7/07/2010

ساعت چهار صبح است.خوابم نمی برد.شاید خیلی های دیگر توی این شب تاریک خوابشان نمی برد.شب تاریک است و من مادرزاد شب کورم.چراغها همه روشن اند.باید خوشحال باشم.همه چیزِ زندگی ام برگشته به حالت طبیعی.یک چیزی آن ته ها تکان می خورد.یک چیزی به نامِ نمی دانم چه؟تکان می خورد.گاهی خنج می کشد.گاهی پیش می رود.گاهی ایست می دهد.تپش قلبم منظم است.گاهی می رود روی دورِ تند.گاهی انگار نمی تپد.گاهی به زور حس اش می کنم.جلوی پنجره سیگار می کشم و دودش را با خیال راحت فوت می کنم بیرون.فوت می کنم بیرون.فوت می کنم توی شب.فوت می کنم توی شبِ تاریک.فوت می کنم به چراغ های روشن و تاریک خانه ها.فوت می کنم توی هوا.فوت می کنم و می دانم راحت پک می زنم به سیگار.بدون دغدغه.بدون ترس.بدون عذاب از درمان و بیماری.تاریکی در من ریشه داشته.از کودکی.زمانی که پسر خاله ها وقتی هوا تاریک می شد تنهایم می گذاشتند توی باغ و تند تند می دویدند سمت خانه و من کورمال کورمال چنگ می زدم توی هوا .قدم هایم را تند تر می کردم و می ترسیدم از تنها ماندن توی آن باغِ بزرگ با آن همه درخت های بلند .مینو همیشه دیر به دادم می رسید.تا برسد نزدیکِ من ، نصف بیشتر راه را رفته بودم.تنها.با دستهایم توی هوا شهر زیر پایم است و دود را فوت می کنم به شهر.ککم نمی گزد که هوا را آلوده می کنم.بوی تابستان را دوست ندارم.بوی الکل را دوست ندارم.بوی کلینیک های خصوصی.بوی مطب.بوی بهار را دوست ندارم.بوی اسفند را دوست ندارم.دلم میخواهد ریه هایم حجم زیادی ازدود را در خود جا دهند.آنقدر زیاد که سالها بس باشد همین یک نخ سیگار برایم.چراغ خانه ی همسایه ی روبرو خاموش است.نسیم نزدیک به کوه پرده را تکان می دهد و من نگاه می کنم به چشمک زدن های چراغ سبز توی زمین خالیِ روبرو.نسیم پرده را تکان می دهد.وسط سرم خالی شده است.شقیقه هایم خالی شده است.دلتنگ نیستم برای چیزی.باید خوشحال باشم.باید فریاد بزنم خوشحالیم را.همه چیز معمولی می گذرد.آن قدر اتفاق نیافتاده این چند روز که یادم رفته کجا ها بوده ام و چه کارها کرده ام.چند روز پیش می نالیدم از زندگیِ سراسر اتفاقم.حالا اما می نالم از زندگی این چند روزه ی بی اتفاقم.آن قدر خنده دار است این خواسته ها که گاهی شرمم می شود حتی از فکر کردن بهشان.جلوی پنجره ایستاده ام و فوت می کنم به همه ی شهرگاهی به هیچ چیز فکر نمی کنم.گاهی اما همه چیز با هم می آیند توی مغزم.وقتی سرطانِ خاطره به جانِ مُخ بیافتد چه باید کرد؟هیچ!این سرطان مثل مرگ طبیعی نیست که بیاید و یکهو راحت کند تورا.ذره دره جانت را می گیرد.و از مرگ مطلق دریغ می کندهمه مان تنهاییم.تهِ تهش هر اتفاقی که بیافتد تنهاییم.با هر که باشیم تهش تنهاییم.اولِ اولش تنها بودیم.آخرش تنهاییم.و خیلی شانس می خواهد که زندگی به تو بفهماند آن وسط ها هم چیزی و کسی نیست که چنگ بزنی بهش.تو تنهایی.و این تنهایی بزرگ ت کرده.چه زود بزرگ شدی دخترجان.چه زودکامِ آخر همیشه برایِ من بدون لذت بوده.همیشه ترسیده ام تمام شود.من همیشه فوبیایِ تمام شدن داشته ام.و تهِ هیچ چیزی به من لذت نمی دهدکامِ آخر را فوت می کنم توی صورتم،توی آینه : چه زود بزرگ شدی دختر جان! چه زود

