1/30/2012

این خیلی مهمه که یکی تو زندگیت باشه که همه چیز رو بدونه ، همه جا رو بشناسه و بتونه چشم بسته تو رو ببره همه جا ، ببره بهشت حتی !
این خیلی مهمه که یکی تو زندگیت باشه که وقتی تو داری رانندگی می کنی ، بهت بگه از کجا باید بری ، کجا از کجا راحت تره ، کجا از کجا بهتره ، بدونه مسیر کوتاه و بلند چه فرقی با هم داره ، حواسش باشه ، همیشه حواسش باشه و باهوش باشه !
این خیلی مهمه که حتی وقتی خودش پشت فرمون ماشین نشسته ، بازم مسیرها رو بشناسه ، هیچ چیز رو با هیچ چیز قاتی نکنه و بتونه همه چیز رو درست و به موقع تشخیص بده !
خیلی کوچیکن اینا؟
شرط می بندم خیلیاتون هیچ وقت نداشتین این مورد رو !
این خیلی مهمه !
و من این  " مهم " ها رو دارم .

1/29/2012

تقریبا می شود گفت بیکارم ،  ازهیچ چیز بیکاری م استفاده ی درست نمی کنم ، تنها استفاده ی درست این روزها شاید دیدار گاه به گاه توست یا با چند تایی دوست بیرون رفتن .
امروز رفتم توی سایت دانشگاهمان ، شماره دانشجویی م را زدم ، توی سایت کانون وکلا زده بود اگر معدل ت فلان قدر باشد ، می دانستم معدلم چند است ، اما ویر دیدن صفحه م توی مانیتور ، حس دانشجو بودن ، حس درس خواندن ، یک هو همه شان با هم هجوم آوردند توی دلم و مغزم طبق معمول فرمان برد از دل و من بعد از یک دقیقه توی سایت دانشگاهم بودم .
معدل همان بود که می دانستم . چرخ زدم ، نمره هایم را بالا پایین کردم ، فکر کردم فلان روز لابد می شد بیشتر درس خواند ، یا فلان روزش لابد می شد درس نخواند .  لبخندم همین جور کش می آمد توی صورتم . صفحه را بستم و فیس بوک آمد بالا .
توی این مدت سراغ ندارم روزهایم تندتر از این که دارد می گذرد ، گذشته باشد .  می گویند مثل برق و باد می گذرد ، انگار برق و باد نشسته اند توی یک ارابه و یک طناب بسته ند به روزهای من و همینجور می کشندش پشت خودشان .شب ها فقط کمی سنگین ترند .همین
آریا پَر کنی ش را ترک نکرده و تمام مدت ادایم را در می آورد که هی پشت هم می گویم : نَکُن . 
اتفاق خوب این روزها شاید همین آریا باشد بعد از تو .
و حرف خوب همان وقتی ست که با حوصله برایم می گویی کدام فیلم را ببینم ،  حس خوب شاید همین است که بعد ازحدود چهار سال برگشته م به دیدن فیلم .
و حال خوب همان وقتی ست که لب هایت بی قرارند ، مُدام بی قرارند ، مُدام بی قرارند.   

1/16/2012

ساعت نه و سی و شش دقیقه صبح است . با سر و صدای آریا بیدار شدم که امروز یاد گرفته و صدای سگ از خودش در می آورد . آریا؟ طوطی است . یک طوطی سخن گو که  می تواند شصت کلمه بگوید . به شکل های مختلف آواز بخواند و صدای چند جور حیوان را تقلید کند . ناز کند . احوالپرسی کند . دست بدهد .  خودش را لوس کند حسابی . هیچ طوطی در هیچ جای جهان اندازه ی آریا لوس نیست . دو روز است رسما خانه نشینم کرده ، بس که هی غر می زند و می خواهد ناز و نوازشش کنم . تا از اتاق پایم را می گذارم بیرون جیغ ش در می آید . دیروز رفتم سر کار و  دنبال زندگی  ، .وقتی برگشتم نیم ساعت اول را قهر بود و ک.و.ن.ش را کرده بود به من . همه را توی خانه معتاد خودش کرده ، هرکس می رسد اول می آید اتاق من ، هرکس بیدار می شود ، صورت شسته و نشسته توی اتاق من است . رسما پرایوسی اتاقم را هم از من گرفته است این بچه . اما کاریش نمی شود کرد بس که دوست داشتنی ست  و هرچیزی که خوب باشد، سخت هم هست . 
اعتماد به نفس به گ.ا رفته ی این سه سال کم کم دارد بر می گردد . زنانگی . لوندی ، حس اینکه این روزها زیباتر از همیشه م  و می توانم رها و آزاد برای زندگی م و هزار کار کرده و نکرده برنامه ریزی کنم . کلاس تنبور لابد یکی از کارهایی بود که همیشه می خواستم و نمی شد . چند جلسه ای رفتم ، بنا به دلایلی تعطیل شد و باز شروع می شود ،در دو هفته گذشته یک بار سینما رفته ام و ده تا فیلم توی خانه دیده ام . (دست دوست جان درد نکند ) ، چهار تا کتاب نخوانده دارم ، کلاس زبانم دو ماه دیگر تمام می شود . ( آریا پشت هم می گوید : بیا ، بیا ، بیا )، می خواهم آماده شوم برای آزمون کانون وکلا ، ایده رفتن از ایران فعلا منتفی ست  و خیلی جدی منتظر می نشینم ببینم سر عشق تازه وشیرینم چه می آید . همه چیز به طرز باور نکردنی به سرعت پیش می رود  و من روزهای عجیبی را با حس های تازه و عجیب تر تجربه می کنم .
برم این بچه خودشو کُشت :)

12/13/2011

تعطیل
:)

11/25/2011

آدم هایی که اختیار هیچ چبزشان دست خودشان نیست


عرق رو باس با شیشه سر کشید

11/22/2011

یه جایی باید تمومش کنی نه؟
من خیلی خسته م
کف آل استارم پاره شد
درستش نمی کنم
اونم خسته ست
یه سری چیز میز  هست که باس پیچید تو یه نایلون مشکی و گذاشت یه گوشه
یه سریا هی بهش سر میزنن
یه سریا یادشون میره یه وقتایی یادش می کنن
من قوی تر از این حرفام
میذارم جلو در
یا گربه باهاش بازی می کنه
یا می برنش
یه وقتایی از قدرت خودم تعجب می کنم
میگم چطور میتونی انقدر سنگدل باشی میترا؟
بس که هی همه چی رو گذاشتی جلو در و رد شدی
یه وقتایی یاد دانشگاه شهر مجلسی اصفهان می افتم که در موردش اونقد بد می گفتن و بعدش شد نرکده
 بس که هر بار تو دستشویی هاش یه جنین دیدن
من خیلی وقتا اون گذاشتم جلو در و رد شدم
نمیدونم هیچی
فقط میدونم خسته م
خیلی خسته
تو در میان جانی و جان خبر ندارد