7/10/2014

ناصر تعریف می‌کرد؛ ناصر البته ناصرِ خودمان، چون‌که این ناصر، ناصرِ ما بود.ناصرِ قبلی مُرده بود.حالا چطور؟این‌طور که ناصراینها عادت داشتند یکی در میان پدر و پسر، اسم‌شان ناصر و حرمت‌اله باشد. به ناصرِ ما، ناصر رسیده بود.پدرش حرمت‌اله است که پدرش ناصر بود. یعنی پدربزرگِ ناصر، که ناصر بود، مُرده بود.روی سنگ قبرش هم اسم و قامیل ناصرِ خودمان را زده بودند. این‌طور بود دلش که تنگ می‌شد، می‌رفت بالاسرِ سنگِ قبرِ پدربزرگش، که سنگِ قبرِ خودش هم بود، گریه‌وزاری می‌کرد.حالا ناصر نشسته بود به تعریف کردنِ این‌که پدربزرگش اینها توی خانه‌شان جن داشتند. واقعی می‌گفت‌ها، ولی ما می‌خندیدیم. البته ناصر یک‌کمی عجیب و غریب است. مثلا با روحِ پدربزرگش در ارتباط است. بعضی شب‌ها می‌آمد بالا سرِ ناصر و می‌گفت: پسر، به اون پدرِ فلان فلان شده‌ت بگو پول بده من برم مکه، ناصر هِی می‌گفت: باشه آقا، الان بذار بخوابم، به ناصرِ قبلی می‌گفتند آقا، ما به ناصرِ جدید می‌گوییم آقا ناصر، آقا هِی اصرار که الان برو بگو، ناصر هم بلند می‌شد به پدرش می‌گفت صدهزارتومن بده آقا می‌خواد بره مکه، پدرش هم طبق معمول که داستان را می‌دانست می‌گفت بگو فردا می‌دم، و فردا خیرات یادش می‌رفت.البته ناصر می‌گفت پدرش آن اوایل ترسیده بود.بعدش عادی شده بود.جالب این‌جاست که کَسی آقا را یادش نبود،خودِ پدرِ ناصر هم خیلی بچه بوده که آقا مُرده،بعد ناصر همه چیزِ آقا را همان‌طور که بود ، بی‌کم و کاست توصیف می‌کرد و در این بین فقط خانم‌جان،زنِ آقا ، ذوق می‌کرد و هِی از طریقِ ناصر پیغام می‌فرستاد برایِ آقا و آقا هم برایِ خانم‎‌جان.خلاصه آن‌قدر این داستان ادامه پیدا کرد که خانم‌جان خواست پدرِ ناصر را نفرین کند که پدرِ ناصر به نیابتِ آقا ، دستِ خانم‌جان و ناصر را گرفت و رفت مکه، بماند که چه ماجراهایی آن‌جا داشتند.از فردایِ برگشت از مکه، آقا می‌رود به ناصرِ خودمان می‌گوید : پسر، برو بهش بگو خونه‌م خراب شد،فرداش می‌روند سر می‌زنند به خانه‌ی قدیمی و می‌بینند خانه سالم و سرپاست.پدرِ ناصر غُرغُرکنان با ناصر می‌روند قبرستان و می‌بینند سنگِ قبر از وسط شکافته و یک چشمه‌ی آب هم آن‌طرف‌تر راه افتاده.خلاصه ناصر و پدرش با آقا حسابی گرفتارند.تعریف می‌کرد پدربزرگش اینها جن داشتند. یک جن که کارهایِ خانه‌شان را می‌کرد.حالا چطور؟خدا می‌داند.جن سال‌ها تویِ خانه‌ی آن‌ها بوده، از سه نسل قبل، چطور آمدنش هم سینه‌به‌سینه نقل شده که : یک روز ناصرِ بزرگ، پدرِپدرِپدربزرگش ، رفته تویِ دشت و دمن ، یک جن را دیده که با لباس‌های پاره و کثیف یک‌جا تویِ دشت غش کرده، ناصرِ بزرگ هم او را می‌برد خانه  و از آن‌وقت می‌شود جنِ خانگی‌شان.ناصر تعریف می‌کند که ناصرِ بزرگ عاشقِ جن شده و می‌خواسته جن را بگیرد، جن اما به هیچ عنوان راضی نمی‌شده، و بعدش شده کلفت خانه‌شان، کَسی چه می‌داند؟شاید پنهانی یک رابطه‌ای هم بوده، به هرحال ما به ناصر، تخمِ جن هم می‌گوییم. خلاصه زمانِ آقا، اینها اسباب‌کِشی می‌کنند و می‌آیند شهر، جن را هم می‌گویند برو دنبال کار و زندگیِ خودت،چون تو را نمی‌شود بُرد شهر، جن هم قاتی می‌کند درمی‌آید که غلط کرده‌اید اصلا، حالا که این‌طور شد نسل در نسل‌تان،هر وقت خانه و زندگی‌تان را خواستید تمیز و مرتب کنید، هیچ‌وقت،هیچ‌چیز سرِ جای خودش نباشد و می‌گذارد،می‌رود.ناصر می‌گوید: مادرم از صبح تا شب داره جابه‌جا می‌کنه، اما انگار نه انگار،  هرچقدر هم مرتب شه، خلاصه یه‌چیزی اون وسطا وِلوست.