جوراب ها

راه رفتن را با چشمان بسته امتحان می کنی ! می دانی که سخت است اما پا فشاری می کنی. دور میزی که همه فکر می کنند دوستان تواند عینک دودی به چشم میزنی و ادای روشن دلان را در می آوری! میدانی که در دلت ابر های همه عالم می گریند اما بر ادامه ی این کار مسخره پافشاری می کنی و آنوقت است که زمان را طبقه بندی می کنی! به یاد هر دوره ای از زندگی ات که می افتی سر تکان می دهی تا دوره ی دیگر بیاید و فکر می کنی : مگر چند دهه زندگی کرده ای که این همه اتفاق گُه یک جا افتاده است؟ از کلیشه ای بودن فرار می کنی در حالی که خودت .. فکرت .. حرفت .. رفتارت عین کلیشه است . از صرف فعل بد می گویی در حالی که برای نوشتن خودت هم افعال را صرف می کنی ! فکرمی کنی هرکس که با تو ارتباط دارد سرت را شیره می مالد ! سر را که تکان دهی افکارت تغییر نخواهند کرد!از افعال معکوس خوشت می آید! ادامه می دهی ! و همچنان می خواهی با سماجت به بقیه بقبولانی که روشن دلی.وقت هایی در زندگی ات هست که می خواهی ازدست خودت هم فرار کنی! وقتی هیچ کس را نداری می فهمی باید با خودت باشی! هر چه که بشود توهستی! پس خودت را برای خودت حفظ می کنی.دستانت را در جیب ات فشار میدهی و فکر میکنی هر اتفاقی که افتاد محال ممکن است از جیب ات در آوری شان ! روی جدول کنار خیابان را می روی ، سکندری اول را که می خوری لبخند روی صورتت پهن می شود! سرت را بالا تر می گیری ، عدم تعادل ، سکندری بعدی ، نیستی ، نفس تازه می کنی! نوک انگشتان ات سرد و کرخ است! فکر می کنی زمستان زود تمام شد یا پاییز زود آمد؟ خوشحال می شوی هر چه که هست بهار نیست در بهار بیماری عود می کند ، فکر می کنی کدام فصل بهتر است؟ تازه می فهمی از پاییز هم دل خوش نداری! هی تکرار می کنی دل خوش سیری چند؟؟ تا پارک شهر ادامه می دهی! وارد پارک که می شوی قبل از هر چیز بچه ها نظرت را جلب می کنند ! یاد جوراب ها می افتی! جوراب های بچه گانه ! یاد پولیور دست باف می افتی.دست بافِ کودکانه! می خندی و به خودت می گویی: خوبت شد دختر جان! خوبت شد!اولین موردی که در زندگی توانستم با آن کنار بیایم نبود تو بود! بارها این بودو نبودت را با هم ترکیب کردم ، سنجیدم و دیدم بهتر نبودی تا ببینی! بعد به خودم گفتم من خودم را فریب می دهم برای نبودن تو؟! تا با حادثه ی مرگ تو کنار بیایم؟ در حالی که حادثه ی مرگ تو تمام زندگی ام را تغییر داد و دیدم بدتر که نیستی تا ببینی.سعی می کنم حرف هایم را بالا بیاورم. حرف ها که بالا می آیند تو هم با آن ها بالا می آیی! کم در زندگی عُق نزدم! یادم که می افتد پیشانی ام پُر چین می شود. عق زدن من هم برای بالا آمدن تو بود اما تو که بالا آمدی مرده بودی! انگار همه ی دنیا مرده بود! بهمن بود! دست هایم دیگر تاب نمی خوردند! تو سنگین شده بودی! و من فکر می کردم کجا تو را از دست دادم؟ چرا مراقب ات نبودم؟فکر می کنم پس زمستان هم؟! سرم را تند تکان می دهم! نه! زمستان نه! من در زمستان چشم هایت را دیدم! تو با چشم های باز مرده بودی مثل من که تمام مدتی که با تو بودم با چشم های باز می خوابیدم من تو را از اول از دست داده بودم ، تو از اول مرده بودی و همه چیز یک کابوس بود من حتی کلئوپاترای هفتم هم نبودم! تو حتی زنده نبودی که مرده باشی! من از خودم خجالت کشیدم خواستم خودم را مرده فرض کنم اما دیدم که وقتی تو نیستی من می خندم! پس من مرده ات را باور کردم! فقط نمی دانم چه کسی و با چه حالی وسایل ات را از آن جا جمع کرده بود در حالی که تو بودی ، تو هستی ، با این که مرده ای.در تاکسی را که می بندی صدایش را می شنوی ! سر بر می گردانی ! یک لحظه ! باز خوشحال می شوی که بهار نیست ! در بهار بیماری عود می کند ! حس می کنی صدای قیژ قیژ بخاری خراب با اعصابت بازی می کند! حتی وقتی راننده عذر خواهی می کند اخم هایت باز نمی شود ! گره خورده ای ! صدا را شنیده ای ! حرف هایش را می شنوی ! مجبوری حرف نزنی! دستانت را از جیب بیرون نمی آوری ! مدل نشستن ات را دوست نداری ! جا به جا که می شوی باز فکرت می رسد به بهار! لبخند با لب هایت بازی می کند! دوست داری صدای قیژ قیژ بخاری خراب بیشترشود ، و تو به جوراب های بچه گانه فکر کنی ! بخندی و به خودت بگویی : خوبت شد دختر جان! خوبت شد

