تو در میان جانی و جان خبر ندارد
11/22/2011
11/21/2011
11/18/2011
11/09/2011
دراز می کشم روی تخت .
- خب بعدش چی شد؟
چشم هایم را می بندم. مایع داغ را حس می کنم روی پوستم . خودم را جمع می کنم .
صدای زنی از آن طرف می آید : هیچی دیگه بعدش عموش زنگ زد ، وکیلم گفته بود جواب ندم
خش خش کاغذ : پوستم کشیده می شود . صورتم می رود توی هم.
زن باز می گوید : مهتاب جون الان ابروهام بد شده؟نیلی بیشعور دیدی چی گقت؟
- نه والا چرا بد؟چشم ندارن ببینن ، فک کردن یه سالن بهمون دادن خدا تومنم میگیرن ، پول خون باباشونه انگار ، بعد هنر کردن
زن از آن طرف می گوید : یه مدت گذشت نمون اینجا ، اصن معلومه چی کاره ن ، انگار با چیزی ور می رود ادامه می دهد : ولی یکی از ابروهام رو حس خوب بهش ندارم
پاهایم جمع می شود . این یکی سنگین تر بود .
- انقد وول نخور دختر ، بار اولته مگه؟
اشک چشمم راه افتاده از درد
- نگاش کن ، داره گریه می کنه، شب زفاف چیکار می کنی پس؟
زن از آن طرف بلند می خندد . دلم می خواهد بلند شوم محکم بکوبم توی دهنش
- ولی راحت شدیا ، حالا با این هفتاد ملیون چیکار میخوای بکنی؟
درد دارد . چرا نمی فهمد زنیکه؟
زن از آن طرف می گوید : هیچی اول از همه لبامو پروتز می کنم و بلند می خندد . ادامه می دهد : احمد عاشق لب پروتز شده ست
این یکی بالای سر من بلند تر می خندد . یک حالت هیستریکی توی رفتار و خنده هایش است .
باز هم مایع داغ .
- من میگم یه ماشین بخر ، اومدیمو احمدم
آن یکی میپرد توی حرفش : نه بابا ، احمد بدجور گرفتارمه ، فقط اگه اون سلیطه بذاره کارمو بکنم
پاهایم جمع می شود .تف به ذاتت زن . این دفعه بیشتر درد داشت چرا؟
- ای وای ، مشتری مثل تو نداشته م . باید دو برابر ازت بگیرم . چرا انقدر لوس و نازک نارنجی آخه؟
سعی می کنم با ابروهای تو هم لبخند بزنم
زن آن طرفی می گوید : مهتاب جون چیکارش داری خب؟جوونه ، الان باید ناز کنه، دوست پسر داری؟
زیر لب می گویم : تف به ذاتت
می شنود : تف به ذاتش
زن بالای سر من می خندد : اوه اوه چه دل پری م داره
آن طرفی می گوید : قیافش یادم نیست ، کارت تموم شد بیا یه دیقه چرخ بزن ببینمت ، شاید تونستم کاری برات بکنم
می شد دنیا را خراب کرد برای یک دقیقه روی سرشان
دستش را کنار زدم
با حالت چسبناک در کمال آرامش شلوارم را پوشیدم
- وا چرا بلند شدی؟
- دیر شده باید برم
هوا که خورد توی صورتم خندیدم
بلند بلند خندیدم
هر روز آفتاب بیشتری می تابد بر من .
11/08/2011
10/07/2011
امیرعلی و نیلوفر آمدند دیروز . دوست داشتم امیرعلی را بغل کنم و گریه کنم . شاید از نیلوفر خجالت کشیدم . پرسید حالت خوبه کلن؟دلم میخواست عر بزنم بگویم نه . گفتم بد نیستم . درد نبودنت سنگین است . نمی شود بی صدا تحمل کرد . تو باید می بودی دیشب . بین دوست هایت . باید دستانم را می گرفتی . تو باید سرت را می گرفتی بالا و می گفتی زنم مرده . تا به کی شب ها با گریه بخوابم و صبح ها با گریه بیدار شوم؟این کلیشه نیست . این عین زندگی من است . می ترسم یادم برود راه رفتنت را . مدل خندیدنت.نگاه کردنت را . می ترسم فراموش کنم چطور لنگ میزدیم از جلوی در مترو؟یادم رفته مسیر گلشهر را . یادم رفته از پشت رستاخیز چطور دور می زدم و می پیچدم تو کوچه تان؟
چطور می توانی با یک مشت خاطره زندگی نکنی؟شاید چون آنجا اتوبان کرج تهران نیست . شاید چون همت ندارید . چون فری کثیف و باغ فردوس و سینما آزادی نیست . شاید چون از اول ولیعصر تا خود چهار راهی وجود ندارد . راسته ی انقلاب نیست تا چهار راه.تاتر شهری نیست . پارک لاله و موزه و بازارچه ندارید . سوپر استار نیست . شاید چون چراغ چشمک زن پایین پارک خانه ی لیلا اینا سر ملاصدرا دیگر برایت چشمک نمی زند . کجاها هست که نرفتیم؟که نیستی تو؟حتمن خاطره می سازی برای خودت . من چرا نمی توانم بچه م؟چرا نمی توانم؟چرا هرکس را می بینم دنبال تو می گردم؟تو نیستی و این آنقدر تلخ است که دهانم را هم تلخ کرده . طعم گس نبودنت می آید روی زبانم . توی دهانم می چرخد . و قاطی اشک های شورم می شود .
تمام بدنم درد گرفته از نبودنت .
دلت تنگ می شود هیچ؟
Subscribe to:
Posts (Atom)