این‌ها را گفتم که بگویم زندگیِ من هم شده نفرینِ جنِ خانگیِ ناصراینها. همیشه یک چیزی این وسط وِلوست.حالا وسیله نباشد ، فکر است.فکر نباشد، یک آدمی‌ هست، خلاصه که یک چیزی همیشه جایِ خودش نیست و فرقی نمی‌کند که کجاست.فقط جایِ خودش نیست.همین

5/15/2014

من از نهایت شب حرف میزنم،از نهایت شب

احساس میکنم یک دکمه م مثلا،یا شبیه یک دکمه شده م.خریداری شدم توسط یک خیاط مهربان،در تلاش است لباسی برایش بدوزد.
دکمه اما کج و معوج است،یک سوراخ کم دارد برای وصل شدن به لباس،نخ را کلافه کرده،سوزن دیگر نمی دوزد،دکمه تنها مانده،سعی کرده خودش را جا بدهد توی لباس،لباس اما غم چروک شدنش را دارد،اهمیت نمیدهد هیچ به دکمه،سوزن و نخ و لباس یک طرف مانده ند،دکمه یک طرف.
خیاط بیچاره!!

5/11/2014

غم داره دنبالمون میاد.

تصویر سازی خوبی میتونی کنی از آهنگ های بانو هایده،اونقدر که وقتی میگن:برمیگردم ببینم کسی نیست ، میتونی تصورشون کنی که با چه شوقی برگشتن و پشت سرشون رو نگاه میکنن . و واقعا،میبینن که غم دنبالشون میاد،اینو واقعا میبینن،طوری که شما هم میبینی.شما که البته.. خودتون این کاره این،یه پا هایده شناسین،من کجا و چطور حرف بزنم ازشون!!

5/06/2014

..[قابیل] گفت من تو را البته خواهم کشت .[ هابیل ] گفت مرا گناهی نیست که خدا قربانی پرهیزگاران را خواهد پذیرفت . اگر تو به کشتن من دست برآوری، من هرگز به کشتن تو دست برنیاورم که من از خدای جهانیان می‌ترسم. می‌خواهم که گناه کشتن من و گناه مخالفت تو ، هردو به تو بازگردد تا اهل جهنم شوی که آن آتش جزای ستمکاران عالم است.
آن‌گاه پس از این گفتگو ، هوای نفس او را بر کشتن برادرش ترغیب نمود تا او را به قتلرساند و بدین سبب از زیانکاران گردید.
آن‌گاه خدا کلاغی را برانگیخت که زمین را به چنگال گود نماید تا به او بنماید که چگونه بدن مُرده‌ی برادر را زیر خاک پنهان سازد.[ قابیل ] با خود گفت وای بر من ، آیا من از آن عاجزترم که مانند این کلاغ باشم تا جسد برادر را زیر خاک پنهان کنم؟پس برادر را به خاک سپرد و از این کار سخت پشیمان گردید.