6/28/2010

به محض اينكه حس كردي زندگيت تكان خورده سرفه مي كني!و فكر مي كني مدتي كه بگذرد همه چيز گندش در مي آيد.و هنوز مدتي نگذشته گند همه چي در آمده!مدتي ست مرز بين رويا و واقعيت را گم كرده اي!هر اتفاقي را كه به ياد مي آوري نمي داني در رويا بوده يا در واقعيت؟:هميشه سعي كردي سطحي نباشي اما هيچ وقت نخواستي خودت را به كسي تحميل كني.حالا ديگر صدايت در آمده...اول همه چيز را از چشم او مي بيني بعد مي فهمي نه!مشكل از تو هم بوده!سعي مي كني حرفي نزني!مدام با خودت كلنجار مي روي بگويم يا نگويم؟نمي گويي و اين نگفتن عذابت مي دهد.ميداني كه نشنيد و رفت.رفتن مهم نيست.اينكه نشنيد اذيتت مي كند.هي با خودت تكرار مي كني او مي داند و مي داني كه نمي داند.تو در او مانده اي.اين ماندن در او را حس مي كني.ماندن نه به اين معنا كه عاشق شده اي!نه!در او مانده اي و خودت مي داني چه چيزي كار را تمام مي كند و اين دانستن آشفته ات مي كند.هميشه ندانستن آشفته ات مي كرد.خنده ات مي گيرد.خوشت مي آيد.دستت را به موازات پاهايت به پايين كشيده اي.دست را از زير زانو رد مي كني و مي نويسي:اين حالت را دوست داري!اين بار كه لبخندت پهن مي شود اخم مي كني!خيلي چيزها را در كمترين زمان تجربه كرده اي!سن ات را مي تواني با دو سه بار بالا و پايين كردن انگشتان حساب كني.از اين همه تجربه در اين سن كم حرص مي خوري .
بيدار كه مي شوي ساعت را تار مي بيني!چشم ها را روي هم مي فشاري.باز مي كني:شش صبح!طعم تلخي را در دهانت حس مي كني.مي پرسي:تو هم طعم تلخ را حس می کنی؟؟دو جفت چشم گرد شده به تو خيره شده اند.انگار مرتکب قتل شده ای..تعجب کرده که ساعت شش صبح چشم هایت باز شده اند.او هنوز خواب می خواهد و تو بیداری...امادهانت تلخ است.چطور او تلخي را احساس نمي كند؟؟مي خواهي بگويي:معتاد كه نيستم فقط تلخم!و فكر مي كني:اعتياد تلخ است؟؟مي گويد:اثرات سيگار است...مي خواهي بخوابي نمي تواني. سنگين شده اي...اين روزها مي آيند و مي روند و تو هيچ كاري نمي كني.هيچ كاري براي انجام دادن نداري.انگار فقط منتظري روزها بيايند و بروند.كسي را مي خواهي كه نيست!كه نبوده!هيچ وقت نبوده و تو مي خواهي اش!کسی را می خواهی که هیچ وقت نیامده در زندگی ات و می ترسی همینی باشد که به تو خیره شده.نمي داني حتي بوده از اول يا نه!شايد هنوز زود است!مي ترسي اما!از اين خواستن مي ترسي!از همين ترسيدن مي ترسي انگار!منتظري هر روز!غريبه گي مي كني با دوستانت!مي خواهي آنها بفهمند اين حال غريبت را!اين غريبه گي را!.همه چيز را تجربه كرده اي!اما انگار باز كمتر و كمتر خودت را شناخته اي بعد اين همه تجربه!از خودت هم مي خواهي فرار كني اما در خودت گم شده اي!هنوز خودت را پيدا نكرده اي و راه فراري نمي بيني!از هر چيز دور و بر خودت جمع كرده اي حالت بهم مي خورد.و راه فراري نمي بيني .مي داني كه حالت خوب نيست.و از اينكه در تنهايي حالت خوب نيست حالت بهم مي خورد.از اينكه در تنهايي حالت بهم مي خورد حالت خوب است.دلت را به هرچيز كه داري خوش مي كني و هيچ نداري كه دلت به آن خوش باشد.به راستي كه هيچ نداري...هيچ..به جز یک جفت چشم که در ساعت شش صبح روز جمعه به تو خیره شده اند.دل می بندی به چشمهای خواب آلودش...دستش را دور کمرت حلقه می کند....با خودت مي جنگي..لجبازي و تسليم نمي شوي!اما انگار خودت را تسليم كرده اي!تو هميني!همين هستي كه هستي!و هيچ كس نمي داند كه تو چه مي خواهي ...چشم هایت را روی هم می گذاری....آرامش داری...دست هایش خطوط بدن تو را نمی دانند و همین کافی ست...آرام می شوی...سرت را بین بازوانش پنهان می کنی و بوی بدنِ تازه را فرو می بری

