تقریبا می شود گفت بیکارم ، ازهیچ چیز بیکاری م استفاده ی درست نمی کنم ، تنها استفاده ی درست این روزها شاید دیدار گاه به گاه توست یا با چند تایی دوست بیرون رفتن .
امروز رفتم توی سایت دانشگاهمان ، شماره دانشجویی م را زدم ، توی سایت کانون وکلا زده بود اگر معدل ت فلان قدر باشد ، می دانستم معدلم چند است ، اما ویر دیدن صفحه م توی مانیتور ، حس دانشجو بودن ، حس درس خواندن ، یک هو همه شان با هم هجوم آوردند توی دلم و مغزم طبق معمول فرمان برد از دل و من بعد از یک دقیقه توی سایت دانشگاهم بودم .
معدل همان بود که می دانستم . چرخ زدم ، نمره هایم را بالا پایین کردم ، فکر کردم فلان روز لابد می شد بیشتر درس خواند ، یا فلان روزش لابد می شد درس نخواند . لبخندم همین جور کش می آمد توی صورتم . صفحه را بستم و فیس بوک آمد بالا .
توی این مدت سراغ ندارم روزهایم تندتر از این که دارد می گذرد ، گذشته باشد . می گویند مثل برق و باد می گذرد ، انگار برق و باد نشسته اند توی یک ارابه و یک طناب بسته ند به روزهای من و همینجور می کشندش پشت خودشان .شب ها فقط کمی سنگین ترند .همین
آریا پَر کنی ش را ترک نکرده و تمام مدت ادایم را در می آورد که هی پشت هم می گویم : نَکُن .
اتفاق خوب این روزها شاید همین آریا باشد بعد از تو .
و حرف خوب همان وقتی ست که با حوصله برایم می گویی کدام فیلم را ببینم ، حس خوب شاید همین است که بعد ازحدود چهار سال برگشته م به دیدن فیلم .
و حال خوب همان وقتی ست که لب هایت بی قرارند ، مُدام بی قرارند ، مُدام بی قرارند.