قرآن مجید- سوره‌ی مائده - آیه 26

4/29/2014

من کلا هیچ چیز را نمی دانم دوست من

من آدم زخم زبانم.آدم زخم زبان یعنی من،به هرکس که برسد زخم زبان می زند.
زخم زبانم فقط مختص آدم های دورم نیست،به آدم های نزدیکم بیشتر حتی،چرا و چطور شد که این طور شدم?نمی دانم.توی ژنم هست?نمی دانم.توی ژن البته که نباید باشد.در محل کار،جمع دوستانه،خانواده،عشق و همه چیز من زخم زبان میزنم،اما معروف نیستم به زخم زبان،شاید عده ی کمی بدانند?نمی دانم.خیلی کم پیش می آید کسی منظورم را بفهمد ،اما در ارتباط با کسی که دوستش دارم خیلی زود لو می روم.برداشتش چیست?اصولا نمی دانم.اما که نیت من ،خیر است،نیت نزدیکی بیشتر هست شاید،معمولا در انتقال عشق راه اشتباه تر را انتخاب می کنم.در رابطه هم آدم های اشتباه تر را انتخاب می کنم.این طور است که اصولا کسی در زندگی من نیست،شاید هم چون من آدم رابطه های پنهان بودم،(به جز یک رابطه که در عین تلخی،شیرین بود،و در عین شیرینی،تلخ)خودم نخواستم،خواستند.این خواسته شان،به خواسته خودم هم سرایت کرد و شدم آدم رابطه های پنهان خودخواسته.اشتباه?بهتر است راجع به اشتباه حرف نزنم که من آدم اشتباه های بزرگ هم هستم.من آدم هرچیزی که زندگی را از یکنواختی دربیاورد هستم.

می گوید هرجا باشی می آیم،میگویم :هاهاها ،البته که الان حالت خوب است.

4/21/2014

دیگه انگار مخاطب ندارم.

جای یه پست عاشقانه را برام خالی بذار
بذار حس کنم هنوز زنده م و نفس میکشم

4/15/2014

چه فایده وقتی که باید باشی نیستی و همه اون وقتایی که لازم نبود،بودی?

4/12/2014

انتظار

با برنامه ریزی جلو رفتم امروز
کارها تموم شده و نشسته م به کتاب و چای
هامون میره سفر و تنهاتر میشم،
تازه میفهمم شب هایی رو که خونه نمیرفتم،و مامانم ناراحت میشد ،غر میزدم من که همش تو اتاقمم،بود و نبودم چه فرقی داره?و میگفت:همین که میدونم اینجایی و کنارم نفس میکشی،کافیه برام!!صدای نفس هات،وقتی شب میشه،خیالمو راحت میکنه!همون حال و هوارو دارم!

پ.ن:غرورم اجازه نمیده باور کنم:یعنی همه اون زمزمه ها،عشقا،الخ دروغ بود??
کماکان منتظرم.

مخاطب:دامن نقاشی

نشستم چت های قدیم میخوانم.
چه بامزه بودیم.
گاهی چقدر با خودم مهربان میشوم.

4/11/2014

وقتی کل روز را بیکار باشی و تو خونه،حوصله هم نکنی در لپتاپت رو باز کنی،حوصله هم نکنی پسورد جدیدت رو بدی به اپلیکیشن جیمیلت تو گوشی و اینترنت گردیت محدود شه به اینستاگرام و سرچ خزعبلات تو گوگل،قطعا روز آرومی نداشتی عزیزم.
جمعه را هم که خدا به خیر بگذراند.
با ما باشید.

4/04/2014

چهارده فروردین امسال هم گذشت .روی کیک تولدم فقط دوتا علامت سوال بود:)

3/24/2014

بالاخره یه روز میاد که رودرروتون کنم و بگم : هرچی کِشیدی از این کِشیدی که حالا شده سنگ  صبورت
ولی من تو همون روزم حرف نمیزنم.
من کلا خیلی خانومم

:)

3/23/2014

دعوا کردیم و بعدش قهر
خدا را شکر این اخلاقش به من نرفته،کینه شتری ندارد،رفته از گلهای مامان برداشته،گذاشته روی کیفم با یک دست خط خرچنگ قورباغه که بیا قهر نباشیم و من موشت باشم.

در اولین فرصت تمرین خط خواهیم کرد.

3/21/2014

فقط یک بغل توی دنیا بود(هست؟)که آرومم میکرد(میکنه؟)
بین این همه دغدغه کجا گیرت بندازم؟

3/20/2014

حسین آقا از اولش دوست نبود ، یه غریبه بود که بهار تا بهار میومد شمشادا رو درست میکرد،بنفشه و پامچال و هزار گُل دیگه میاورد، میرفت تا بهارِ بعد.
اما بعدش شد دوست، هرچندوقت یه بار میومد ، همه چیو مرتب میکرد و میرفت.
امسال اما سُنبل نداشت ، آخ که مامان و مینو غمِ دنیا ریخته به دلشون
انگار فقط یه حسین آقایی هست و یه کرج و تهران