6/07/2010

لوکِ خوش شانس

من از همین امروز که نه ، ولی از وقتی کارتونش پخش می شد عاشقش شدم.لوک خوش شانس را می گویم.شب ها رویش می خوابم.فکر می کنم یک نقش مُرده راحت می تواند نقش یک معشوق زنده و خوب را برای آدم بازی کند.همانی می شود که هفت تیر می کشد به روی عشاقم،حتی به روی پسرهای همسایه.لوکِ خوش شانسِ من یک جاهایی آبِ دهانش جاری ست.یک جاهایی اما هفت تیر به دست زیر چشمی می پاید.یک جاهایی سوار بر اسبش می تازد.یک جاهایی مقابل دالتون ها می ایستد.لوکِ خوش شانسِ من معشوقی عجیب غریب است.بارها دیده ام مادر با تعجب به معاشقه مان نگاه می کند.مینو حسابی به معشوق من حسودی اش می شود.چون شوهرش هیچ وقت هفت تیر نداشته.می دانم باورش سخت است برایتان و فکر می کنید من توی رویاهایم زندگی می کنم.اما لوکِ خوش شانس من واقعی است.لوکِ خوش شانس من همه کار بلد است.نقاشی خوب می کِشد.همه کتاب هایی را که من خوانده ام خوانده است.حتی بیشتر.چون کتابهایی بوده برای من که خواندنشان به بعد موکول شده ولی چون روی لوکِ خوش شانس سنگینی کرده است او همه اش را خوانده تا سنگینی شان را متوجه نشود. از شما چه پنهان از وقتی تنهایِ تنها شده ام شب ها خوابش را می بینم.بارها شده دلم نخواسته برای همخوابگی کسی را به زحمت بیندازم و خود ارضایی کرده ام ، ولی او غصه ش نشده.همچنان با هفت تیرش مراقب بوده که کسی مزاحم نشود.بلد است با همه ی زبان های دنیا حرف بزند.گاهی خواب هایم را رنگی می کند.گاهی بچه می شود . غُرِ کامپیوتر را می زند و می گوید : پرتش کن و راحت بخواب.درس که می خوانم با دقت گوش می دهد.همان معشوقی ست که از دوران راهنمایی آرزویش را داشته ام و برای انتخابش همیشه اشتباه کرده ام.لوک خوش شانسِ مُرده ی من شکاک نیست.مرا توی خانه حبس نمی کند.حرف هایم را باور می کند و به پاکی ام ایمان دارد.لوکِ خوش شانسِ من، مرا رها کرده تا به دست آورد.یک جاهایی زیر یک درخت خوابش بُرده و من آرام پتویم را می کشم رویش .زیر چشمی نگاه می اندازد و باز خوابش می برد.آن قدیم ها فکر می کردم بهتر است با هم یکی شویم.عکسش را کشیدم روی یک کاغذ و جای سرش عکس خودم را چسباندم.حالا شدیم دو روح و دو جسم در یک بدن.لوکِ خوش شانس نمی تواند اعتراض کند.اخم می کندواما صدایش در نمی آید.من هم دختر وقت شناسی هستم.زمانی رویش دراز می کشم که او حوصله داشته باشد.صبح ها آفتاب که می زند توی چشم مان بیدار می شویم. و من اصرار می کنم کمی بیشتر،خواهش می کنم کمی بیشتر بخوابیم.لوکِ خوش شانسِ من نقش روی ملحفه ی تخت خوابم است

