسته ند به روزهای من و همینجور می کشندش پشت خودشان .شب ها فقط کمی سنگین ترند .همین
آریا پَر کنی ش را ترک نکرده و تمام مدت ادایم را در می آورد که هی پشت هم می گویم : نَکُن .
اتفاق خوب این روزها شاید همین آریا باشد بعد از تو .
و حرف خوب همان وقتی ست که با حوصله برایم می گویی کدام فیلم را ببینم ، حس خوب شاید همین است که بعد ازحدود چهار سال برگشته م به دیدن فیلم .
و حال خوب همان وقتی ست که لب هایت بی قرارند ، مُدام بی قرارند ، مُدام بی قرارند.
1/16/2012
ساعت نه و سی و شش دقیقه صبح است . با سر و صدای آریا بیدار شدم که امروز یاد گرفته و صدای سگ از خودش در می آورد . آریا؟ طوطی است . یک طوطی سخن گو که می تواند شصت کلمه بگوید . به شکل های مختلف آواز بخواند و صدای چند جور حیوان را تقلید کند . ناز کند . احوالپرسی کند . دست بدهد . خودش را لوس کند حسابی . هیچ طوطی در هیچ جای جهان اندازه ی آریا لوس نیست . دو روز است رسما خانه نشینم کرده ، بس که هی غر می زند و می خواهد ناز و نوازشش کنم . تا از اتاق پایم را می گذارم بیرون جیغ ش در می آید . دیروز رفتم سر کار و دنبال زندگی ، .وقتی برگشتم نیم ساعت اول را قهر بود و ک.و.ن.ش را کرده بود به من . همه را توی خانه معتاد خودش کرده ، هرکس می رسد اول می آید اتاق من ، هرکس بیدار می شود ، صورت شسته و نشسته توی اتاق من است . رسما پرایوسی اتاقم را هم از من گرفته است این بچه . اما کاریش نمی شود کرد بس که دوست داشتنی ست و هرچیزی که خوب باشد، سخت هم هست .
اعتماد به نفس به گ.ا رفته ی این سه سال کم کم دارد بر می گردد . زنانگی . لوندی ، حس اینکه این روزها زیباتر از همیشه م و می توانم رها و آزاد برای زندگی م و هزار کار کرده و نکرده برنامه ریزی کنم . کلاس تنبور لابد یکی از کارهایی بود که همیشه می خواستم و نمی شد . چند جلسه ای رفتم ، بنا به دلایلی تعطیل شد و باز شروع می شود ،در دو هفته گذشته یک بار سینما رفته ام و ده تا فیلم توی خانه دیده ام . (دست دوست جان درد نکند ) ، چهار تا کتاب نخوانده دارم ، کلاس زبانم دو ماه دیگر تمام می شود . ( آریا پشت هم می گوید : بیا ، بیا ، بیا )، می خواهم آماده شوم برای آزمون کانون وکلا ، ایده رفتن از ایران فعلا منتفی ست و خیلی جدی منتظر می نشینم ببینم سر عشق تازه وشیرینم چه می آید . همه چیز به طرز باور نکردنی به سرعت پیش می رود و من روزهای عجیبی را با حس های تازه و عجیب تر تجربه می کنم .
برم این بچه خودشو کُشت :)
12/13/2011
Subscribe to:
Posts (Atom)