3/19/2014

خیلی دیر رسیدم خونه، قرارمون این نبود، کُلی وسایل آتیش بازی بابا خریده بود براش،یه کَمی هم من، با هیچ کدومش بازی نکرده بود،رسیدم خونه،بیدار بود.دراز کشیده بود کنار وسایلش،گفت:نگه داشتتم بیای با هم بریم،رفتیم توی کوه،همه شونو روشن کردیم،خندیدیم،بالا پایین پریدیم،برگشتنی حالمون خوب بود. فکر کردم وقتی دیگه حتی مشروب هم حالم رو خوب نمیکنه و این فسقلی میخندونتم،بلند بلند، از تهِ دل، یعنی آخرالزمون شده.

اولِ اولش فکر میکردم دلم نمیخواد اینجور زندگی کنم،شاید حتی تا دوروز پیش،فکر میکردم یکی یه جایی بالاخره هست که همه حواسش به من باشه، الان اما روزشماری میکنم سالمون تحویل شه و بریم اولین مسافرت درست درمون تو این چندوقته.

انقدر آروم خوابیده که فکر میکنم مُرده، خوابِ آرومِ آدمایی که دوستشون دارم همیشه نگران و مضطربم میکنه.

3/18/2014

هنوز هم مطمئن نیستم بین دلتنگی و تنفر فقط چند جمله فاصله باشه،اما مطمئنم هیچ سوتفاهمی نبوده اتفاقا برعکس فکر من،درست مثل همه آدمای دیگه که اومدن و بهونه رفتنشون همین بود الان?هیچ،دقیقا چسبیده م به هامون و حالم خوبه
یه حوض خریدیم برای ماهی هاش،با یک عالم گلدون رنگ وارنگ برای کاکتوس های من
بوی بهار از ما دوره،اما تازه داریم میریم سمت دلتنگی حتی
اینجاست که میگم: اوممممم،تو خودت فقط عصای دستمی بچه،خود خودت
با اون چشا و لبات که انگار قالب گرفتن از چشا و لبای من.

3/16/2014

از آدمی که سعی نکرده و فکر میکنه که سعی کرده ، پرهیز کنید. سعی در سعی کردن هم برای اون آدم ، توهم هست.
یک نفر آدم ، مثلا من رو تصور کنید. میخوام برم یه جایی، بلیط گیرم نمیاد. یکی از دوستام میره و میاد و میگه من هرجور شده برات جور میکنم. یه نفر از دوستامم میگه : مطمئن باش نمیشه و دور وامیسته. اونی که نزدیکه و همش داره به قول خودش سعی میکنه، کاری از پیش نمیبره. بلیط از یه جایی بالاخره گیرم میاد، اون یه نفرِ سعی کرده گریون احوال میاد میگه : من سعی‌موکردما ، نشد. اون یکی نفر از همون دور دست تکون میده و میگه خوش بگذره، خوب شد گیرت اومد و خوشحال وامیسته برا خودش همونجا. اون یه نفرِ خوشحال شرف داره به این گریونِ بدحالِ سعی کرده.

3/08/2014

من آدمِ پنهان بودم در هر رابطه ، درست وقتی که همه چیزت استیبل می‌شود ، ضربه‌ها مثل پتک شروع به پایین آمدن می‌کنند. همه چیز از یک مزاحمت تلفنی شروع شد، قبل‌تَرَش هم شاید شروع شده بود، نمی‌دانم، فقط می‌دانم من هیچ از شروعش نفهمیدم.سالها می‌روی روی قبر کَسی گریه و زاری می‌کنی، مویه می‌کنی، روی سر خودت می‌زنی،غم می‌خوری، عزاداری می‌کنی توی قلبت برایش، با دوستانت حتی، بعد یک شب برش می‌دارند، سُرومُروگُنده می‌گُذارندش جلویت،می‌گویند: ازاول هم بوده،حالا دندت نرم،بزرگش کن،انگار همه چیزت عوض شده باشد،فقط می‌دانم برای هیچ چیز آماده نبودم و همه چیز فقط میگذرد ،چون باید بگذرد.
پذیرفتن کَسی که تو سالها با خیال مرگش گُذرانده‌ای، قطعا سخت است، من اما ، این روزها فقط نگاه می‌کنم.
انگار با شناسنامه یک آدم مُرده سی سال زندگی کرده باشی و ندانسته بودی، اینطور حالی دارم، متفاوت‌ترین عید زندگی در پیش است.

10/13/2013