5/23/2010

کاش قبل از پیری بمیرم
..........................
من هیچ نمی دانم.حدس های تلخی می زنم.اما هیچ نمی دانم.نمی دانم چرا الان که می نویسم"نمی دانم"یاد کسی می افتم که نمی دانست چرا اسب حیوان نجیبی ست.نمی دانم که این یک نیاز است آیا؟دلم گرفته.دلم دائما می گیرد.و این اثر خرداد نیست.خردادی که دوم ش را عَلَم می کنند و می رسند به سوم که برای من مقدس است.مشکل اصلی همین است.دلم دائما می گیرد و می دانم که نمی خواهم این حس را.و نمی دانم که چه می خواهم؟و نمی دانم که این ندانستن از ترس است آیا؟و نمی دانم که چرا می نویسم اینجا حتی.
امسال خرداد را باز هم بعضی پسر بچه های درس خوان عینکی دوست ندارند.که وقت امتحانتشان است.بعضی مادران تنها نیز دوست ندارند که دنبال بدهی های خانه شان هستند.بعضی مادرهای داغدیده.بعضی مردم.بعضی از پدران ساکت و صبور.بعضی پدران عصبانی .بعضی از پدرها که منتظر عاقل شدن و سر به راه شدن دخترانشان هستند.بعضی مادران تنها که به دنبال سند خانه از این راهرو به آن راهرو می روند.بعضی از همسرانی که منتظر بازگشت همسرشان هستند.و به هر دری می زنند.امسال خرداد را بعضی سربازها هم دوست ندارند.امسال خرداد را بعضی از سربازها که آماده باش اند و بعضی مردم که منتظر، دوست ندارند.........
اما بعضی دختر بچه های لوس که موهای صاف و بی رنگ دارند و اخلاق قاطی پاتی و به نظر می رسد که خیلی احساساتی اند بسیار دوست می دارند.این دختر بچه ها می دانند که در زندگی هر اتفاقی بیافتد مُدام باید بروند و به اولش برسند.وقتی گریه می کنند به اول می رسند.وقتی می خندند به اول می رسند.وقتی شیطنت می کنند.وقتی فرار می کنند.وقتی سرفه می کنند.شام می خورند.سیگار می کشند.وقتی اولین توت فرنگی سال را می خورند.می دانند که مُدام باید رفت و به اولش رسید .می دانند که زندگی یک چرخه است و مُدام باید رفت و به اولش رسید.می دانند که زندگی را سر چیز ثابتی نمی شود اندازه زد.اندازه گرفت.نه پول.نه ساعت های لذت عشق و عشقبازی.نه به تعداد همخوابگی ها.نه کتاب خواندن ونه فیلم دیدن.زندگی یک خط راست نیست که تا بی نهایت ادامه داشته باشد.زندگی روی یک دایره جریان دارد که ما مُدام می رویم و به اولش می رسیم.زندگی یعنی مادر توی باغچه سبزیجات بکارد و حلزون و کرم ها تربچه ها را بخورند.ما با غذا سبزی خوردن داشته باشیم.وسگ همسایه صبح ها برای غذا پارس کند.پرنده ها سعی می کنند با خ.س و خ-ا.ش-ا.ک خانه بسازند.باد شاخه ها را می لرزاند . گنجشک ها سعی می کنند خ.س.ی یا خ-ا.ش-ا.ک-ی را در منقارشان حفظ کنند برای لانه جوجه هاشان.چه کسی می تواند زندگی را تعریف کند؟چه کسی توانسته است زندگی را تعریف کند؟گنجشک هنوز توی بهار با خ.س.ی در منقارش دور درخت ها سرگردان می چرخد.پروازهای کوتاه پرنده پر از بُهت است.پر از حماقت است.پر از بُهتی احمقانه است.چه فایده دارد که در میان باد با خ.س و خ-ا.ش-ا.ک لانه می سازد؟باد که چیزی نمی فهمد.ما چه چیز را فراموش کرده ایم؟وحشی بودن زندگی را؟چه کسی برای چه کسی غذا تهیه می کند؟پدر برای خانواده؟مادر؟فرزند؟گنجشکها هم تشویش غذا دارند؟؟؟چه کسی غذای کرم ها را می دهد؟مادر؟تربچه ها؟نمی دانم و این ندانستن مرا می ترساند و نمی دانم که ندانستن یک نیاز است آیا؟می دانم که زندگی همین است.مُدام باید بروی و به اول برسی
..........................
کاش قبل از پیری بمیرم

5/19/2010

برای زن چقدر مهم تر از مرد بود؟زن توی زندگی اش دست به بافتن شال و کلاه نزده بود.میل بافتنی توی دست به سرنوشت خود و جنینش فکر می کرد.چند وقتی بود که تکان های جنین کمتر شده بود.گاهی به خود می پیچید.می دانست باز بدبختی دیگری در راه است.بدبختی را بو می کشید زن.زیر شکمش درد می کرد و جرات نداشت چیزی بگوید.می ترسید.آن قدر بدبختی با شکل های مختلف آمده بود و رفته بود که این بار سعی می کرد به تکان نخوردن فکر هم حتی نکند.اما مگر می شد؟مادر همین امروز صبح نیمه ی ناقص سیسمونی را کامل کرده بود و به خیالش دختر که سه روز به زایمانش مانده کودکی سالم به دنیا می آورد.زن توی خودش بود.از درون خسته.یخ زده.میل ها تند تند توی دستش جا به جا می شد و برای خودش می خواند : یکی رو،یکی زیر
- جنین علایم حیاتی نداره.چند وقتتونه؟
زن دیگر چیزی نمی شنید.تمام آن شب را تا سه روز بعد که جنین توی شکمش بود چیزی نمی شنید.بچه ی مُرده توی شکمش سنگینی می کردروزی که قرار شد بچه را از توی شکمش بیرون بیاورند رویا می دید: توی یک پارچه ی سفیدِ خونی چیزی را پیچیده بودند و گذاشته بودندش وسط یک حوض بزرگ.زن مردش را می دید که که قُنداق خونی را توی دست گرفت و برد سمت مستراح.زن می دید مرد قُنداق را با فاصله توی دست گرفته.زن از توی مستراح چیزی مثل ضجه ی بچه ای را شنید.ضجه ای که در چند ثانیه گم شد و دیگر نبود.بعد مرد از توی مستراح بیرون آمد و توی دستش فقط پارچه ای خالی بود
زن بعدترهاش فهمیده بود که برای نجات بچه ی مُرده رفته بود بیمارستان.زن قبل ترهاش امیدی داشته بودزن بعدترها توی شب های سرد زمستان خوابش نمی برد.زن بعدترها بیدار می ماند.باران تمام شب به پنجره می زد خود را و زن بیدار می ماند . و بچه ی مُرده هر زمستان توی شکمش سنگینی می کرد

5/12/2010

زن می خواهد بزاید. سر بچه که پیدا می شود مقداری خون می ریزد بیرون.ماما می زند روی ران های زن زائو تا زن زائو زور بزند.ماما مقداری مذهب توی رگهایش می جوشد مدام تکرار می کند : بگو یا علی.بگو یا علی....زن زائو جیغ و داد راه می اندازد.بیچاره امان گریه ندارد.هیچ کس متوجه خود زن زائو نیست.همه فشارش می دهند.زن زائو لاغر مردنی که باشد زور ندارد.یکی از آدم های چاق آن اطراف را می آورند می افتد روی شکم زن زائو.موهای چسبناک بچه پیدا شده است و تو با خود فکر می کنی این همه مو توی شکم زن زائو؟؟بعد گردن و بدن بچه پیدا می شود.باز خون می آید.بعد تو می بینی که بچه کم کم به این دنیا می آید.یک صدای یااااااااااااا علی بلند می شنوی و تمام.سکوت.تمام.صدای مادر بریده شده.زن زائو را مادر می خوانند.صدایش بریده شده و چشمان وق زده اش فقط نگاه می کند.فقط نگاه می کند.فکر می کند به لحظه آمیزش.به هم خوابگی.و تو نمی دانی مادر آن لحظه پشیمان است یا نگران؟تو نمی دانی مادر چه حسی دارد آن لحظه.تو فقط می توانی نگاه کنی مادر را.بعد همه چیز تمام می شودمادر سعی می کند چشمهایش را با بی رمقی باز نگاه دارد و نگاه کند به دستهای آدمهایی که در رفت و آمدند.ماما می گوید : خدا یه پسر کاکل زری بهت داده بود.میدونستی که ؟مادر ضعف دارد می گوید:چی؟؟ماما گفت : گفتم یه پسر کاکل زری زائیدی.شب جمعه بچه ت دنیا اومده.با اینکه مُرده باس هم وزنش خرما خیرات کنی. مادر دیگر مادر نیست.باز بر می گردد به همان حالت زن زائو.زن زائو می پرسد:زنده نیس؟ماما رویش را برگردانده آن طرف:نه .زن تکرار میکند : نه .بچه زن زائو قرار نبوده زنده بماند.بچه زن زائو مُرده به دنیا آمد.زن زائو گریه نمی کند.ماما می گوید : بچه ای که می میره جاش تو بهشته .برای مادر خانه آخرت میسازه .داغ!مصیبت!بدبختی از توی اتاق زایمان ریخته بود بیرون.توی راهرو چند نفری می زدند توی سر و کله شان.زن تمام لحظات سزارین را طبیعی دیده بود.زن انگار طبیعی زاییده بود
زن زائو لاغر و کوچک بود.رنگ صورتش مهتابی بود .چشمان درشت با انبوه موهای بی رنگ ژولیده.سنش درست نشان نمی داد از توی چهره خسته اش.شاید بیست سالش بود یا چهل سال
پرسید : ریزه میزه بود؟
ماما گفت : نه
اشک گوشه چشم زن زائو را می سوزاند.مزه ی شورش را حس می کرد.دلش نمی خواست بچه ش بمیرد.چه کسی دلش می خواست؟اما بچه مُرده بود و کاریش نمی شد کرد.زن زائو این را بهتر از همه می دانست.تنها تصور کِرم ها و مارها و مورچه ها توی قبر بدنش را می لرزاند.اینکه دست ها و پاهای کوچکش را بخورند
زن زائو مطمئن بود که بچه های مُرده به بهشت نمی روند.بچه های مُرده برای مادرشان خانه آخرت نمی سازند.مطمئن بود که ماما دروغ می گوید.که خودش هم می مُرد و توی قبر کِرم ها و مورچه ها می خوردندش.وهیچ کاریش نمی شد کرد. زن زائو می دانست تولد یک چیز بد و غلط و بیخودی بود و مرگ یک چیز حتمی و تلخ